سفر میمنت اثر به ایالات متفرقه ی امریکا
1-تکه یی از روزنامه ی سفر میمنت اثر به ایالات متفرقه ی امریکا نوشته احمد شاملو
این روزها سرگرم نوشتن سفرنامه یی هستم تو مایههای طنز. البته این یك سفرنامه شخصی نیست، بلكه از زبان یك پادشاه فرضی – احتمالاً از طایفه منحوس قَجَر روایت میشود تا برخورد دو جور تلقی و دوگونه فرهنگ یا برداشت ِاجتماعی برجستهتر جلوه كند. و این كه قالب طنز را برایش انتخاب كردهام جهتش این است كه جنبههای انتقادی رویدادها را در این قالب بهتر میشود جا انداخت. قسمتی را كه ناظر به آلودگی زبان است میخوانید:
یوم جمعه اول شوال،
عید فطر
دلمان را خوش كرده بودیم كه این روز را در سفر میمنت اثریم و دستامام جمعه دارالخلافه از دامنمان كوتاه است و نمیتواند از ما فطریه بدوشد، اما همان اول صبح میركوتاه گردن شكسته حال ما را گرفت.
این میركوتاه پسر داماد علیخان چابهاری است كه رختدارباشی ما بود و چند سال پیش در سفر كاشان یكهو شكمش باد كرد چشمهایش پُلُق زد رویش سیاه شد و مُرد.
بردند خاكش كنند، ملاها جمع شدند الم شنگه راه انداختند كه این بیدین معصیتكار بوده خدا رو سیاهش كرده نمیگذاریم در قبرستان مسلمانها دفنش كنند. لجّارهها هم وقتگیر آوردند كسبه را واداشتند دكان و بازار را ببندند. دستههای سینهزن و زنجیرزن و شاخسینی راه انداختند، از شهرها و دهات دور و برهم آمدند ریختند تو مسجد جمعه ملا را فرستادند رو منبر كه چه كنیم و چه نكنیم، گفت: “این ملعون الخَبیث اصلاً دفن كردن ندارد، جنازه نجسش را باید با گُه سگ آتش زد.” – داشتند دست به كار میشدند، كه كاشف عمل آمد علت مرگ آن بیچاره صرف ِخورش بادمجانی بوده كه عقرب از دودكش بالای اجاق در كماجدانش افتاده. خلاصه هیچی نمانده بود به فتوای ملاباشی جسد آن مرحوم مبرور را با سنده سگ فراوانی كه به همیاری مؤمنان از كوچه پسكوچههای كاشان و ساوه و نطنز و آن حوالی آورده وسط میدان شهر كوت كرده بودند هِندی مِندی كنند، خدا بشكند گردن حكیمباشی طلوزان را كه با نشان دادن عقرب پُخته فتنه را خواباند. سوزاندن جسد آدمیزاد ِپُر و پیمانی مثل داماد علیخان با سنده سگ البته كلی سیاحت داشت و اتفاقی نبود كه هر روز پا بدهد.
مصراع:
هر روز نمیرد گاو تا كوفته شود ارزان
حالا اگر صاحب جنازه رختدار مخصوص بوده باشد همگو باش. ما كه بخیل نیستیم: مردهاش كه دیگر به حال ما فائدهای نداشت، فقط تماشای آن مراسم پرشكوه ِهند و اسلامی از كیسه ما رفت.
الغرض. صحبت میركوتاه بود.
خبث ِطینت ِاین بد چابهاری به اندازهئی است كه از همان دوران غلامبچگی توانست اول خُفیهنویس دربار همایون بشود. همه شرایط خفیهنویسی در او جمع است. پستان مادرش را گاز گرفته دست مهتر نسیم ِعیار را از پشت بسته است. پول كاغذی را تو كیف چرمی ته جیب آدم میشمرد. ولدالّزِنا حتا از تعداد زالوهائی كه نایب سلطنه و صدراعظم و امام جمعه به بواسیرشان میاندازند هم خبردارد. آدم ناباب حرامزادهئی است. خود ما هم ته دل از او بیتَوهّم نیستیم اما دوام اساس سلطنت را همین گونه افراد ضمانت میكنند.
شنیده بودیم قحبه جمیلهئی را تور كرده به لهو و لعب مشغول است، معلوم شد در عوالم جاسوسی و خدمتگزاری ضعیفه را پخت و پز كرده پیش او انگریزی میآموزد. امروز محرمانه كاغذی در قوطی سیگار جواهرنشان ما قرار داده بود با این مطلب كه :»اولرِدی بیشتر نوكرهای دربار همایون كُنِكشِن ِسلطان روسپی خانه شده قرار دادهاند با روی كار آمدن قندیدای او بیضه اسلام را دِسِه پیرد كنند.”
