اسماعیل – رضا براهنی

اسماعیل
(یک شعر بلند)
رضا براهنی

تقدیم به خاطره ي مخدوش دوستم
اسماعیل شاهرودي [آینده] که در
پاییز شصت در تهران مُرد.


اسماعیل شاهرودي( 1303-1360)

به جاي مقدمه

رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ
فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا
تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ
فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ

[اي پروردگار من، مرا فرزندي صالح عطا کن
پس او را به پسري بردبار مژده دادیم
چون با پدر به جایی رسید که باید به کار بپردازند، گفت: اي پسرکم،
در خواب دیده ام که تو را ذبح می کنم بنگر که چه می اندیشی گفت:
اي پدر، به هر چه مامور شده اي عمل کن، که اگر خدا بخواهد مرا از
صابران خواهی یافت
چون هر دو تسلیم شدند و او را به پیشانی افکند،]
قرآن کریم  « سوره ي الصافت »، آیه ي 100تا 103 ، .
_______________

[و واقع شد بعد از این وقایع که خدا خواست ابراهیم را امتحان کند.
پس او را ندا داد :«اي ابراهیم!»ابراهیم جواب داد :« بلی، خداوندا !» :خدا فرمود:
«یگانه پسرت یعنی اسحاق را که بسیار دوستش می داري برداشته،
به سرزمین موریا برو و در آنجا وي را بر یکی از کوههایی که به تو نشان
خواهم داد بعنوان هدیه سوختنی، قربانی کن!»
ابراهیم صبح زود برخاست و مقداري هیزم جهت آتش قربانی تهیه نمود، الاغ خود را
پالان کرد و پسرش اسحاق و دو نفر از نوکرانش را برداشته، بسوي
مکانی که خدا به او فرموده بود، روانه شد 1.‍‍‍]
تورات « سفر پدایش »، باب بیست و دوم، 1 تا 4 ،

[همچو اسماعیل پیشش سر بنه!
شاد و خندان پیش تیغش جان بده!]
مثنوي

[روزي روزگاري، مردي بود که در کودکی این داستان زیبا را شنیده
بود که چگونه خدا ابراهیم را امتحان کرد، و چگونه ابراهیم این امتحان
را تحمُل کرد، ایمان را حفظ کرد و بار دوم برخلاف انتظار پسري
به دست آورد.]
______________
1 – در تورات گفته شده است که به ابراهیم امر شد اسحق را براي قربانی کردن ببرد
نه اسماعیل را.

ولی عالی ترین شور در یک انسان ایمان است، و از این بابت هیچ نسلی
از جایی غیر از آن جایی که نسل فبلی کار خود را شروع کرد، شروع
نمی کند، هر نسلی از نو همه چیز را آغاز می کند، نسل بعدي، تا آن جا
که به وظیف هي خود مؤمن باشد و وظیفه ي خود را زمین نگذارد، از نسل
قبل جلوتر نم یرود.]

[«. آدم باید جلوتر برود، آدم باید جلوتر برود .»انگیزه ي جلوتر رفتن در
جهان چیزي قدیمی است. هراکلیتوس پیچیده گو ... گفته است:«آدم
دو بار از یک رودخانه عبور نمی کند .»هراکلیتوس پیچیده گو شاگردي
داشت که به این گفته بسنده نکرد، جلوتر رفت و افزود:
«آدم حتي يك بار هم نمی تواند این کار را بکند.»‍‍]
ترس و لرز، سورن کی یر ک هگور.

[و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته، ایمانست.]
تولدي دیگر، فروغ فرخزاد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسماعیل

قسم به چشم هاي سُرخت اسماعیل عزیزم،
که آفتاب، روزي، بهتر ازآن روزي که تو مُردي خواهد تابید
قسم به موهاي سفیدت که مدتی هم سرخ بودند
که آفتاب روزي که آفتاب روزي که آفتاب روزي
بهتر از آن روزي که تو مُردي خواهد تابید

اي آشناي من در باغ هاي بنفش جنون و بوسه!
اي دراز کشیده بر روي تختخواب فنري بیمارستان« مهرگان »!
اي آزادي خوان فقیر بر روي پله هاي مهربان!
اي اشک هاي تنهاي سپرده به نسیم باد تیمارستان!
اي شاعرتر از شعرهاي خود و شعرهاي ما!
اي تباه شده در دانشگاه، در مدارس، در کافه ها، میخانه ها
و در محبت زن و فرزند و دوستان نمک نشناسی چون ما!
اي امیدوار به این خیال که زمانی« چرچیل » در خیابان « استالین »
ظهور خواهد کرد
و « رفقايت »براي معالجه ي شاش بندت تو را به « مسکو » خواهند
فرستاد!
اي متناقض ابدي!عاشق« استالین »،« دوگل »، « آل احمد »،
« هوش یمینه »زنی رنگین چشم، و« سیاوش کسرایی »،با هم! ،
اي که در تیمارستان هاي تهران، خواب بیمارستان هاي سواحل
« کریمه »را می دیدي!
اي که می خواستی پسرت را به شوروي بفرستی به جایش به
آمریکا فرستادي!
اي که از خانه ي اجار ه اي ات در« امیرآباد » خواب جایز ه ي ،« لنین »
را می دیدي!
از پله هاي گران قیمت تیمارستانی خصوصی که حقوق تقاعدت را
بالا می کشید،
صلاي آزادي در می دادي!
و گمان می کردي« ب»از قماش« کاسترو »ست و « ك»از کرباس
« لنین »!
اي متناقض ابدي! که سادگی روحت به پیچیدگی همه ي عقایدت
می چربید،
و سادگی ات کندوي عسلی بود که انگار فقط یک ملکه داشت، و
زنبورهاي دیگرش نبودند!
اي مثل باغی از درختان گردو در ذهن کودکان ساد ه ي شعر!
اي اسماعیل!
اي ایستاده در صف آزمایشگاه هاي شهر، با شیشه اي بلند در دست،
و جنگلی از تصاویر رنگین بر سر!
اي خوابگرد شرق و غرب!
اي خیانت شده!
اي بی حافظه شده پس از نوبت ها شوك برقی!
اي ناشتاي عشق!
اي آشناي من در باغ هاي بنفش جنون و بوسه!

دکمه هاي نیمه سیاه و نیمه قهو ه اي پستان هاي ورم کرده ات بوي
بوسیدن می دهند
دو شانه ي برهنه ات به دو غول یک چشم می مانند که از پشت پوست
مرده جهان را می نگرند
تماشا می کنی
نمی توانی حرف بزنی، به جاي حرف زدن بوسه میزنی
بلند نشو، از رختخوابت، بلند نشو، اسماعیل! حرف که می زنی
گریه ام می گیرد که چرا حرف نمی توانی بزنی

اي بهار فقید کلمات بر گلستان مخدوشی از دهانی افسرده، اي
اسماعیل بلند نشو از رختخوابت!

اي همسن شاه، معاصر اختناق، اي شهروند شکنجه!
اي گنجشک در بدر در خانه هاي اجاره اي!
اي پسر واقعی « ابراهیم » و« نیما »با هم
اي بی خانه، اي بی آسمان، اي بی سقف، اي بی زمین!
اي سایه نشین تنگ دست این عصر تنگ دل
اي شاعر نسلی تهی دست
گورت کجاست تا که به مدد عشق تو را از اعماق آن بیرون کشم؟
اي اسماعیل! اي برادر من، بلند نشو از رختخوابت!

یادت صبحانه اي است که در روز اول انقلاب خوردم
خاطره ي مرگت،
آب غسلی است که شهیدي سوراخ سوراخ شده در انقلاب را دادم
بلند نشو از رختخوابت!
اي که واژه ها را هم یک یک و هم دسته دسته فراموش کردي،
تو را به خدا، بلند نشو از رختخوابت!
-مثل آسمانی که پرندگانش را فوج به فوج فراموش می کند
مثل شبی که ستارگانش را فراموش می کند-
بلند نشو از رختخوابت!
اي پدر زخمی پرندگان گریان آسمان ایران!
اي شعر خوان جوان سی سال پیش براي کارگران!
وقتی که باید از آ نها امضاء می گرفتی که شعرت را می فهمند،
که شعري هست که کارگران هم می فهمند-
اي تبعید شده از شانه ي سوخته ي کویر به روسپی خانه تهران!
تهران، تو را، پیش از آن که بمیري به گوري گمنام بدل کرد
بلند نشو از رختخوابت،
اما به من بگو: گورت کجاست تا ابریشمی از کلمات بر آن بریزم!
مرده باد شاعري که راز سنگر و ستاره را نداند!
زنده باشی تو که این راز را می دانستی!
و از وراي سینه اي سفید که بر آن خیل حوریان خفته بودند
چشم هاي مورب آهوان باکره را شیر می دادي

اي نهان گشته از چشم منِ بی یار!
اي تنها مردي که جنون« اوفیلیا »ي « هملت » را داشتی!
اي غرقه در مرداب هاي ساکت، در برگهاي پائیز، در شبه جزایر
متروك، در بهمن هاي فروریخته، در دریاچه هاي نمک، در تپه هاي
طاسیده، در آشیانه هاي پرنده، در آسمان هاي بی ستاره، در
خورشیدهاي بی مدار، در مهتابی هاي مشرف به خالی، در
کوچه هاي تهی از قدم هاي عاشق!
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!

مرده باد شاعري که راز نیزه و خون را نداند!
زنده باشی تو که راز سنگر و ستاره را هم می دانستی!

