اشعار ژاک پره ور ترجمه احمد شاملو
اشعار ژاک پره ور ترجمه احمد شاملو
ترانه در خون
دنيا پر از چالههاى بزرگ خونه
اين همه خون ِ پخش و پلا چى ميشه
يعنى زمين اونو بالا ميره و مَس مىكنه؟
پس اى والّا به اين ميگسارى
چه ملاحظه كار و چه هموار!
نه، زمين اهل پياله نيست
زمين تلوتلوخورون نمىچرخه:
ارابه كوچولوى چاهار فصلشو به قاعده مىرونه
بارون، برف، رگبار، هواى خوش.-
هيچ وخ مس نمىكنه
اگرم بكنه فقط گاهى به گاهى:
يه آتيشفشون مفلوك ِ كوچولو.
زمين مىچرخه
مىچرخه با درختاش و باغاش و عمارتاش
مىچرخه با چالههاى بزرگ خونش و
همهى چيزاى زنده هم باش مىچرخن و خون مىپاشن،
زمين در بندش نيست
زمين مىچرخه و همهى چيزاى زنده بنا مىكنن زوزه كشيدن
اون در بندش نيس
مىچرخه
نه اون از چرخيدن دس مىكشه نه خون از ريختن وا مىمونه.
كجا ميره اين همه خون ِ پخش و پلا:
خون ِ آدمكشىها خون ِ جنگها
خون ِ مصيبت
خون ِ آدمايى كه تو زندونا لت و پار ميشن
خون ِ بچههايى كه آروم آروم به دست بابا ننههاشون شيكنجه ميشن و
خون ِ اونايى كه كلهشون خونريزى مىكنه
تو اين حفره و اون سولاخ…
خون ِ شيروونىكوبه
وختى سُر مىخوره از پشت بوم مىافته پايين و
خونى كه مياد و
موجاموج جارى ميشه
با نوزاد، با بچهى تازه زاد
مادرى كه شيون مىكنه و بچهيى كه ونگ مىزنه…
خون جاريه
زمين مىچرخه
زمين از چرخيدن دس ور نمىداره خون از جارى شدن.
كجا ميره اين همه خون ِ پخش و پلا:
خون ِ چماقكوب شدهها و اهانت ديدهها
خودكشى كردهها و تيربارون شدهها و محكوم شدهها و
خون ِ اونايى كه همين جورى مىميرن، تو تصادفا:
يه زنده داره از كوچه رد ميشه با تموم خون تنش
يه هو مىبينه مرده و
تموم خون تنش زده بيرون.
زندههاى ديگه خونو پاك مىكنن و جنازهرو مىبرن
اما خون لجوجه و
اون جايى كه جنازه بود
تا خيلى وقت بعد از اونم
هنوز يه خورده خون، سياه ِ سياه، جا مىمونه…
خون ِ دَلَمه شده
زنگار زندهگى، زنگار جنازهها
خون بسته مث شير
مث شير وختى مىچرخه
وختى مىچرخه عين زمين
عين زمين كه مىچرخه با شيراش با ماده گاواش
با زندههاش با مردههاش
زمين كه مىچرخه با درختاش و جونوراش و عمارتاش
زمين كه مىچرخه با عروسيا
مرده چال كردنا
گوشماهيا
فوجا
زمين كه مىچرخه و مىچرخه
با نهراى بزرگ خون.
اين عشق
اين عشق
به اين سختى
به اين تُردى
به اين نازكى
به اين نوميدى،
اين عشق
به زيبايى روز و
به زشتى زمان
وقتى كه زمانه بد است،
اين عشق
اين اندازه حقيقى
اين عشق
به اين زيبايى به اين خجستهگى به اين شادى و
اين اندازه ريشخندآميز
لرزان از وحشت چون كودكى در ظلمات
و اين اندازه متكى به خود
آرام، مثل مردى در دل شب،
اين عشقى كه وحشت به جان ديگران مىاندازد
به حرفشان مىآورد
و رنگ از رخسارشان مىپراند،
اين عشق ِ بُزخو شده – چرا كه ما خود در كمينشيم -
اين عشق ِ جرگه شده زخم خورده پامال شده پايان يافته انكار شده از ياد رفته
- چرا كه ما خود جرگهاش كردهايم زخمش زدهايم پامالش كردهايم تمامش كردهايم منكرش شدهايم از يادش بردهايم،
اين عشق ِ دستنخوردهى هنوز اين اندازه زنده و سراپا آفتابى
از آن ِ تو است از آن ِ من است
اين چيز ِ هميشه تازه كه تغييرى نكرده است،
واقعى است مثل گياهى
لرزان است مثل پرندهيى
به گرمى و جانبخشى ِ تابستان.