هر چه بیشتر خواندیم كمتر فهمیدیم بلكه اصلاً چیزی دستگیرمان نشد. دلپیچه همایونی را بهانه كرده روانه تویلت شدیم كه همان دارالخَلای خودمان باشد (بحمداللَّه این قدرها انگریزی میدانیم) ، و به میركوتاه اشاره فرمودیم كه دراین روز عید افتخار آفتابكشی با او است . رفتیم پشت پرده دارالخلا خَف كردیم و همین كه میركوتاه با آفتابه رسید گریبانش را گرفته فیالمجلس به استنطاق او پرداختیم كه : – پدرسوخته، چه مزخرفاتی تحریر كردهای كه حالی ما نمیشود فقط كلمه قندیدا را فهمیدیم؟
در كمال بیشرمی گفت : – قربان، واللَّه باللَّه مطالب معروضه پِرژِن وُرد ندارد.
فرمودیم : – پرژن ورد دیگر چه صیغهئی است؟
عرض كرد : – یعنی كلمه فارسی.
لگدی حوالهاش كردیم كه: – حرام لقمه! حالا دیگر فارسی «كلمه فارسی» ندارد؟
محل نزول لگد شاهانه را مالید و نالید: – تصدق بفرمائید، منظور چاكر این بود كه آن كلمات در فارسی لغت ندارد.
محض امتحان سوآل فرمودیم: – آن كلمه اول چیست؟
عرض كرد: Already
تو شكمش واسرنگ رفتیم كه:
: -خُب، یعنی چه؟
به التماس افتاد كه: – سهو كردم.
یعنی «جَخ»، یعنی» همین حالاش هم». نیت سوء نداشتم، انگریزیش راحتتر بود انگریزی عرض شد.
پرسیدیم : – آن بعدیش … آن بعدیش چه ، نمك بحرام؟
اشكش سرازیر شد. عرض كرد:
Connection. یعنی رابط ، در این جا یعنی جاسوس.
گلویش را چسبیدیم فرمودیم:
مادرت را برای عشرت عساكر همایونی روانه باغشاه میكنیم، تخم حیض !حالا دیگر در زبان خودمان كلمه جاسوس نداریم؟ تو همین دربار قضا اقتدار ِما چوبتو سرسگبزنی جاسوس میریند، پدرسوخته! جاسوس نداریم؟ صدراعظم ممالك محروسه جاسوس انگریز است. وزیر دربار جاسوس نَمسه. نایب سلطنه زن جلب جاسوس روس و گوش شیطان كر، به خواست خدا، خود ما این اواخر جاسس نمره اول نیكسُن دَماغ و قیسینجِر… جا/سوس/نه/دا/ریم؟
با صدای خفه از ته حلقوم عرض كرد: – قبله عالم!دارید جاننثار را خفه میفرمائید…
مختصری شُل فرمودیم نفسش پس نرود. سوآل شد: – آن آخری، آن «دستهپیر» را از كجایت درآوردی؟
عرض كرد: – «دستهپیر» خیر قربان، disappcared: دی آی اس ای دَبل پی ئی آر ئی دی. یعنی ناپدید.
دیگر خونمان به جوش آمده بود. در كمال غضب فرمودیم: – مادر بخطا! حالا میدهیم بیضههایت را دی آی دَبل پی فلان بهمان كنند تا فارسی كاملاً یادت بیاید.
القصه مرد كه حال ما را گرفت نگذاشت عید فطر ِبه این بی سرخری را با خوبی و خوشی به شب برسانیم. از اخته كردنش در این شرایط پُلتیكی چشم پوشیدیم در عوض دستور فرمودیم میرزا طویل او را ببرد بنشاند وادار كند جلو هر كدام از آن كلمات منحوسه هزار بار معنی فارسیش را به خط نستعلیق ِشكسته مشق كند.
دیدیم میرزا دهنش را پشت دستش قایم كرده میخندد.
پرسیدیم: – چیست؟
عرض كرد: – قربان خاك پای جواهر آسایت شوم، بر هر كه بنگری به همین درد مبتلاست. مُلاّ ابراهیم یزدخواستی كه این اطراف پیشنماز بود صلوات را «سِی له ِویت» میگفت و نصفش را به انگریزی صادرمیكرد: «سِله عَلا ماحامِداَند آل هیزفَمیلی.»
مبلغی خنده فرمودیم حالمان بهتر شد. به میرزا طویل گفتیم : – به آن پدرسوخته بگو پانصد بار بنویسد. هزار بار زیاد است از شغل شریفش باز میماند.