[ نخستین بار که تو را دیدم، گُمت کردم؛ باز دیدمت، باز
گمت کردم؛ وقتی یافتمت دیوانه بودي. شعر، شعر، شعر
می خواندي؛ شعرها را دوباره می خواندي، و با یک قیچی تیز
و بلند، دنبال حنجره ي یک غول می گشتی. هرگز معلوم نشد که چرا می خواستی
«رؤیایی »را چاقو بزنی. شاید می خواستی بدانی « رؤیا »چه معنی می دهد.
و یک بار هم به زنی  « فاحشه » گفتی، خانم بفرمائید،
من اینکاره نیستم. یک بار هم می خواستی از
دهنه ي یک توپ منفجرشوي، چرا که زنی را که خودکشی
کرده بود از مسافر خانه بیرون کشیده بودند و باران روي
صورتش می ریخت و تو می گفتی، نمیر! نمیر! و زن؟ ساعت ها
قبل مرده بود. و بعد مرا به بیماران دیگر تیمارستان معرفی
می کردي. من و« سیمین دانشور »را به خواستگاري زنی رنگین
چشم فرستادي که در تیمارستان عاشقش شده بودي.
« ساعدي »می گفت، دو دیوانه؟ که چی؟ و انگار ما همه عاقل بودیم ! - و
آن شب اي بدعت گزار شاعران زبان پریشی عالم!- به گوش آن
زن رنگین چشم چه می خواندي؟ دلداده ي هاج و واج موهاي
سرخت را تماشا می کرد. آیا او زنده است تا سراغ حال
عاشقانه ي چهره ي تو را از رنگ نگاه او بگیرم؟ و یک بار هم گفتی
« زهري » مرد خوبی است و یک نفر پرسید، شاعر خوبی
هم هست؟ و تو به سکسکه افتادي و من باز گمت کردم، باز
یافتمت. مسلول بودي؟ دیوانه بودي؟ سکته کرده بودي؟ از هند
برگشته بودي و من و تو و دخترم و پسرت، رفتیم ،« دربند »یا « درکه » .
و باهم عکس گرفتیم. عکس ها افسرده اند اسماعیل! ،
انگار چشم هاي زمان بر آنها گریسته اند! عکس هاي بعد از مرگ
هستند اسماعیل! انگار عکس هایی هستند در دست مادرهاي پسر
مرده. به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از
گور بیرونت خواهم کشید! به مدد عشق از گور بیرونت خواهم
کشید!]
مرده باد شاعري که راز عشق و مرگ را نداند!
زنده باشی تو که راز نیزه و خون را هم می دانستی!

سرت چه پرچم خونینی بود که در خیابان ها می تاخت!
و بنفش آسمان، چه زیبا، چه بهت انگیز، قیقاج چشمهایت را
می شست
همیشه من آسمان را جیغ خواهم کشید، بگذار متوسط ها هرچه
می خواهند بگویند
پنجره را باز کردم
باز کردم تا بادبادکی را که هوا کرده بودي تماشا کنم
اولین شاعري بودي که پاي « بادبادك » را به شعر باز کردي
« فروغ »نیز کنار پنجره ایستاده بود
او هم دید که بادبادك بال درآورده است و می رود
متوسط ها ندیدند، که صفاي جنون، چشم تماشا می خواست
عینکت را بردار، اسماعیل عزیزم تا ببینی که راست می گویم

از پله ها هو ل هولکی پایین دویدم
مسیر بادبادك را تعقیب کردم از تهران بیرون آمدم
همانطور داشت می رفت. من به دنبال او رفتم. او به دنبال
چه چیز؟
کویر تمام شد. از بالاسرِ تنگه ي هرمز پریدم، می رفت، از بالاي
جزایر گل مانند، می رفتم
شیوخ عرب را دیدم در کاخ هاشان که طلاهاشان را مثل شپش
می شمردند
از روي موجها می رفتم، بی خیال، و به فرمان بادها و ابرها
بادبادکی که تو هوا کرده بودي می رفت
از بالا سر کشتی هاي نفتکش، از کنار ماه، آفتاب، ستاره و
کهکشان ها، بادبادك مثل جبرئیل می رفت
از بالاسر قاره هاي خیالی، پرنده هاي نورانی، اقمار مصنوعی کراتِ
ارتجالی حرکت می کرد
می رفت .می رفتم. پایم را از این کره روي کره ي دیگري می گذاشتم
آزاد شده از تنم، از چشم ها، گوش ها، شانه ها، قلب و شش ها و
زانوها و پاشنه ها
رها شده از مَنِ بیدارم
آه، اي جنون! اي مرگ! اي شعر! اسماعیل! عینکت را بردار
تا ببینی که راست می گویم
می رفتم. می رفت. می رفتم.
اسماعیل! اي کسی که گذشته را این همه دوست داشتی، چرا به سوي
آینده رفتی
و مرگ را چون خنجري تصادفی بر گلوگاه بادبادکی پذیرا شدي؟
من وتو اینک بر گوش ابوالهولی نشسته ایم و خدایان را تماشا
می کنیم
و رنگ ها همه شادند!
تو نمرده اي، تو دیوانه تر شده اي، باورکن تو فقط دیوانه تر شده اي
و ما بر دوش ابوالهولی به تماشا نشسته ایم
و سازهاي آسمان قطع هي قلب هاي مارا می نوازند
تو دیوانه تر شدي!

اي دل سپرده بوده به درناها!

تو زیباتر از آنی که بر شانه هایت تنها ملیله دوزي موریانه ها بیفتد
پرواز کن! پرواز کن از قفس خاك!
تو زیباتر از آنی که بر شانه ي آسمان ننشینی و کهکشان ها را مثل
تخمه نشکنی
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید
تو نمرده اي، فقط دیوانه تر شدي
و من و تو بر دوش ابوالهولی نشسته ایم

قسم به چشم حیوان ها در تنهایی نیمه شبان جنگل که با معصومیت
مازندران را می نگرند
که من در زیر خاك سفر می کردم که تو را به خاك سپردند
وقتی که در زیر خاك سفرمی کردم در معصومیت جهان را
می نگریستم
چرا من در زیر خاك بوده باشم، و تو مرده باشی؟
در کابوس هایم موش هایی بودند درشت تر از روباه ها
و به سرعت انگشت هاي « پاگانینی »از این سوراخ به آن سوراخ سفر
می کردند
من آن شکنجه را می شناختم
از پلکان گورها پائین می رفتم، در جایی، در کجا؟ بلخ؟ ري؟
تروي؟ قم؟ رم؟
آتن؟ پکن؟ اصفهان؟ بخارا؟ هیچ!
و چه زندگی هایی داشتم اسماعیل! تنها دیوانگان می دانند که چه
زندگی هایی داشتم
زجر روانم بود که این چنین مرا شطح خوان کرد
فهمیدم که به برادري تو برگزیده شدم
باید با بال مشترك جنون پرواز کنیم
بیهوده نیست که بر دوش ابوالهولی نشسته ایم و خدایان را تماشا
می کنیم
زجر روانم بود اسماعیل که مرا شطح خوان کرد
به گورستان ها و سنگرها و بیمارستان ها بگذر!
بیرون باغ نیست، زندگی نیست، مرگ هم در باغ نیست!
از اهواز تا سرخس پچپچه ي شهدا با نم نم باران و چه چه ي
چلچله ها می آمیزد
اره هاي تیز در پاي زخمی ها فرو می رود
و خمپاره ها خانه ها و خاك ها را با هم به بالا می پرانند
و آدم ها به پشت بام هاي دورتر پرتاب می شوند
[«سه تا از بچه ها مردند. خودش؟ دکتر می گوید سرش ضربه
دیده. بدجوري. پایگاه مغزش تکان خورده. گلویش را سوراخ
کردند، از آن جا بهش اکسیژن می دهند. شش روز است سقف را
نگاه می کند. باقی، سلامت شما. به خانم سلام برسانید. سایه تان...
حتماً. حتماً».]
و سایه اي از اعماق برمی خیزد
و مسلسل ها جهان را ناگهان مرس می زنند
جنگ است اسماعیل، جنگ است، و اسماعیل ها براستی ذبح
می شوند
و ستاره اي در آسمان زمین ما نیست که نیفتاده باشد
به یاد شبی می افتم که پسرم دو روزه بود
با گونه هایی مثل حباب نارنج
چه نیمه شبی بود در بیمارستان!
زنم از کنار پرده ماه را می پایید که در آسمان بولوار شناکنان
می رفت
تو ناگهان کنار در اتاق با آغوشی از گل ظاهر شدي
«چگونه آمدي؟ ساعت ها از وقت ملاقات گذشته است اسماعیل! »
گفتی:«بیمارستان ها و تیمارستان ها بروي آینده بازند! »
و حالا بلند شو، اسماعیل! به بیمارستان ها و تیمارستان ها و آینده ها
بگذر!
و به گورستان ها و اردوگاه ها، جنگ است اسماعیل، جنگ است و
اسماعیل ها براستی ذبح می شوند
زجر روانم بود که مرا این چنین شطح خوان کرد
اي دیوانه، دیوانه تر از خود، چرا مرده باشی و من ندانسته باشم؟
چرا من زنده باشم و تو مرده باشی؟
جنگ است اسماعیل، جنگ!
بین همسایه و همسایه، پدر و پسر، مادر و دختر
و بیمارستان ها و تیمارستان ها به روي آینده بازند
و این را تو گفته بودي
عینکت را بردار اسماعیل، این جهان قیقاج را با چشم هاي
قیقاجت ببین
مواظب باش روي مین ها پا نگذاري
جنگ است اسماعیل، جنگ
و کوسه ها از خلیج فارس عقب نشسته اند
ماهی ها کشته شده اند
و از قشقرق موزون موسیقی الکترونیکی نهنگ ها خبري نیست
موشک زمین و موج را با هم می درد
ولی هنوز نفتکش ها دست نخورده باقی مانده اند
-مثل عروسک هاي پولدار که به رغم دستمالیِ نوکر، گماشته، برادر،
حتی پدر و دوستان پدر
شب زفاف متاعی از معجزه دارند تا تقدیم شاه- داماد تاریخ – بکنند
جنگ است اسماعیل،
و هم نام هاي تو ذبح می شوند تا شهرهاي دوردست جهان چراغان
باقی بماند
را ه ها بسته اند
دهان سنگرها را با تل جسدها قفل کرده اند
زمین به آسمان پریده، اسماعیل!
خونین شهر نفتکشی است بمباران شده که در موزه اي به تماشایش
گذاشته اند
نفتکش ها می غلطند و می روند و از بالاسر نهنگ هاي هراسان عمان
به سوي اقیانوس سوت می کشند
جهان صبحانه ي رنگینی است که به رغم میل تو، سرمایه ي آن را با
اشتها می بلعد
جنگ است اسماعیل، جنگ است!
با جنون همیشه جوان تو همرنگ است!
پس مرده باد شاعري که راز نیزه و خون را نداند
زنده باشی تو که راز سنگر و ستاره را هم می دانستی