ما دو مىتوانيم برويم و برگرديم
مىتوانيم از ياد ببريم و بخوابيم
بيدار شويم و رنج بكشيم و پير بشويم
دوباره بخوابيم و خواب ِ مرگ ببينيم
بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جوانى از سر بگيريم،
اما عشقمان به جا مىماند
لجوج مثل موجود بىادراكى
زنده مثل هوس
ستمگر مثل خاطره
ابله مثل حسرت
مهربان مثل يادبود
به سردى ِ مرمر
به زيبايى ِ روز
به تُردى ِ كودك
لبخندزنان نگاهمان مىكند و
خاموش باما حرف مىزند
ما لرزان به او گوش مىدهيم
و به فرياد درمىآييم
براى تو و
براى خودمان،
به خاطر تو، به خاطر من
و به خاطر همه ديگران كه نمىشناسيمشان
دست به دامنش مىشويم استغاثهكنان
كه بمان
همان جا كه هستى
همان جا كه پيش از اين بودى.
حركت مكن
مرو
بمان
ما كه عشق آشناييم از يادت نبردهايم
تو هم از يادمان نبر
جر تو در عرصهى خاك كسى نداريم
نگذار سرد شويم
هر روز و از هر كجا كه شد
از حيات نشانهيى به ما برسان
دير ترك، از كنج ِ بيشهيى در جنگل ِ خاطرهها
ناگهان پيدا شو
دست به سوى ما دراز كن و
نجاتمان بده.
ترانه
- امروز چه روزى است؟
- ما خود تمامى ِ روزهاييم اى دوست
ما خود زندهگىايم به تمامى اى يار،
يكديگر را دوست مىداريم و زندهگى مىكنيم
زندهگى مىكنيم و يكديگر را دوست مىداريم و
نه مىدانيم زندهگى چيست و
نه مىدانيم روز چيست و
نه مىدانيم عشق چيست.
براى كشيدن يك پرنده
براى السا هنريكز E. Henriquez
اول بايد يه قفس كشيد با در ِ واز
بعد بايد يه چيز خوشگل كشيد
يه چيز ساده يه چيز ملوس
يه چيز به دردخور واسه پرنده
بعد بايد پرده رو برد گذوشت پاى يه درخت
تو باغى بيشهيى جنگلى چيزى
اُ پشت درخت قايم شد
بىجيك زدنى
بىجُم خوردنى…
گاه پرنده زود مياد
اما ممكنم هس كه سالهاى سال بگذره
تا تصميمشو بگيره.
نبايد سر خورد
بايد حوصله كرد و
اگه لازم باشه بايد سالاى دراز صبر نشون داد.
دير و زود اومدن پرنده
دخلى به خوب و بد پرده نداره.
وقتى پرنده اومد – البته اگه بياد -
بايد نفسو تو سينه حبس كرد و
سر ِ صبر گذاشت پرنده بره تو قفس و
اون تو كه رفت
در ِ قفسو آروم با نُك ِ قلممو بست و
بعدش
ميلههاى قفسو از دم دونه به دونه پاك كرد و
خيلى هم مواظب بود قلممو به هيچ كدوم از پراى پرنده نگيره.
بعدش بايد درختو كشيد و
خوشگلترين شاخهشو واسه پرنده انتخاب كرد.
بايد سبز ِ برگا و
خُنَكاى باد و
غبار ِ آفتاب و
هياهوى جونوراى علف تو هُرم ِ تابسّونم كشيد و
اون وخ بايد حوصله كرد تا پرنده تصميم به خوندن بگيره.
اگه پرنده نخونه
نشونهى بديه
نشونهى اينه كه پرده بَده
اما اگه خوند نشونهى خوبيه
نشونهى اينه كه ديگه مىتونين امضاش كنين.