2-طنزی از کتاب منتشر نشدهی «سفر به ایالت امریغ»
فـصــل، در نـقــد سـيــاســت مــدرن
نویسنده: احمد شاملو
□
امروز غروب نوکرهاى مـا با چند تن از علمـاى ينگهدنيا مجلس کردهبودند تا در باب دولت و سلطنت در اين گوشهى پرت عالم سروگوشى آب بدهند و چيزهائى بفهمند و اخبار و اطلاعاتى کسب کنند. نيت ما اين بود که ببينيم چند امتيـاز از قبيل لاتارى و خـط ماشيندودى و کشتىرانى و استخراج نفت و احداث لقانطه و امثال آن مىتوانيم به اينها بيندازيم و به کسب چه مقـدار يوفانـاج از اين جماعت مـیتوانيم بکوشيـم، اما آنچه از حاصل گفت وگوها به عرض ما رسيـد کما هو حقه سنگ رو يخمان کرد. سلطـنت ينگهدنيا از قرار مسموع نه موهبت الاهیست نه داشتن فـر شاهنشهى. از واجبات آن است نه دائمیست نه موروثى. سلطان اين سرزمين نه خزانهى عامره دارد نه قدرت فـائقه. نـه نوکرى دارد که حکومت ولايتى را به او بفروشـد نـه قدرت و اختيارى که عندالاقتضا رعايا را بدوشـد. خلاصه چس فيل است: نه بو دارد نه خاصيت. چيز بىمصرف عجيبى است. ارواح پدرشـان ما که يک قلم اهلاش نيستيم: مدينه باد به اهل مدينه ارزانى! سلاطين حقيقی ِ اين ملک از قرار معلوم مشتى يار دانقلى باشند که جمله از اجلهى اجامر و اوباشاند و هر کدامشان سلطان بىتاجوتخت چيزى مىباشند: يکى سلطان نفت است، يکى سلطان منسوجات است، يکى سلطان پستهى شامىست، يکى سلطان کاغـذ استنجاست که خاجپرست وغير خاجپرست در مقام لولهنگ به کار مىبرند، يکى سلطان تنقـلات است از قبيل حلواى ماما جيـمجيـم و آبنبات قيچى و لواشک آلو، يکى سلطان کاغـذ اخبـاراست، يکى سلـطان کبابخانه ـ از قبيـل همان حاج مکدانلد تخم حرام و آن پالکونيک معلومالحـال ـ ، يکى سلطـان البسهى خواتين است که هر سـال زنان عالم را با تنگ و گشاد و بلند و کوتاه کردن آستين و دامن و يخهى پيراهن و پاچهى شلوار، بىدنبک وکمانچه وتار مىرقصاند. يکى سلطان رقاصخانه است يکى سلطان طرب، يکـى سلطان انواع مسکرات است يکى سلطان قمارخانه و اقسام مناهى و منکرات… خلاصه، سلطان توسلطان واقعىاست اين ديـار.
بارى، اين پاچه ورماليدگان هر چهارسالى يکبـار مجلس مىکننـد الدنگ بىتدبيرى را پيش مىاندازند که «اين قنديداCandidat ى ماست»، و وجوه معتنابهى به دست او مىدهند بالغ به هزارها کرور که خرج شناساندن خود به حمقا و بلهاى قوم کند. بىچاره را چنان گيج وگول مىکنند که بهعقلاش نمىرسد آن وجوه را برداشته بگريزد و سلطنت بىاعتبار چندساله را جلو سگ بريزد که مــصـــراع حيف از طـلا که خرج مطـلا کنـد کسى .
نکتهى غريبتر انتخاب شعارىست که مبناى تبليغ و خودنمائى ِ هر قنديدا قرار مىدهند. فىالمـثل معلوم شد بابائى که براى تبليغ قنديـداى دورهى ديگر شعـار «حريت نسوان» را پيش آورده سلـطان روسبىخانه است که چند فوج قواد دوره ديـدهى متخصص دارد و چند سد عشرتخانهى متشخـص .ـ داکتر شلکنهـايمSholkonhaym Ph.D. حکيم را عقيده بر آن است که شعار حريت نسوان او سنجيدهترين شعـار ممکناست، چرا که گرچه مفهومى به ظاهر ضعيف دارد با رونق آن کسبوکار ارتباطى بس ظريف دارد .اين شخص اصـلاً از يهوديان جرمانيه است که پدرش در سالهاى جهودکشى بـا خـانواده به ينگهدنيا گريخته سالهـا دستهجمعى جلو دهنهى کنيسهى بزرگ نيايـارک N.Y گدائى مىکردهاند تا سرانجام بر اثر حسن شهرتى که در حرفهى جيببرى و کيفزنى بهدست مىآورد به مقام پدرخواندگى ِ گداهاى ساحل شرقى انتخاب مىشود و با پشتکارى عجيب به رياست مافيهاMafia ى کـل ايالات متفرقهى امريغ مىرسد. پسرش ملا يزقل شلکنهايم که در پدرنامردى گوى سبقت از همگنان ربوده، امروزه با اسم ساختگى ِ قيسينجر دست راست حکومت است (۱). اين شخص و شخص ديگرى که پرافسورسفکنبرگ Prof.Seftkonberg نام دارد و اصـلاً از مردم نزديک قطب شمالیست سالهـا پيـش بـه دست مرحوم مبرور ابن ديـلاق منجـم سنت شـده دين حق پذيرفتهاند و الحال به شيلـنغ که نوعى لولهنگ باشـد طهارت مىکنند.
۱. در ولايت خودمان هم مىگويند: «اگر طالب جادهى امن و امانید راهزن را راهدار كنيد.»