گاهی براي شاعر شدن باید جاي ازل را با ابد عوض کنی
از دوزخ باید عبور کنی
قرار بود بعداً عبور کنی، حالا باید اول عبور کنی –مثل دانته-

در کنار بقبقوي کف کرده ي موج به جدار لوله هاي نفت
حفره اي هست که شیطان آن را کنده
از حفره که پایین برویم، در حجره ها، پشت میله هاي ابلیسی،
شاعرها را خواهیم دید
که نمی دانند که شاعر هستند، اما هستند، زیرا شاعر کسی است که
دوزخ را تجربه کرده باشد،
حتی اگر شعري هم نگفته باشد
و دوزخ تجربی است
تو آن را تجربه کرده اي، حتی اگر شعرهاي چندان عالی هم نگفته
باشی
گفتم که شاعرتر از شعرهاي خودت هستی. و انسان باید این طور باشد
شعرهایی هستند که شاعرتر از شاعرهاشان هستند –مثل شعرهاي
احمد و شاعرهایی هستند شاعرتر از شعرهاشان- مثل تو
از آن حفره پایین می رویم
موهاي سرخ تو و ریش سفید من در چشم ساکنان حجره ها
منعکس است
عینکت را بردار اسماعیل عزیزم، بگذار دوزخ از چشم هاي قیقاجت
فرو بلغزد!
چه جوانانی! اسماعیل، می بینی؟ چه جوانانی!
بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده اند
و موهاي صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را می بینی؟
چه پاهاي لطیفی دارند!
جنگ است، اینجا هم جنگ است اسماعیل!
گریه نکن! فریاد نکن! دهنش را ببندید، قوانین را به هم زده است!
گریه نکن اسماعیل، جنگ است!
نفت از کنار حجره ها بالا می رود
چه معجون عجیبی! چاه هاي نفت در کنار حجره هاست و در
حجره ها جوانان نشسته اند!
آه، چه نفتی! شیرظلمت است این نفت!
و نفتکش ها در سکوت پر می شوند
و جوانان در سکوت پیر می شوند
و در اعماق زمین، و در بالاسر، و بین دست یک بدن،
جنگ است اسماعیل، جنگ است!
مرده باد شاعري که راز حجره و چاه را نداند
زنده باشی تو که این راز را می دانستی

هر تاریخی لایه اي از ناخودآگاهی دارد
با هر دگرگونی
من و تو از ناخودآگاهی بیرون می پریم
-مثل دختران طناب باز که به سرعت طناب را از بالا سر و زیر
پاشان می گذرانند-
در آن سو که پایین آمدیم، احساس می کنیم در، آگاهی، هستیم ولی
هیچ آگاهی اي کامل نیست
موجی بلند – مثل دیوار بتون آرمه اي که انفجار شدید کجش
کرده باشد-
می آید و ما را در خود فرو می برد
در حجره هاي کنار چاه ها، چشم هامان را باز مي کنیم
عینک هامان را برمی داریم، به میخ آویزان می کنیم
و منتظر پرش بعدي می مانیم
براي شاعر شدن، تنها کلمه کافی نیست!
کسی که دوزخ را تجربه نکرده باشد، مصداق «یقولون مالا یفعلون »
خواهد بود

دوزخ باید تو را بطلبد
تو هم باید دوزخ را طلبیده باشی
این، آن کشمکش اعماق است
زجر روانم مرا شطح خوان کرد
[ دوزخ از هر نوع: دوزخ رانده شدن از بهشت، دوزخ جدا شدن
از معشوق، دوزخ قهر ابدي پسر، دوزخ تفرعن حاکمان، دوزخ
غارت زیبایی از معابر، دوزخ بی نوازشی زندگی، دوزخ
بدگمانی، دوزخ سین جیم درونی در کابوس هاي بی انتها، وقتی
از که موش ها به بزرگی روباه ها هستند و گورستان هاي «رم »از
« قم »، « بلخ »از« ري »و « تروي » و « بخارا »از« اصفهان »
قابل تمیز نیستند، دوزخ حجره هاي نشانده شده در کنار لوله هاي نفت]
زجر روانم مرا شطح خوان کرد
براي شاعر شدن، تنها کلمه کافی نیست
تجربه ي دوزخ به اضافه ي کلمه یعنی شاعر

وقتی از پشت پنجره ي تیمارستان خیابان را می دیدي و برگ ها
می ریختند
و حافظه ات یاري نمی کرد که برگ ها را کجا دید ه اي
وقتی می خواستی رهگذران برگردند و تو را ببینند، ولی همه سر در
گریبان عبور می کردند
-و تازه یک عده می گفتند چرا شعر اینها فصیح نیست!-
آه، اي مجنونِ پشت میله هاي درون!
صورتت را که می دیدم، انگار به ته چاه عمیقی نگاه می کردیم
و فصیح تر از آن صورت دیگري نداریم
آه، اي اسماعیل، اي دوزخیِ سر سرخ کرده در تابه ي وحشت!
دوزخ به اضافه ي کلمه یعنی شاعر!
زجر روانم بود که مرا شطح خوان کرد

اي بدگمان به پزشک و پرستار، به زن و معشوق و پسر، اي بدگمان
به خویشتن!
اي مفتش عقاید خود چند لحظه پیش از شُکِ برقی!
اي خوابگرد، اي بی خواب، اي چشم دوخته به قرص هاي خواب!
و قرص هایی که قرار بود بخش چپ مغزت را راه بیندازند!
اي بدگمان به قلب، به کلیه، به مثانه!
آموخته بودي که هر عضو بدن حافظه اي مخصوص دارند
«حافظه ي کلیه ام مخدوش شده است !»
-انگار کلیه کامپیوتر است-
اي تجسّد زجر رگ و پی!
سر هیولایی ات را از پشت پنجره ي تیمارستان به سوي خیابان
برگردان!
فصل دارد تکرار می شود و برف از پارو بالا می رود
وخروس هاي کز کرده زیر طاقی بقالی ایستاده اند
و لنگ هاي حمام پایین تیمارستان در پشت بام یخ بسته اند
و ماشین ها با زنجیر چرخ هاشان زمین را بی رحمانه کتک می زنند
برق از نوك موهاي سرخت فرو می رود و به یک چشم زدن از ناخن
پایت بیرون می جهد
و حافظه ي اندام هایت مخدوش می شود
و تو حافظه نداري
و حتی مرا که لبهایت را می بوسم، نمی شناسی
براي شاعر شدن تنها حافظه کافی نیست
دوزخ به اضافه ي کلمه یعنی شاعر