پس، خيلى با ملاحظه
يكى از پراى پرنده رو مىكَنين و
اسمتونو با اون يه گوشهى پرده مينويسين.
پيغام
درى كه يكى وازش كرده
درى كه يكى پيشاش كرده
صندلىيى كه يكى روش نشسته
گربهيى كه يكى نازش كرده
ميوهيى كه يكى گازش زده
نامهيى كه يكى خونده
صندلىيى كه يكى كنارش زده
درى كه يكى وازش كرده
جادهيى كه يكى روش مىدوه
جنگلى كه يكى ازش رد ميشه
رودى كه يكى خودشو ميندازه توش
بيمارستانى كه يكى توش مرده.
پاريس در شب
افروخته يك به يك سه چوبهى كبريت در دل ِ شب
نخستين براى ديدن تمامى ِ رخسارت
دومين براى ديدن ِ چشمانات
آخرين براى ديدن ِ دهانات
و تاريكى كامل تا آن همه را يك جا به ياد آرم
در آن حال كه به آغوشت مىفشارم.
تيرباران شده
گلها باغها فوارهها لبخندها
و شيرينى ِ زيست.
مردى آن جا به خاك افتاده غرقهى خون خويش.
خاطرهها گلها فوارهها باغها
رؤياهاى كودكانه.
مردى آن جا به خاك افتاده چنان كه بستهى خونالودى.
گلها فوارهها باغها خاطرهها
و شيرينى ِ زيستن.
مردى آن جا به خاك افتاده همچون كودكى در خواب.
دسته گل
اين جا در چه كارى دخترك
با اين گلهاى تازه چين؟
اين جا در چه كارى دوشيزه
با اين گلها، گلهاى رو در پژمردگى؟
اين جا در چه كارى بانوى زيبا
با اين گلهاى خشكيده؟
اين جا در چه كارى بانوى سالمند
با اين گلهاى رو به مرگ؟
چشم در راه سردار ِ فاتحام.
ترانههاى زندانبان
- كجا مىروى زندانبان زيبا
با اين كليد آغشته به خون؟
- مىروم آن را كه دوست مىدارم آزاد كنم
اگر هنوز فرصتى به جاى مانده باشد.
آن را كه به بند كشيدهام
از سر مهر، ستمگرانه
در نهانىترين هوسم
در شنيعترين شكنجهام
در دروغهاى آينده
در بلاهت پيمانها.
مىخواهم رهاييش بخشم
مىخواهم آزاد باشد
و حتّا از يادم ببرد
و حتّا برود
و حتّا بازگردد و
ديگر بار دوستم بدارد
يا ديگرى را دوست بدارد
اگر ديگرى را خوش داشت.
و اگر تنها بمانم و
او رفته
با خود نگه خواهم داشت
هميشه
در گودى ِ كف دستانم
تا پايان عمر
لطف پستانهاى الگو گرفته از عشقش را.
ريگهاى روان
ديوان و پريان
بادها و جزر و مد
در دور دست تازه دريا واپس نشسته
و تو
همچون گياهى آبى كه باد به ملايمت نازش كرده است
بر ماسههاى بستر برمىانگيزى به رؤيا
ديوان و پريان
بادها و جزر و مد را
در دوردست تازه دريا واپس نشسته
اما در چشمان نيمخفتهى تو
دو موج كوچك به جاى مانده است
ديوان و پريان
بادها و جزر و مد
دو موج كوچك براى غرقه كردن من.
در احتضار
غرقهى سيلاب ِ بىامان ِ فلاكت
كه بر ديوارهاى اتاق پلشتش نَمى نفرت انگيز پس مىدهد
سخت پريدهرنگ، محكوم و به خود وانهاده
مردى در آستانهى مرگ
در پرتو چراغ ِ بالينش كه مىچرخاند و مىجنباند باد
به چشم مىبيند
بر ديوار طبله زده
نور جاندار شگفتانگيزى:
شعلهى خجستهى چشمان ِ محبوب را.
و در سكرات مرگ
در سكوت ِ پر طنين ِ اتاق ِ احتضار
به گوش مىشنود آشكارا
شيرينترين سخنان عشق بازيافته را
با صداى زنى كه چنان به جان دوستاش مىداشت.
و اتاق لحظهيى نور باران مىشود
چنان كه هرگز قصرى از آنگونه چراغان به خود نديده.