زجر روانم مرا شطح خوان کرد
دانستن این نکته« حافظ »را « حافظ » کرد ، « سعدي »را « حافظ »
نکرد
«سعدي »دوزخ و فردوس نداشت
مثل اسبی که برآمدگی کفلش را داغ کرده باشند تا صاحب پِِیدا
کند،
ما از آنِ عصرِ خویش شده ایم
ما آن داغ را نمی بینیم، اما تماشاگرانِ ما آن را می بینند
ولی علامت ما از آن داغ، بالاتر و عمیق تر بود
مثل مسی که به هنگام سکه خوردن چنان تند و عمیق سوختیم که
مسخ شدیم
ما با صداي مشترك مسخ شده اي آواز می خوانیم
دوزخ در آواز ماست، نیاز به فردوس در آواز ماست
ولی نشانی فردوس را نمی دانیم، تنها نیازش را می دانیم
من نیاز به فردوس دیگري دارم
فردوس تو در گام هاي استالینی است که زمانی در خیابان « چرچیل »
ظهور خواهد کرد
فردوس من فردوس تو نیست
من« استالین »و« چرچیل » را نابود شده می خواهم، اسماعیل!
دواي چپ فلج تو در جیب آن« رفقا » نیست
شاش بند تو تلمبه اِي دیگر می خواهد اسماعیل، اسماعیل!
چشم بندت را از روي چشمت بردار، اسماعیل!
شعر تو مشتی است که در سینه ي توگره شده است
ازل و ابد آنجاست
دوزخ و فردوس آنجاست
سینه را گشاده کن
آن مشت را به جهان هدیه کن، اسماعیل!
-مثل گلوله اي که به هنگام فرورفتن یک سرانگشت اثر می گذارد
ولی در آن سو، خندقی متلاشی از گوشت و عصب و استخوان
می سازد-
این است معامله اي که عصر ما با ما کرده است!
از روي خندق متلاشی لباس مرتبی پوشیده ایم
راه می رویم، دوستانمان را می بوسیم، در جلسات مربوط به
دموکراسی می نشینیم
در حالی که، مسئله اصلاً این نیست! چیزي در درون ما مدام
می سوزد و می پوسد
پی ها، مویر گها، سرخرگ ها پاره می شوند، خونریزي ادامه دارد
خندق دارد درشت تر از تن ما می شود. ما خود همان خندق دهان
باز کرده هستیم
و آ نوقت ، یکی مان می شود اسماعیل، دیوانه اي دوقبضه،
که هم «استالین »را خدا می داند، و هم زنش، به پسرش، به
برادرش، به دوستانش بدگمان است
و می خواهد استالین بیاید و او را از دست همه نجات دهد
خندق درشت تر از تن تو می شود
اسماعیل، اي چهره بر خاك نرم جهان نهاده تا پایان ابدیت!
حقیقت تو چیزي جز این نیست
من نباید حرفی از گل نازك تر به تو می زدم، ولی حقیقت تو چیزي
جز این نیست
چشم بندت را برداري می فهمی، چشم بندت را بردار!
از حجر ه هاي تو در توي کنار چاه هاي نفت که بالا خزیدم، به لبه ي
چاه رسیدم
کابوس هایم با من آمدند و در کنار کابوس هاي بیرون صف کشیدند
کابوس هاي بیرون بهتر از کابوس هاي درون نیستند
هوشنگ می گوید، چرا چیزي جز تفسیر طبري می خوانم؟ رسیده ام
وسط جلد دوم، نثر خوبی است.
دختر هفده ساله ي « نون »را مجبور کرده اند که راجع به پدرش به
« رفقا »گزارش بدهد
وسعت خندق را می بینی؟
«پدرم مرد خوبی است! از مادرم جدا شده. گاهی با آد م هاي
مشکوك قهوه می خورد
اگر لازم باشد، به خاطر حزب می کشمش!»
و بعضی ها معلوم نیست کجا هستند. احمد در یک چاه درون چاه،
درون چاه فرو رفته.
می گویند غلام سر و سبیلش را تراشیده. تا حال بی گیس و سبیل
ندیدمش
و جنگ ادامه دارد. در همه جا.
و دختر « نون »گزارش می دهد  :« می کشمش! » و این است خندق!

اي آشناي من در باغ هاي بنفش جنون و بوسه!
اي اسماعیل! اي چشم بند به چشم تا کنار مذبح رفته، اي سربریده!
عینکت را از روي چشم هاي قیقاجت بردار
عینک زده هاي دیگر می آیند
و زنان اشباحی هستند که فقط لب هاي کبود و چانه هاي تبخال زده شان
را می بینی
از گیسوهاي زیباشان خبري نیست
صورت هاي بی سرِ یک بُعدي دارند
و از شب و روز آفاق بی خبرند
دست بر شانه ي نفر جلویی گذاشته اند و از کنار چاه نفت بالا
می آیند
و هیچ کس چیزي نمی گوید
و چیزي هم نیست که بگوید
و فقط از سنگرهاي پدر و پسر، پدر و دختر، از سنگرهاي همسایه و
همسایه، صداي تیر شنیده می شود
و بدن هاي راست در باران هاي خونین به زمین می خورند
و باران که بند می آید، ماهی خائن را می بینی که از پشت دکل هاي
نفت بالا آمده است
چه مهتابی اسماعیل، چه مهتابی! با نورش نیمه جان ها را لو می دهد و
بعد، مسلسل ها، ستاره ها را مُرس می زنند
و موشک، خانه ها را مثل اسباب بازي به هوا می پراند
و آ نچه در بازگشت به سوي زمین برمی گردد به خرمن افشان می ماند
که سریع تر از یک خرمن پایین می آید
آفتاب که می زند، نخل ها در برابر دکل نفت
به کودکان دبستانی صف بسته در برابر ناظمی سخت گیر می مانند
جنگ است، اسماعیل، جنگ است،
و بعضی از جسدها را بی نام و نشان دفن می کنند
و بعضی ها را با نام و نشان
و موش و موریانه چه می دانند که مردگان شناسنامه ي تاریخی دارند
یا نه
آفتاب بر گورستان و گلستان یکسان می تابد
و باران خادم و خائن نمی شناسد
اسماعیل!
برویم از بالاي نخل ها موهاي زنهاي اهواز را جمع کنیم

چه چشم هایی داشتید شما پیش از شروع شلوغی
می توانستیم از کودکی عاشق شما شده باشیم
بی آ نکه از قانون یا شرع ترسی داشته باشیم
و حالا کجایید؟
غلطک ها از روي استخوان هاي شما زمین را صاف می کنند
خیل موریانه ها مردمک چشم تان را به نیش می کشد
و شما مرده خواهید بود تا روزي که دیگر بار زنده شوید!
خوزستان!
هشتاد سال جهان شیر سیاه تورا نوشید
حق داري که حالا خون سرخ بخواهی
اما فروشندگان تو اینان نبودند
ویلاهاي آنان در سواحل کالیفرنیا و جنوب فرانسه در آفتاب
برق می زند
انگار سپیده دمان ماهی ها از آب بیرون می آیند
از درخت هاي بلند و پیر باغ بالا می آیند
و زمانی که پیرمردها در کنار پیرزن ها یا مردهاي جوان در خواب
بی اختیار غلت می خوردند
و صورت مرد در حلقه ي بازوي زن می افتد
ماهی ها پنجره ها را می لیسند، شیشه ها را می لیسند، ستون ها را
می لیسند
صبحانه را در آلاچیق خواهند خورد، بعد از شناي مختصر، و
به حال نیمه تحریک
و بعد از ظهر، از دریا، ویلا را مثل تخم مرغی اتمی یا ئیدوژنی
خواهند یافت
که قرار است روزي مثل ستاره اي گمنام منفجر شود
قطعاتی از سنگهاي آن ستاره بر سر ما هم خواهد بارید
و وقتی که اندام برهنه ي آمریکایی را در آب تماشا می کنند
بی آ نکه بخواهند
به یاد رعیت هاي به خط ایستاده ي خود در گرگان و مازندران می افتند
و مطمئن می شوند:«ایرونی جماعت آدم بشو نیست!»
در غروب به انتظار هواپیماهایی هستند که تتمه ي دوشندگان خوزستان
را می آورند
کسانی که برلیان ها را در احشاء زنانه از مرز خارج کرده اند
و یا کنج بکارت طاول زده ي دختران تازه قاعده شده
و یا در اپول هاي کلفت پالتوهاي زمستانی
و یا در گچ ساق مصنوعاً شکسته شان
با نامه هایی که نشان می دهند مرض هاي خیالی آنان در ایران
علاج پذیر نیست
و می خندند، از ته دل
وقتی که در«اوین»بودند، روزانه پانصد رکعت نماز می خواندند
اول بلد نبودند، بعداً یاد گرفتند
و فقط یک نیت داشتند: از جنوب فرانسه و کالفرنیا محروم نمانند
و حالا می گویند:«داشتم به خاله جون می گفتم: اگه پشت گوشم را
دیدم، ایران را هم می بینم.
پدر سوخته ها لیاقت ما را نداشتند.»
و پول خوزستان، به شکل دیگري در زمین، بانک، صنعت، عیش،
دورگردن و انگشت زن هاي خواب آلوده
ریشه می اندازد
خوزستان!
دوشندگان تو جوانان ما نبودند
دارندگان باغ هاي سبز بودند
کسانی که هوس هاشان هنوز هم به بلندي البرز است، و حتی به
بلندي ابرهاي بالاسر البرز
و صبح که می شود از کوه بالا می روند، پشت به جهان مرگ و جنگ
و با جلدي از« خاطرات و خطرات »،یا « گلستان سعدي »
« مونتسکیو » و یا دیوان بغلی حافظ
و براي احتیاط تقویم کوچکی که چاپ « ناصرخسرو »یا « قم »باشد
و از آن بالا تهران را نگاه می کنند: گودالی از خاك و دود و ابهام
انگار شهر را کامیونی هیولایی با صدایی شوم در زیر پاي البرز و
بالاي شانه ي کویر خالی کرده
اطمینان دارند که در بازگشت، با غها و ویلاهاشان سر جاشان
خواهند بود
و نیز هم هي قباله هاي داخل صندوق هاي قدیمی با آن خط هاي
پیچیده، اثر انگشت ها و امضاها و مهرها
از کوه بالا می روند تا آن بالا پیپی چاق کنند
آخرین اخبار« بورس »« نیویورك »را از مردان دیگري که رادیو به
دست، تازه به بالاي کوه رسیده اند، بگیرند
می نشینند، صفاي کوه را در سینه فرو می دهند، فال حافظ می گیرند
و حافظ، که نه فقیر را ناامید می کند و نه غنی را
اینان را هم به شیوه هاي خاص خود گول می زند
چرا که هنگام پایین آمدن از کوه
رؤیاي سقوط حکومت چنان مستشان می کند
که لبخند زنان سرازیر می شوند
و مي خواهند به سرعت به فرودگاه برسند
تا اخبار جدید را از مسافران چند روزه بگیرند
و البته آمریکایی ها دارند می آیند
مرگ شاه هم شایعه اي بیش نبوده:
«به شما گفته بودم که روزي پشیمان خواهید شد که گذاشتید مرا
بیرون کنند!»

و به خانه می رسند
سینه هاي رگ کرده ي دخترهاشان
-نوکرها و گماشته ها در غیاب پدرها چه خدمتی به شوهرهاي
آینده ي این دخترها کرده اند!-

شوهرهاي قباله دار می طلبند
شوهرهایی که سبیل پرپشت انقلابی دارند
و خیلی هم« درویش » هستند
و آنهایی که در اداره اي کار می کنند، آبخورهاشان را قیچی کرده اند
تا گمان نرود نماز نمی خوانند
و شوهرها منتظر مرگ پدرها هستند
-چرا که اینجا هم نسل بعدي به وظیفه ي خود مؤمن است و قرار
است از نو شروع کند-
و پدرها، پس از« انفارکتوس »دوم،آرام،در زیر آلاچیق،
از پشت سبیل سفید یا حنابسته خرناسه می کشند
و اگر بیدار باشند، از پشت پشه بند، اندام تُردِ کلفت رعیتی را می پایند
و دست به سوي قرص مبهمی می برند تا شاید فرجی دست دهد
و با نوستالژي به مشتمال دهاتی جوانی می اندیشند
که در همان نوبت اول می آموزد چه چیزي ارباب پیر را سرحال
می آورد
و نسل سوم فرزندان شعرهاي «سپهري »را می خوانند
چرا که جایی را نمی کوبد
و شعرهاي « شاملو »را می خوانند
چرا که نفهمیدن آن ها برایشان آسان تر است
و همین ها هستند که پس از فرار از ایران، موقع پرواز بر فراز
آمریکا می گویند:
«چه ملّتی! آه، چه ملّتی! همه جا سرسبز است! ساختمان، شهر،
مزرعه، کارخانه!
ملت ایران بی غیرت است! لوله هنگش هم ساخت خارجی است!»
خوزستان! دوشندگان تو اینان بودند!
جوانان ما نبودند
اینان بودند

و آنانی که اصلاً هوا و آسمان و شعر و ستاره را نمی فهمند
و تنها با احتکار پنیر و مرغ و پودر ظرفشویی حالت نعوظ پیدا
می کنند
و مثل موش ودام فضله می اندازند
و یکی دو دندان افتاده، نفسی متعفن و شکم هایی به درشتی
بشکه هاي نفت تو دارند
و شب و روز می آشامند و می خورند
و با جیب هاي پر از دلار از میدا ن هاي«زنده باد و مرگ بر… »
می گذرند
و با زبان بی زبانی می فهمانند که مرگ بر آمریکاي شعار دهندگان
مشکلی را حل نمی کند
که بعد از انقلاب هم پول از پاروي تاجرها بالا می رود
و کله پاچه، سیر و سیرابی و ودکاي قاچاق یا خانگی می خورند
در« ویدئو »فیلم هاي هندي ، « رنگارنگ »،و فیلم «پاگنده به آفریقا
می رود» می بینند
دلشان می گیرد یا غشغش می خندند
و هر دو سه ساعت از حجره به شمیران تلفن می کنند
مبادا عیال با معمار خانه ي نوساز روهم ریخته باشد
و فشار خون را هنوز هم به کمک آبغوره پایین می آورند
و غم اصیلشان این است که چرا کاباره ها و کافه هاي ساز و ضربی را
بسته اند
-وآخر آدم پولش را کجا خرج کند؟-
و اگر گرفتار شوند ثابت می کنند که همیشه خمس و زکاتشان را
داده اند
و به فکر پول هایی هستند که در تیغه ي پشت فریز پنهان کرده اند
خوزستان ! دوشندگان تو جوانان ما نبودند
اینان بودند
و آنانی که جنگ ها را می سازند، ولی هرگز آن ها را نمی جنگند
آدم هاي بسیار بسیار شیک، مبادي آداب و با کراوات
که از پله هاي هواپیما با پیام مودت از سوي رئیس جمهریشان پایین
می آیند
و چه لبخندي و چه دست دادنی! و صورت بعضی از زن ها را هم
می بوسند
و خطاب به ده ها دوربین، چشم هاي حیران مردهاي گرمازده و
زن هاي نیمه لخت
-آخر جنگ ها همیشه در مناطق گرمسیري درمی گیرند- از صلح
صحبت می کنند
و دگمه ي کراواتشان در گرماي خاورمیانه،« ریو »،« ال سالوادور »،
« سواتو »و« بنگلادش »
بر غبغبشان فشار می آورند
اینان عاشق شعر« رابرت فراست » صداي ،« فرانک سیناترا » و فیلم هاي ،
قدیمی« جان وین » هستند
و معتقدند  « باب دیلن » و« جان بائز »فقط جیغ می کشند
و « گینز برگ »و« فرلینگتی »و« بلاي »مشتی عوام فریب هستند
و« نوام چامسکی »و« دنیل الزبرگ »در همان زمان  « نیکسون »باید
ترور می شدند
اینان حتی نمی فهمند که « نیما »و « فروغ »ي هم در کار هستند
و سالی چهار بار هم می روند «چک آپ »
همراه نگهبانان امنیتی مستراح ها، پشت«فن کویل »ها و پشت اسکلت
تشریح را با مین یاب وارسی کرده اند
و به اطباي معالج لبخند نمی زنند
چرا که ممکن است از لبخند سوء استفاده شود
و فشار سنج ناگهان ماري یا بمبی از آب درآید
این قبیل وقایع در فیلم هاي آمریکایی اتفاق می افتد، چرا در واقعیّت
اتفاق نیافتد؟
و مردان محترمی هستند که از موزه ي هنري پدرسالار« راکفلر »بارها
دیدار کرده اند
و از او براي هر مملکتی عینک مخصوص گرفته اند
بهترین کلکسیون پروانه و شاپرك را در اختیار دارند
و به انگلیسی به آنان می گویند:«Beautiful people! »
و گرچه هم هي کودتاهاي جهان را آنان به راه انداخته اند
جنایتکار شناخته نمی شوند، مگر عکسش ثابت شود
و شب و روز نفت می دوشند و می نوشند
خوزستان!
گوشَت را باز کن!
دوشندگان واقعی تو اینان هستند!
جوانان ما نبودند، نیستند!

شعري را که در خانه ي اجاره اي گفته شده باشد از صد فرسخی
می شناسیم
«خانم شهلا مختاري »،از نسل « سرتیپ مختاري »« مینی ژوپ »پوش
دوران شاه، روسري به سر عصر انقلاب
حاضر است حتی حجابی از سنگ و ساروج هم سرش بکشد تا مبادا
آب از آب تکان بخورد
چهار کلاس سواد، چهار خانه ي چهار طبقه ي چند میلیون تومانی
«قبلاً هر طبقه را دوازده هزار تومان به آمریکایی ها اجاره داده بودم
ماه بودند! بعد از انقلاب؟ خوب می دانید دیگر…»
و ما لبخند می زنیم. آپارتمان را می خواهیم
اجاره ها که بالا رفت، قانون به او اجازه می دهد که ما را بیرون
بریزد
«این همه کتاب!
به قرآن هاشان نگاه نکنید!
حتماً کمونیست هستند

فردا اگر گفتند هرکسی در هر آپارتمانی که نشسته است، مال او،
چه خاکی به سرم بریزم؟
هزار دلار فریدون، هزار دلار مرجان، هزار دلار طوس می خواهند
می دانید دلار چنده؟
بریزید پایین! همه چیزشان را! ثبت دستور تخلیه داده!»
خوزستان!
دوشندگان تو اینان بودند و هستند
شعري را که در خانه ي اجاره اي گفته شده باشد، از صد فرسخی
می شناسیم

از کنار توتستان راه می افتند
دوتا دوتا، سه تا سه تا، و گاهی تنها،
و پشت سرشان زن ها و پیرمردها و بچه ها به فاصله می آیند
تمشک دندا ن ها و انگشت هاي پسرها را رنگ کرده
اتوبوس هاي سر کوچه در میان گرد و خاك پر می شود
و گرچه از زیر قرآن رد شده اند، قلب هاشان می طپد
آخرین بوسه ي مادر زیر چادر نرم
مادر – چنان مرغی که باشد نیم بسمل -
بعدها در طول راه، خاطره اش از قلب بالا می جوشد و لبالب با
چشم می ایستد
چشم هاي جوان اشک ها را قورت می دهند
و ناگهان کلمات، بوسه ها، تنور و تپاله و کاهگل واسب،
و کامیون هایی که فقط صداشان از جاده ي دور می آمد،
معنی پیدا می کنند
و اتویوس، بوي نا، عرق، بوسه و بوي «آه، جوان نمی دانی به
کجا می روي »می دهد
و این تفنگ ها! پس این ها تفنگ هستند؟
انگار قلم هایی هستند براي رقم زدن نامه هاي عاشقانه
ناشیانه به دستهاشان نگاه می کنند
واقعاً هم قرار است تیراندازي کنند؟ باورشان نمی شود
«کی جنگ را شروع کرد ؟»بوي خیس صورت مادر از حافظه
می جوشد، لبالب با چشم می ایستد
« مهم این نیست. مهم این است که جنگ هست !»و این قدم اول
است
در شناسایی زمین، تاریخ، محبت مادر، عشق آن چشم هاي دخترانه
به « من »روستایی اي که پشت سر مانده است
و مفهوم جوان معادل مرگ می شود
و از قطار که پیاده می شوند، و به ستون یک، و بعد به صف که
می ایستند
تازه یادشان می آید که در شهرهاي پشت سر پاییز بود
و سوز اول، برگ ها را پریده رنگ کرده بود
در این جا آسمان آفتابی است مه در نیم وجبی کلاهخود می ایستد
«به چپ، چپ! به راست…»و از پشت تپه ها صداي غرومب-
غرومب می آید