همسايهگان مىگويند: «حريق است.»
شتابان درمىرسند و
هيچ نمىبينند جز مردى تنها
خفته در بسترى چركين
لبخندزنان علىرغم سوز زمستانى كه در اتاق مىپيچد
از جامهاى شكسته به دست بينوايى
و به دست زمان.
صبحانه
قهوهرو ريخ تو فنجون
شيرو ريخ رو قهوه
قندو انداخ تو شيرقهوه
با قاشق چايى خورى همش زد
شيرقهوهرو خورد و فنجونو گذاشت
بىاين كه به من چيزى بگه،
سيگارى چاق كرد
دودشو حلقه حلقه بيرون داد
خاكسترشو تكوند تو زيرسيگارى
بىاين كه به من نگاهى كنه،
پا شد كلاشو گذاش سرش
بارونى شو تنش كرد چون كه داشت مىباريد
و زير بارون از خونه رفت
بىيك كلمه حرف
بىيه نگاه.
من سرمو گرفتم تو دستام و
اشكام سرازير شد.
نوميدى روى نيمكتى نشسته
تو باغچهى وسط ِ ميدون، رو يه نيمكت
مردى نشسته كه وقتى رد ميشين صداتون مىكنه
عينكى به چشمشه لباس طوسى ِ كهنهيى به تنش
ته سيگارى به لبش.
نشسته و
وقتى دارين رد ميشين صداتون مىزنه
يا خيلى ساده بهتون اشاره مىكنه.
نبادا نيگاش كنين
نبادا محلش بدين
بايد رد شين
جورى كه انگار نديدينش
كه انگار اصلاً صداشو نشنفتين
بايد قدما رو تند كنين و بگذرين
اگه نيگاش كنين
اگه محلش بذارين
بهتون اشاره مىكنه و، اون وخ
ديگه هيچى و هيچكى
نمىتونه جلودارتون بشه كه نرين نگيرين تنگ ِ دلش بشينين.
اون وخ نيگاتون مىكنه و لبخندى مىزنه و
شما حسابى عذاب مىكشين
سختر عذاب مىكشين و
اون بابا همين جور لبخند مىزنه
شمام درست همون جور لبخند مىزنين و
هرچى بيشتر لبخند بزنين بيشتر عذاب مىكشين
اُ هرچى بيشتر عذاب بكشين بيشتر لبخند مىزنين
چيزيه كه چاره پذيرم نيس،
اُ همون جا مىمونين
نشسته
يخزده
لبخند زنون
رو نيمكت.
اون دور و وَر بچهها بازى مىكنن
رهگذرا ميگذرن آروم
پرندهها مىپَرَن
از اين درخت
به اون درخت،
اُ شما همون جا مىمونين رو نميكت
و مىدونين،
مىدونين كه ديگه
بازى بىبازى مث اون بچهها،
مىدونين كه ديگه هيچ وقت ِ خدا
نخواهين رفت پى ِ كارتون آروم، مث اين رهگذرا،
كه ديگه هيچ وقت ِ خدا نخواهين پريد سرخوش
مث ِ اين پرندهها.
ترانه، براى كودكان ِ زمستان
در شب زمستانى
شتابان مىگذرد مرد سپيد ِ سطبر بالايى
مرد سپيد ِ سطبر بالايى
آدمكى برفى است
با چپق چوبين ِ كوچكى
آدمكى برفى است
كه سرما سر در پىاش نهاده
به دهكدهيى مىرسد
به دهكدهيى
و به مشاهدهى روشنايى
اطمينان حاصل مىكند
به خانهى كوچكى درمىآيد
بىآن كه حلقه به در زند
به خانهى كوچكى
بىحلقه به در كوفتن
تا گرم شود
تا گرم شود،
بر آتشدان تفته مىنشيند
و بناگاه ناپديد مىشود
و از او هيچ به جا نمىماند جز چپقش
ميان ِ مشتى آب
بجز چپقى چوبين
و كهنه كلاهى نمدين.

aida... گفت،
نوامبر 5, 2010 در 9:25 ق.ظ.
لطیف . ساده و دلنشین… مثل یک بوسه در خواب بر پیشانی… و خنکی رویا … یادی و یادگاری از سالهای شیرین