پس به این زودي؟
و قلب ها می طپد
شاید در دره ها و تپه ها، فیلمی جنگی را با ابعاد آسمانی نشان
می دهند
و عواطف انسان بوي خیار تازه پوست کنده اي را می دهد که از
تُردي قیامت می کند
و از تپه سرازیر می شوند
و بعد ، صدایی شوم نزدیک می شود، می درد، می رود
چیزي به این درشتی و تیزي چگونه از پرده ي گوشی به این ظرافت
فرو می رود!
و آنوقت مغز جهنم می شود
و صف، بیست متري از تپه بالا می پرد، در گرد و غبار لحظ هاي
معلق می ماند
و بعد به سرعت به سوي زمین کشیده می شود
جوانان ده ما با هم چال شده اند
صف بعدي، از کنار توتستان شما با وقار جوان حرکت می کند

مدافعان تو اینانند، خوزستان
در پشت تپه ها و روي رود و داخل ساختمان هاي شرکت، در دهات
جنوب و کلبه هاي عرب
فیلم جنگ بازي می شود
بعد ها، جنگ واقعی تر می شود
کلاهی دست باف بر سر
ژ – 3 بر پشت گردنش، انگار ضلع افقی صلیبی بر دوشش
قمقمه بر روي لگنش، قدري از یک نارنجک معمولی بزرگ تر
و تقاطع قطارهاي فشنگ از شانه تا شکم و تا پهلوهایش
و شلوار اونیفورم که تا بالاي زانو چیده شده
و پاها که در خزه ي خیس مرداب فرو می رود
و پشه ها که ستاره هاي دنباله دار روز هستند
و حالا یاد گرفته که از ستارخان هم بهتر بجنگد
شیر تو، خوزستان ! نوش این جوان باد
اگر از مین ها به سلامت بگذرد، اگر زنده بماند
و بعد می آموزند که به جاي پیرمردان داوطلب، براي انهدام مین ها
فن دیگري به کار گیرند
گلّه هاي الاغ هاي جنوب را به روي میدان هاي مین یله می کنند
در برابر صداهاي شوم راکت ها، بمب ها و توپ ها، انفجار هر الاغ از
صداي بشکن بلندتر نیست
و آنگاه خیز برمی دارند به جلو
الا غهایی که از وحشت رم کرده اند یا مانده اند، بر بالاي تپه
می ایستند
با گوش هاي بر افراشته و عرعرهایی که کسی نمی شنود
به هزار کلک الاغ ها را جمع می کنند
از کنار دیوار راه می روند
کفش کتانی یا گیوه به پا، و یا پا برهنه
و قدم هاي کوتاه و بلندشان در تضاریسِ گل و آب، منعکس
گرچه آفتاب عمق زمین را می پوساند
و آب نزدیک است جوش بیاید
مارها در این نقطه از وحشت خمپاره ها دررفته اند
در این جا پرنده هم صداي « راکت »را می شناسد
و جوان سرش را می دزدد، می دود، قیقاج
در اطرافش انگار گلوله ها هستند که جا خالی می کنند
انگار به تصادف زنده است، ولی فن جنگ را که یاد گرفتی به قصد
زنده اي
درست در وسط مرداب کم عمق می افتد
سرش تا زیر چشم هایش از زمین بلند است
وشماره ي 26 روي سلاحش خوانده می شود
و حشرات، پروانه ها، و خزند ه هایی که نمی شناسدشان،در اطرافش
می لولند
انگشت بر روي ماشه، با ذهنی متمرکزتر از ذهن یک عاشق
یا ذهن میکل آنژ، موقع کار بر روي چهره ي عیسی بن مریم
روبرو را می پاید
خوزستان !
دوست واقعی تو اوست
دشمنان واقعیات را نشانش بده !
از پشت سر صدایی می آید:
«بدو !بدو!»
از میان درخت هایی که اگر او نبود،  حتماً از آنِ« وان گوك »بود،
می دود
انگار بخشی از رنگ هاي دیوانه ي آفتاب زده است
انگار روي بوم می دود
می ایستد، گوش می دهد
– آهو را دیده اید که چگونه به صداي مشکوك گوش می دهد-
شکارچی او، فیلی است با پاهاي قیچی
تانکی است که خرناسه می کشد، زمین را قیچی می کند، می آید
دیوار را اندازه ي هیکل خود خالی می کند، نزدیک می شود
«منفجر کن !»
و دود آسمان را پر می کند
توپی که می افتد، گل و لاي رود را بر روي درخت هاي سه چهار
ساله پرتاب میکند
« بدو !بدو !بدو!»که ستاره می بارد
«مسلسلت مانده! ورش دار !»

خوزستان !
مدافعان تو ایناند
و مردمی که از شهرهاي ویران خارج می شوند
با قایق، الاغ، تاکسی، قطار، اتوبوس، شتر
از بره ها و گاوها و خانه ها و آد مها، هر آنچه را که مانده است،
می برند
و صدایی که می گوید :« مسلسلت مانده! ورش دار! »
و در دور دست، دختري رخت هاي مانده را شسته است
رخت ها را روي بند پهن می کند
و هلی کوپتر که می نشیند
باد آنچنان شکل لباس هاي روي بند را هذیانی می کند
که انگار چشمی حشیش زده منظره را تماشا کرده است
مردي بر روي تپه نشسته است. می گوید:
«ما یملک من غم من است
شش بچه که در زیر آوار می پوسند
زنم که دختر عمویم بود، منفجر شده است
حرف نمی توانم بزنم. بو خفه ام می کند»
حتی « دانته »هم اینقدر شبیه  « دانته »حرف نمی زند

انگار دو گونه را از داخل دهان به یکدیگر دوخته اند
گونه هایی از این فرو رفته تر در صورت هیچ زنی ندیدم
بر روي تل خاك، زن و مرد نشسته اند، گریه می کنند
در این جا عربی زبان فصاحت نیست، تدبیرِ مصیبت است
«بدو!بدو!بدو!»که ستاره می بارد
«به چادرها برس!برس !»
در آهنی تیر باران شده، سوراخ نشده، سقوط کرده، ولی فقط
یک قدري
انگارمردي است که پس از سکته ي قلبی، لباس هاي قبلی اش را پوشیده
در باز نمی شود:«از کنارش برو تو! مسلسلت را بردار! لازمش
داري!»
سیگارم را روشن کن! هنوز عادت نکرده ام که فقط یک چشم
داشته باشم!»
«بیا! این هم آتش! مسلسلت را بردار! »
چرا چهره هاي رنج کشیده این همه اصالت دارند؟
« عیسی »،« حسین » ،« داوینچی » ،« داستایوسکی » ،« مادرِ » ،
« گورکی »
و زنی که زور می دهد تا بچه اش به دنیا بیاید
و همه چیز نشان می دهد که سرِ زا خواهد رفت
این چهره ها به ذات انسان نزدیک ترند
لوله ي تانک، درگل فرونشسته
درپشت کیسه شنی، جسدي چمباتمه زده
چقدر صورتش اصالت دارد!
دهقان مکزیکی نیست که« ریورا » نقاشی کرده باشد
صورتی از ده شماست
آیا بشریت از این نقطه به جاهاي دیگر رفته است؟
وقتی که سه نارنجک با هم در آشیانه ي مسلسل می افتند
اجساد، علاوه بر متلاشی شدن، کج می شوند
در حالت زنده، سر از بدن، این همه فاصله ندارد
مثل اینکه گردن کش آمده، طولانی، کج و فنري شده است
وکمر، هرگز تا این حد به دور خود نمی پیچد
و سر، این همه راحت، هرگز روي سنگ نمی خوابد
«کلاهخودش را بردار، لازمش داري !»
سگ هایی که اجساد شهرهاي خوزستان را پاره پاره کردند، در آن جا
کشیک می دهند
شهرها را ویران کرد ه اند
ولی هیچ کس خاك را ویران نمی تواند بکند
آبادان را دیگران ساختند، ویرانش کردند
خرمشهر را ساختند، ویرانش کردند
خود بسازید تا ویرانش نکنند!
فقط خاك ابدي است، فقط انسان ابدي
فقط مبارزه ي شورِ هستی با کششِ مرگ ابدي است
خوزستان!
شهرهاي جهان را چراغان کردي!
آمدند، ویرانت کردند!
تیره و تارت کردند!
کفن آنچنان سفید است که از پشتش چشم هاي سیاه شهید به چشم
می خورد

« چشم هاش را ببند! »
«نه! بازش زیباتر است! »
« کسی که دیگر نخواهدش دید! »
«از کجا معلوم ؟»
خوزستان! تو شهیدي هستی با چشم هاي بازِ مشکی
« دارسی »تو را در کفن پیچید، با چشم هاي بازِ مشکی
از پشت کفن چشم هایت برق می زند
بلند شو، راه بیفت
«از کجا معلوم؟ از کجا معلوم که صدایت را بشنود؟ »
مسلسلت را بردار، خوزستان! مسلسلت را لازم داري!
از کجا معلوم که نشنود!
چرا مرا خفه کرده اید؟ از کجا معلوم که شهیدان عالم صدایم را
نشنوند؟

اي جوان زیباي شهید شده در سپیده دمان!
پیچیده در کفن نرم سپیده دمان!
از کفن بیرون بیا!
مسلسلت را بردار!
اي قربانی ایثار سراسري خود شده! اي جوان!
مسلسلت را بردار!
از کجا معلوم که صدایم را نشنود؟
وه، که چه لحظات زیبایی گه گاه به دست می آید!
جنگ، لحظه اي می ایستد
تانک ها و کامیون ها در کنار بره ها توقف می کنند
بره ها گو ش هاي بلندي دارند
چوپان از تماشاي چرخ هاي بزرگ کامیون لذت می برد
اي جنگ، جاودانه بایست!

غذاي مختصر، جانماز، ژ- 3 این ورِ مُهر، و قبله گو هرجا که باشد
و بعد، چلاندن لباس هاي خیس در کنار رود
و لبخند
و ناگهان همه چیز دوباره به راه می افتد
تفنگ به دوش، کودکی به بغل
«بدو! بدو! بدو! »که از همه جا در روز روشن ستاره می بارد!
خوزستان!
مدافعان تو اینانند!
اي جنگ، جاودانه بایست!
خوزستان!
شیر سیاه تو ارزانیِ شیران جوان خاك باد!

بمب که در خوزستان می افتد، حجله ها بر سر کوچه هاي ایران
شعله می کشند
بمب که می افتد، فرودگاه هاي ایران،
غربال جسدها را بین گورستان هاي شهرها قسمت می کنند
«سبز خواهم شد می دانم می دانم .»
بعضی از جسدها را در تو می کارند، خوزستان!
و بعضی ها را از تو به بیمارستان ها و گورستان هاي ایران صادر
می کنند
راه ها بند می آید
آژیر آمبولانس ها به گوش می رسد
خوزستان!
براي کشف مجدد اعماق تو، در هر وجب خاکت یک جوان
می کاریم
حالا تو زمین ما هستی
حالا تو گورستان ما هستی
حالا تو مرگ ما هستی
و جنگ ادامه دارد
حالا تو جوان ما هستی
حالا تو جوانی ما هستی
ولی صداي مرگ جوان تو به شمال تهران نمی رسد
بمب در شمال تهران نمی افتد، و اگر بیفتد فقط تماشا دارد
صداي مرگ به صاحبقرانیه، فرمانیه، زعفرانیه و در بند نمی رسد
و ویلاهاي شمال مصون مانده اند
از خلال برگ هاي بهاري تو در مازندران
بدنه ي مرمرین و یا چوبیِ ویلاهاي مقاطعه کاران و مدیران کل،
بفهمی نفهمی، به چشم می خورد
در پشت پرد ه ها گرگ و میش و سگ و گربه با هم عشقبازي
می کنند

و«فریدون »خان بطري را از زیر میز در می آورد
صداي ریختن «اسکاچ »روي یخ اشتهایش را باز می کند
و گرچه اگر یک«تنیس »و «سونا »روزنرود، نقرسش عود می کند
شوفر آقا پیاده می شود تا شانه هاي تخم مرغ را پشت ماشین بگذارد
«پارسال دلار بیست تومان بود، حالا سی و هشت تومان شده! فردا
به صد تومان هم خواهد رسید!
و تازه می خواهند اجاره ها را بالا نبرم
هوا را هم کوپنی بکنند
من یکی ککم نمی گزد
آدمی نیستم که تو صف بایستم
به من چه که جنگه؟
می خواستن از اولش شروع نکنند!»
و جوان ما در خوزستان می میرد
و در الهیه و دروس، باد از میان شاخه هاي تازه گل کرده می گذرد
انگار انگشتی چوبین به سرعت به پهلوي نهال هاي جوان کشیده شده
و صداي آب، خواب بعد از ظهر را مطبوع تر می کند
قمار در پشت کرکره هاي کشیده و اتاق هاي پر دود تا سپیده دم ادامه
می یابد

و«فریدون »خان ورق را که می کشد، می گوید:
«یک موي کثیف شاه را با هزار قبضه ریش بلند عوض نمی کنم !»
و انگار مسئله از آغاز سر همین قضایا بوده است!
یک برادرش در یکی از تیمارستان هاي جنوب فرانسه بستري است
«راستی قیمتِ فرانک چطور است؟ »
برادر دیگرش را دزدکی داخل آدم هاي معمولی در بهشت زهرا
خاك کرده اند
قصد دارد شش ماه بعد، تیمسارِ شاه را جزو شهداي خوزستان جا-
بزند

می گوید و می خندد « بی هوده شهید نداده ایم !»
«فریدون »خان به بلوف زدن عادت دارد
و از خاطرات چرچیل سخت لذت می برد
و تیمسار، موقعی که زنده بود، حکیمانه داد سخن می داد:
«جنگ فقط پیشروي نیست. عقب نشینی هم هست!
گویا این ها همینطور الله اکبر می گویند و پیش می روند. به همین
دلیل این همه کشته می دهند!»
و یک نفر می گوید:«ولی تیمسار،آمریکا هم ساکت ننشسته!»
تیمسار می گوید «آن مسئله دیگري است. خواهش می کنم مثل
تلویزیون حرف نزنید!»
و انگار مسئله کشش جوان به سوي مرگ با این فورمول ها حل
می شود
نه!مرگ در میان ماست
ما را به جلو می راند
خوزستان را به جلو می راند
مرگ مضمون هستی نسل هاي ماست
انفجاري بزرگ که از اعماق شکفته است
نفَسی مشترك که بر چهره ي جوانان جهان می دمد
و جنگی است که ادامه دارد
در پشت جبهه و در جبهه، بین پدر و پسر، مادر و دختر، شمال و
جنوب، تیمسار و سرباز، و زمین وآسمان
نفَسی مشترك بر چهره ي اسماعیل هاي جوان می دمد
و پیش از آ نکه قوچ برسد، ابراهیم تیغ را کشیده است
و شاعري که معناي این شهادت را نداند، مُرده به دنیا آمده است
آه، اسماعیل، برادر من!
نه سطح بلکه شطح
نه جوبار بلکه شط
شطی از شطح از من می گذرد تا من جانی جوان پیدا کنم
سائق مرگ چون شطی از شطح من جاري است
سرود جان جانان جهانم را سر خواهم داد
بشنو اسماعیل، برادر من!
من امید به روزهاي بهتري دارم
هر دو سوي ایثار را می بینم
می گویم:
سقوط سرخ سیاوشان معصوم فراموشمان نخواهد شد
سقوط سرخ سهراب هاي معصوم
سقوط سرخ اسفندیار هاي معصوم
در کنار سقوط سرخ اسماعیل هاي معصوم فراموشمان نخواهد شد
پچپچه هاي یَل هامان را به هنگام افتادن
در کنار شیون هاي مادرها در گورستان ها
خواهیم شنید
صداهاي گمنامان را در کنار صداهاي نامداران
خواهیم شنید
وقتی که تک تیرها را در سپیده دمان
در کنار مناجات ها و تکبیرها خواهیم شنید
قلب هامان از غم منفجر خواهند شد
سنگ هاي گورها را خواهیم شمرد
و خواهیم گفت اگر این ها تمامی سنگ ها هستند،
پس هم هي مرده هامان در کجا هستند؟
خاك را در آغوش خواهیم کشید
و آ نگاه نهیبی از جسدهاي برهنه شده، با دنده هاي برشته شده در
زیر ستاره هاي سوزان
خواهیم شنید
غم هاي مادرهاي ساکت را
در کنار غم هاي مادران مویه گر
به روشنی خواهیم شنید
مردگان را از یکدیگر جدا نخواهیم کرد
که اگر ما هم جدا کنیم، خاك و تاریخ جدایی را نخواهند
خواست
به چشم خود خواهیم دید که سروهاي آزاد هر دو سو به هم سلام
می کنند
و صداي سلام را با گوش جان خواهیم شنید
صورت هاي جوان هامان فراموشمان نخواهند شد
عینک ها را از صورت همه ي شهدا برخواهیم داشت
وصداي بوسه هاي هر دو سو را، نه در خواب، که در بیداري
خواهیم شنید
حفره ها، حجر هها، چا ه ها و جنگ ها را خواهیم کشت
و همه ي فرزندانمان را به دور یک سفره خواهیم نشاند
و صداي آشتی شباب را از دور کاسه ي غذایی مشترك
خواهیم شنید

آه، اي اسماعیل! پسر آدم، پسر ابراهیم، پسر نیما، پسر دامغان،
پسر رستم، پسر ایران!
اي پسر خانه هاي اجاره اي در تهران، اي پسر تیمارستان هاي
جهان!

اي پسر گورستان، خوابیده در کنار پسرهاي دیگر!
مرده اي و نمی شنوي چه می گویم
اگر بگویم بهار، می گویی من مرد ه ام
اگر بگویم خدا، می گویی من مرد ه ام
اگر بگویم مرگ، می گویی مرگ مسئله مردگان نیست، من
مرده ام
اگر بگویم شهادت، می گویی من مرد ه ام، شهادت در این ور خط
معنی ندارد
جنونت اجازه نداد بدانی که در انقلاب چه می گذرد
سکته ي مغزي اجازه نداد بدانی که در جنگ چه می گذرد
و حالا هم مرگت اجازه نمی دهد بدانی در مرگ چه می گذرد
من هم نمی دانم چون نمرد ه ام
باید بمیرم تا بدانم که در مرگ چه می گذرد
و آنوقت در آن ور خط هستم، و مرگ برایم مفهومی ندارد

من تو را شهید می خوانم
تو با شهادت تدریجی مردي
شهادتت پنجاه و پنج سال طول کشید
روزي استخوان هایت را به خوزستان خواهم برد و در آن جا خاکت
خواهم کرد
بگذار یک نفر را هم یک شاعر، شهید بخواند
حتی اگر او شهید نشده باشد
من امید به روزهاي بهتري دارم
قسم به چشم هاي سرخت که آفتاب روزي بهتر از آن روزي که
تومردي، خواهد تابید
وقتی که تو را تشییع کردند، من در زیر خاك سفر می کردم
بهار بر سر قبر تو خواهد آمد، حتی اگر من نتوانستم سر قبر تو
بیایم

امید به روزهاي بهتري دارم

وطن را تو یافتی اسماعیل
وطن خاکی است که تو را در بر گرفته است
من امیدهایم را از این سوي زمین به آن سویش بردم
و نیز به اعماق زمین
هرکسی باید سهم خود را بپردازد
من نیز چنین کردم
تا از زبان، وطنی براي دربدري هایم بسازم
حاسدان فرومایه خار در پایم کردند
اما کسی که به دست خود دشنه در قلب خود کرده است، از
خار و خاشاك چه باك دارد؟

زمانی زیبایی عشق را درك کردم
که از اعماق زمین، در میان کابوس هایم
ابروي یارم را بر لب چاه دیدم
ماه هرگز این همه به من نزدیک نشده بود
یاد گرفتم که بی تکلف کلمات را به هم نزدیک کنم
در سایه ي یارم بنشینم
و از سکوت بخواهم که سرودش را سر بدهد
آیا ققنو س هاي جوان از خاکسترم سر بر خواهند کشید
تا ستارگان آسمان را باج بگیرند؟
نمی دانم
ولی می دانم که یغما شده اي چون من به آسانی تسلیم نومیدي
نمی شود
دیگر چیزي ندارم که به یغما برود
وانگهی
کسی که گونه بر گونه ي زیبایی ماه سوده باشد
– و پس از اینهمه دربدري-
یاد می گیرد که آسان بمیرد
وقتی که مرگ این همه آسان باشد
چرا بر روي خاك نومید باشم؟
ما در برابر گورستان ها صف کشیده ایم
معناي لحظه ي حاضر را می فهمیم که به صراحت می گوید:
«حتی اگر در این لحظه که من هستم شما همه بمیرید، باز هم من
گذرا هستم!»
پس چرا، چرا استخوان هاي خست همان مأیوس باشند؟
قلبی به بزرگی طشت خونین خورشید دارم
که آن را به آینده تقدیم می کنم
حتی اگر فردا
خود اسماعیل دیگري باشم
اما من وظیفه اي دارم اسماعیل !
باید سرود جان جانان جهانم را سر دهم
حال که من این شعرم را می نویسم
شاعري در پشت سر من ایستاده است
شاعري که من و شعرم را با هم مثل شعري می سراید
اوست که شاعر بزرگ است
مثل فردوس در پشت سر«آدم » است
زبانی است در بوته ي آتش
مثل جبریل است که قاري و راوي نخستین است
مثل رستم است که فردوسی و شاهنامه را با هم می سراید
مثل شمس است که مولوي را می رقصاند
مثل پیر مغان که حافظ و شعرش را با هم می گوید
نمی شناسمش
ولی یقین دارم از من بزرگ تر است
دایره اي عظیم است که محیطی وسیع تر از جام چهره ي من دارد
مثل «رینگ » به اطراف یک مشت زن
مثل تشک که وسیع تر از اندام کشتی گیر است
مثل شولایی از کهکشان ها بر دوش من
آن شاعر بزرگ را عبادت می کنم
رابط من با آخرت شاعران بزرگ است
مثل آهنگسازي که موقع آفریدن آهنگ، آن را ضبط می کند
و ناگهان موقع باز شنیدن نوار، می بیند موسیقی دیگري را هم
ضبط کرده است
یک موسیقی بزرگ تر از موسیقی خود او، ولی مربوط به آن
که مثل سائق شطح مرگ در هستی حضور می یابد
و رابط او با موسیقی کهکشان ها می شود
مثل هم هي مرگ ها و زندگی ها، و زندگی ها و مرگ ها، که با هم در
آینده میعاد دارند
و معاد شعر و شاعر در آنجاست
من این را گفتم
و این را هم بگویم:
شعر زیبا شدن شاعر به سوي کلمات است،
وقتی که آسمان کهکشانش را بر روي کف دست آن کسی که
من دوستش دارم، می بارد
وقتی که خروس جنون از اعماق صبحِ رؤیا
بانگ «برخیز! » می زند
و من بلند مي شوم، نگاهش می کنم، غسل می کنم تا شعر عاشقانه
بگویم

شعر عاشقانه هم شهید است
چرا که قلمروش کشتارگاه بوسه هاست
شتابزده می بوسمش، می ترسم زمان بگذرد، خوب نبوسیده
باشمش
اقبال! سرنوشت! تصادف! زمان!
کمکم کنید تا بمانم، تنها لمحه اي دیگر، یا هزاره اي دیگر
در تقاطع مهتاب هاي پیشانی اش در نور
در کنار رواق گونه هایش
خم شده از پنجره هاي باران زد هي جعد گیسوهایش
می خواهم ابدیت را جسته باشم
روح روح روح
زمان زمان زمان
رؤیا رؤیا رؤیا
هم هي مجردهاي جهان را در پیاله اي می ریزم و پیاله را سر می کشم
تا معشوقم ممکن شود
اي ناممکن، ممکن شو!
اي رؤیاي مکرر، اي بارقه ي اتاق هاي تو در تو
اسطوره ي ستاره ي سبز
ستاره ي هزار پر
بیدار شو! بروي ! برون آي از من خفته ي جان من و جان جهان!
شانه هایم عطش بوسه هاي تو را دارند
غافلگیرم کن!
جوانم کن!
زیر و رویم کن تا از پهلوي پُر ترانه ي تو زاده شوم!
هم هي غمم را بکش!
مرا بر روي خنجري شاد برقصان!
اي رقص جان و جانان
مرا بخندان
می خواهم براي آینده ي جهان و زبان آواز بخوانم
اي معشوق!
مادرِ شهرهاي مسکینانی چون من باش!
مگذار من به حنجره ي عاشقان خیانت کنم
سنگفرشی از دست هاي تغزل را زیر پایم بگستران
عطر خلوت خلود باش
وقتی که من بوسه ي نامرئی را می بوسم
من زاد ه ام تا برقصم
مرا بر نوك خنجر غزل بنشان!
بر تارك آن صیقل بی پایان مرا برقصان!
اي اسطوره ي ستاره ي سبز
اي محال صادق
ممکن شو!
اي گذشته بگذر تا من عطر آینده را به صدا در آورم!
جان جانان جهان، جانم باش!
اي سیب سرخ بر عطر بشقاب پرنده ي عطر ازل درفرداي ابد
اي زیباي مسکن مسکینی چون من
اي جولان لب هاي جادو
اي خانه ي بود و نبود
اي سینه ي عشرت باغ جنان
و جنون
اي سُرورِ عاج شتابناك عطر
اي کوزه ي گریز بر بام کوهستان بهار
آینده
اي زمانِ پس از رحلت زبان
زن!
مرا از نو بزاي!
و روي زانویت مرا بنشان!
و گذشته بودن مرگ را
به من بیاموز
اسماعیل دیگر و دیگر و دیگر
سر بر روي سنگ بگذار
نترس!
قوچ عصر نو از ناکجاي ناگاه عطا می شود
جان جانان جهان، جانم باش!
جان جانان جهان، جانم باش!
جان جانان جهان، جانم باش!

بهمن 60 – فروردین 61 – تهران

11 دیدگاه

  1. M-aaH said,

    اوه ذوق زده شدم .. خیلی سپاس .

  2. miro said,

    واقعا خسته نباشید. زحمت کشیدید با تایپ کامل اسماعیل. فقط فصل های متفاوت اسماعیل رو چندان مشخص نکردید و به نظرم ممکنه برای خواننده که قبلا متن رو ندیده کمی گیج کننده باشه و انگار متن دچار پرش شده باشه. باز هم ممنون

  3. 120- مرده باد شاعر! « یادداشت های کرگدن محترمی که دوست دختر زرافه‌ اش را نمی‌توانست ببوسد said,

    [...] + [...]

  4. پریسا said,

    سلام
    من مدت هاست به دنیال صدای براهنی میگردم…اگر شما دارید چیزی از شعراش با صدای خودش امکان داره به ایمیلم بفرستید؟
    ممنون

  5. amin said,

    خیلی ممنون

  6. darya666 said,

    تو را به خدا یکی به من بگه این صدا، صدای کیه ؟
    اگه کسی می شناستش به من بگه . با ایمیلم یا فیس بوکم با من تماس بگیرید
    خواهش می کنم

    • سهند said,

      این صدای یکی از بچه های رادیو خاموشی است. علی شجاع. عالی این شعر را خوانده. متاسفانه رادیو خاموشی زود تعطیل شد…

  7. gh-zohreh said,

    فقدان.. از دست شدن گنجی آزانگیز……. ویا شایدم بشه گفت ….. نه نه نمیشه بازتعریف کرد ….همین تمام مرثیه براهنی خود تعریف موجز و بس خلاصه است از » نبود و از دست دادن ها «

  8. تا ... نارنج زاران خورشید said,

  9. ali said,

    استالین از خیابان چرچیل نه چرچیل از خیابان استالین.

  10. جمال said,

    واقعا عالی بود خواندنش یک ساعتی طول کشید یک ساعت لذت بخش ممنون از برهانی که نوشت و از تو که در اینجا قرارش دادی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 39 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: