گفتگوی احمد شاملو با ناصر حریری
گفتگوی احمد شاملو با ناصر حریری
پیشگفتار
(بر چاپهاى اول و دوم)
آن طلوع درخشان را غروبى دير پاى در پى بود كه شامى بى ستاره را خبر مىداد. از نيما تا اخوان، از اخوان تا شاملو، و جويبارهاى كوچك و بزرگى كه از اين سرچشمههاى سرشار اما گونهگون سيراب و در خم هر سنگ به شهر سنگستان فرومىشدند … و جريانات تو گوئى كه از حركت باز مىايستاد. اين همه نگرشى است كه در شعر احساس مىشود و در هنرهاى ديگر نيز …
ديرى است تا من چنين مىانديشم و چنين احساسمىكنم و از اين انديشه و احساسم در نخستين كتاب خود نيز با خوانندگانم سخنى گفتهبودم.
شاعرانى را مىتوانمديد كه با عشقى سرشار مجموعههاى فراوانى منتشر كردهاند. اينان راهگمكردگانى را مىمانند كه در پى هر كورسو مىدوند. گروهى روشنائى را در همين مىيابند و گروهى خسته و بيزار به انتظار مىمانند.
در ميان هنرمندانى كه با آنها به گفت و شنودى نشستهام و خواهم نشست بى شك كسانى هستند كه به سرچشمههاى زلال راهى بردهاند و مىتوانند اين گمگشتگان مشتاق و منتظر را راهى بنمايند.
شايد در تخصص من نباشد كه علل را درست دريابم اما در تخصص من هست تا از اين شام بى ستاره با صاحبان انديشه سخن گويم و اگر نه درمان را، كه علل را از خود ايشان بازپرسم. آنجا كه صاحبان انديشه خود مىتوانند سخنبگويند چه نيازى به پيشداورى ما است؟
همه آنها كه با ايشان به گفت و شنودى نشستم شاعر نيستند. گروهى از آنان كسانى هستند كه زندگى خود را همه وقف اين هنر كردهاند. منتقدان شعر فارسى.
اميد من اين است كه بتوانم در پايان اين مجموعه يك جمعبندى از حاصل سخن اين گروه بهدستدهم با اين اميد كه در جريان كار با هنرمندان ديگر نيز گفت و شنودهائى داشته باشم.
بدون ترديد خوانندگان اين مجلّدات با انتخاب همه افراد موافق نيستند. اما اگر منصفانه و با درنظرگرفتن همه جوانب بينديشند شايد قضاوت منطقى مشكل نباشد.
خوشحال خواهم شد اگر خوانندگان در زمينههائى كه من براى بحث انتخاب كردهام و به درستى پيش نرفتهام مرا يارىدهند تا در كارهاى بعدى مؤثر واقع شود.
ذكر دو نكته را ضرورى مىدانم:
گفت و شنود با آقاى شاملو بدين ترتيب به عمل آمد كه پرسشهاى مطرح شده به ايشان داده شد و ايشان پاسخهائى را كه در نشريات مختلف به پرسشهاى مشابه داده بودند در اختيار ما گذاشتند و به سوآلاتى كه از آن پاسخها ناشى مىشد جداگانه جوابگفتند.
آخرين تصحيحات ايشان بر مجموع كارى كه به اين نحو فراهمآمد نخست در فروردين ماه 1364 و آخرين بار پيش از انتشار و در شهريور ماه 1372 انجامشد.
ن. ح.
يادداشتى بر چاپ سوم
گرچه چند سالى از نخستين و دومين چاپ گفت و شنود من با آقاى شاملو كه فراز و نشيب بسيارى را هم بهخودديد مىگذرد، تا همين امروز هم تلخى هجوم همه جانبه خوانندگان آن را در همه وجودم احساسمىكنم.
بسيارى از آنها بر اين گمان بودند كه كار من در آن دفتر چيزى بيش از رونويسى پارههاى برخى از مصاحبههاى گذشته اين هنرمند بزرگ نبوده است. آنان برآن شدند تا در انكار خود پا بر جا بمانند و هرگز نخواستند به مطالب تازهئى كه براى ايضاح و شكافتن پارهئى نكات مبهم آن مصاحبهها آمده بود توجهكنند و بپذيرند كه آن متنها را خود ايشان در اختيار من گذاشتهاند زيرا خود بر اين گمان بودند كه سخن تازهئى براى گفتن ندارند.
مرا با اين گروه كه انكار هر كوششى را بهترين راه براى شانه خالى كردن از زير بار هر مسؤليتى مىدانند چه كارى مىتواند باشد؟ انكارهائى از اين دست هرگز راهگشاى هيچ راهرو نوانديشى نبودهاست. آنان كه در وحشت از ايرادهاى احتمالى مدعيانى چون خود هرگز پا به ميدان هيچ عمل تازهئى نمىگذارند، بيشتر خوشدارند تا ديگران را هم خنثى و بى عمل بر جاى نگاه دارند و از رنج رشكى كه جانشان را گرانبار مىسازد براى مدتى آسوده بمانند.
برخى نيز بر آن بودند كه از هنرمندى چنان بزرگ نقل سخنانى چنين اندك چيزى نيست كه چندان در خور توجه و اعتناباشد. كه اين البته عقيدهئى بود بهحق و بهقاعده. و در راستاى همين حقيقت بود كه من سه سالى كوشيدم تا ايشان را به گفت و شنود مكملى وادارم كه هم اكنون حاصلش را پيشرو داريد.
ذكر نكاتى چند را در همينجا خالى از ضرورت نمىبينم:
بخشهاى وسيعى از گفت و شنود پيشين را خواننده در اين دفتر نيز مىتواند يافت. چنان كه خواهيد ديد نظر آقاى شاملو اين بود كه در گذشته براى دستيافتن به پاسخ سوآلاتى از اين قبيل كه تعريف شعر چيست كوشش بيهودهئى كردهاند و به چنان سؤالاتى پاسخهاى ديگرى خواهند داد. عقيده من اين بود كه گفت و شنود گذشته عيناً ضميمه اين دفتر شود تا آنها كه چاپهاى پيشين را از بازار سياه تهيه مىكنند هم بتوانند به آن دسترسى داشته باشند اما ايشان گفتند چنين كارى علاوه بر اين كه عملى اضافى است به احتمال زياد شلوغى و آشفتگى ايجاد خواهد كرد. اين بود كه ترجيح داديم مطالبى كه مايلند حذف شود با ذكر علت همراه گردد تا خواننده علاقهمند در عين حال كه گفت و گوى پيشين را در اختيار دارد از دلايل تغييراتى هم كه در نظرياتشان پيدا شده است اطلاع حاصلكنند.
گفت و شنود ما موضوعات ديگرى را هم در بر مىگرفت كه از آن جمله موسيقى و فردوسى بود. اما از آنجا كه ماهنامه آدينه پيش از من در اين بابها با ايشان به گفت و شنود پرداخته بود آقاى شاملو ترجيح دادند در نشر آن مطالب حق تقدم مجله محفوظبماند. آن مصاحبه در ضمائم اين دفتر آمده است.
در اوائل تابستان امسال آقاى بهروژ آكرهئى شاعر و نويسنده كرد براى مجله كولتور كه در اروپا چاپ مىشود با آقاى شاملو گفت و گوى مفصلى انجامداد. از آنجا كه اين مصاحبه، براى چاپ، به زبان كردى و احتمالاً عربىترجمهمىشود ايشان نسخه فارسى آن را به من دادند كه قسمتهائى از آن را براى افزودن به اين گفت و گو انتخاب كنم. بررسى شعر كويرى نيز كم و بيش منقول از مصاحبه آقاى محمدعلى است كه سالها پيش صورت گرفت اما فقط بخشى از آن به چاپ رسيد.(1)
اميد من اين است كه اين گفت و شنود بتواند در سطحى بهمراتب وسيعتر ادامهيابد زيرا بر اين نظرم كه آقاى شاملو را بايد در كليتى همه جانبه مورد بررسى قرار داد.
در پايان سخن اين كه، همچنان در انتظار نظريات خوانندگان درباره اين گفت و شنود هستم تا بتوانم آن را در چاپهاى بعدى پربارتر ارائهدهم.
ناصر حريرى تيرماه 1371
پیشگفتار
(بر چاپهاى اول و دوم)
آن طلوع درخشان را غروبى دير پاى در پى بود كه شامى بى ستاره را خبر مىداد. از نيما تا اخوان، از اخوان تا شاملو، و جويبارهاى كوچك و بزرگى كه از اين سرچشمههاى سرشار اما گونهگون سيراب و در خم هر سنگ به شهر سنگستان فرومىشدند … و جريانات تو گوئى كه از حركت باز مىايستاد. اين همه نگرشى است كه در شعر احساس مىشود و در هنرهاى ديگر نيز …
ديرى است تا من چنين مىانديشم و چنين احساسمىكنم و از اين انديشه و احساسم در نخستين كتاب خود نيز با خوانندگانم سخنى گفتهبودم.
شاعرانى را مىتوانمديد كه با عشقى سرشار مجموعههاى فراوانى منتشر كردهاند. اينان راهگمكردگانى را مىمانند كه در پى هر كورسو مىدوند. گروهى روشنائى را در همين مىيابند و گروهى خسته و بيزار به انتظار مىمانند.
در ميان هنرمندانى كه با آنها به گفت و شنودى نشستهام و خواهم نشست بى شك كسانى هستند كه به سرچشمههاى زلال راهى بردهاند و مىتوانند اين گمگشتگان مشتاق و منتظر را راهى بنمايند.
شايد در تخصص من نباشد كه علل را درست دريابم اما در تخصص من هست تا از اين شام بى ستاره با صاحبان انديشه سخن گويم و اگر نه درمان را، كه علل را از خود ايشان بازپرسم. آنجا كه صاحبان انديشه خود مىتوانند سخنبگويند چه نيازى به پيشداورى ما است؟
همه آنها كه با ايشان به گفت و شنودى نشستم شاعر نيستند. گروهى از آنان كسانى هستند كه زندگى خود را همه وقف اين هنر كردهاند. منتقدان شعر فارسى.
اميد من اين است كه بتوانم در پايان اين مجموعه يك جمعبندى از حاصل سخن اين گروه بهدستدهم با اين اميد كه در جريان كار با هنرمندان ديگر نيز گفت و شنودهائى داشته باشم.
بدون ترديد خوانندگان اين مجلّدات با انتخاب همه افراد موافق نيستند. اما اگر منصفانه و با درنظرگرفتن همه جوانب بينديشند شايد قضاوت منطقى مشكل نباشد.
خوشحال خواهم شد اگر خوانندگان در زمينههائى كه من براى بحث انتخاب كردهام و به درستى پيش نرفتهام مرا يارىدهند تا در كارهاى بعدى مؤثر واقع شود.
ذكر دو نكته را ضرورى مىدانم:
گفت و شنود با آقاى شاملو بدين ترتيب به عمل آمد كه پرسشهاى مطرح شده به ايشان داده شد و ايشان پاسخهائى را كه در نشريات مختلف به پرسشهاى مشابه داده بودند در اختيار ما گذاشتند و به سوآلاتى كه از آن پاسخها ناشى مىشد جداگانه جوابگفتند.
آخرين تصحيحات ايشان بر مجموع كارى كه به اين نحو فراهمآمد نخست در فروردين ماه 1364 و آخرين بار پيش از انتشار و در شهريور ماه 1372 انجامشد.
ن. ح.
يادداشتى بر چاپ سوم
گرچه چند سالى از نخستين و دومين چاپ گفت و شنود من با آقاى شاملو كه فراز و نشيب بسيارى را هم بهخودديد مىگذرد، تا همين امروز هم تلخى هجوم همه جانبه خوانندگان آن را در همه وجودم احساسمىكنم.
بسيارى از آنها بر اين گمان بودند كه كار من در آن دفتر چيزى بيش از رونويسى پارههاى برخى از مصاحبههاى گذشته اين هنرمند بزرگ نبوده است. آنان برآن شدند تا در انكار خود پا بر جا بمانند و هرگز نخواستند به مطالب تازهئى كه براى ايضاح و شكافتن پارهئى نكات مبهم آن مصاحبهها آمده بود توجهكنند و بپذيرند كه آن متنها را خود ايشان در اختيار من گذاشتهاند زيرا خود بر اين گمان بودند كه سخن تازهئى براى گفتن ندارند.
مرا با اين گروه كه انكار هر كوششى را بهترين راه براى شانه خالى كردن از زير بار هر مسؤليتى مىدانند چه كارى مىتواند باشد؟ انكارهائى از اين دست هرگز راهگشاى هيچ راهرو نوانديشى نبودهاست. آنان كه در وحشت از ايرادهاى احتمالى مدعيانى چون خود هرگز پا به ميدان هيچ عمل تازهئى نمىگذارند، بيشتر خوشدارند تا ديگران را هم خنثى و بى عمل بر جاى نگاه دارند و از رنج رشكى كه جانشان را گرانبار مىسازد براى مدتى آسوده بمانند.
برخى نيز بر آن بودند كه از هنرمندى چنان بزرگ نقل سخنانى چنين اندك چيزى نيست كه چندان در خور توجه و اعتناباشد. كه اين البته عقيدهئى بود بهحق و بهقاعده. و در راستاى همين حقيقت بود كه من سه سالى كوشيدم تا ايشان را به گفت و شنود مكملى وادارم كه هم اكنون حاصلش را پيشرو داريد.
ذكر نكاتى چند را در همينجا خالى از ضرورت نمىبينم:
بخشهاى وسيعى از گفت و شنود پيشين را خواننده در اين دفتر نيز مىتواند يافت. چنان كه خواهيد ديد نظر آقاى شاملو اين بود كه در گذشته براى دستيافتن به پاسخ سوآلاتى از اين قبيل كه تعريف شعر چيست كوشش بيهودهئى كردهاند و به چنان سؤالاتى پاسخهاى ديگرى خواهند داد. عقيده من اين بود كه گفت و شنود گذشته عيناً ضميمه اين دفتر شود تا آنها كه چاپهاى پيشين را از بازار سياه تهيه مىكنند هم بتوانند به آن دسترسى داشته باشند اما ايشان گفتند چنين كارى علاوه بر اين كه عملى اضافى است به احتمال زياد شلوغى و آشفتگى ايجاد خواهد كرد. اين بود كه ترجيح داديم مطالبى كه مايلند حذف شود با ذكر علت همراه گردد تا خواننده علاقهمند در عين حال كه گفت و گوى پيشين را در اختيار دارد از دلايل تغييراتى هم كه در نظرياتشان پيدا شده است اطلاع حاصلكنند.
گفت و شنود ما موضوعات ديگرى را هم در بر مىگرفت كه از آن جمله موسيقى و فردوسى بود. اما از آنجا كه ماهنامه آدينه پيش از من در اين بابها با ايشان به گفت و شنود پرداخته بود آقاى شاملو ترجيح دادند در نشر آن مطالب حق تقدم مجله محفوظبماند. آن مصاحبه در ضمائم اين دفتر آمده است.
در اوائل تابستان امسال آقاى بهروژ آكرهئى شاعر و نويسنده كرد براى مجله كولتور كه در اروپا چاپ مىشود با آقاى شاملو گفت و گوى مفصلى انجامداد. از آنجا كه اين مصاحبه، براى چاپ، به زبان كردى و احتمالاً عربىترجمهمىشود ايشان نسخه فارسى آن را به من دادند كه قسمتهائى از آن را براى افزودن به اين گفت و گو انتخاب كنم. بررسى شعر كويرى نيز كم و بيش منقول از مصاحبه آقاى محمدعلى است كه سالها پيش صورت گرفت اما فقط بخشى از آن به چاپ رسيد.(1)
اميد من اين است كه اين گفت و شنود بتواند در سطحى بهمراتب وسيعتر ادامهيابد زيرا بر اين نظرم كه آقاى شاملو را بايد در كليتى همه جانبه مورد بررسى قرار داد.
در پايان سخن اين كه، همچنان در انتظار نظريات خوانندگان درباره اين گفت و شنود هستم تا بتوانم آن را در چاپهاى بعدى پربارتر ارائهدهم.
ناصر حريرى تيرماه 1371
«استادان ديگر، شاعران بزرگ جهان»
- به عقيده شما ادبيات اروپائى در شعر امروز ما بيشتر تأثير گذاشته يا ادبيات قديم خودمان؟
– قطعاً منظورتان از ادبيات اروپائى، شعر آن ديارها است. اما با فرمايش شما كه مال خودمان را «ادبيات قديم» خوانديد كاملاً موافقم. برمىگردد به اوايل صحبتمان كه عرض كردم آنچه در فارسى شعر پنداشته مىشد غالباً ادبيات منظوم بود.
برويم سر جواب سوآلتان.
خود من شعر را از طريق نيما شناختم. پيش از او فقط به حافظ دل بسته بودم. بعد برحسب اتفاق به ترجمه فرانسوى شعرى از لوركا برخوردم كه كنجكاوى مرا به شدت برانگيخت. اما دستم به جائى نمىرسيد. خريد كتاب پول لازم داشت. تا اينكه فريدون رهنما پس از سالها اقامت در پاريس به تهران برگشت ركساناى مرا كه چاپ شده بود خواند و به نشانى مجله نامهئى برايم فرستاد كه مايل است با هم ديدارى داشته باشيم. آشنائى با او كه شعر معاصر جهان را بسيار خوب مىشناخت دست يافتن به گنجى بىانتها بود. كتابهاى او بود كه دروازه رنگينكمان را به روى من باز كرد. الوآر و لوركا، دسنوس و نرودا، هيوز و سنگور، پرهور و ميشو، خيمهنس و ماچادو و ديگران و ديگران. اينها بودند كه بينش شاعرانه مرا كه از نيما آموخته بودم گسترش دادند و مرا با ظرفيتهاى گوناگون زبان و سطوح گوناگون آن آشنا كردند. حتا احساس نياز شديد به آموختن زبان مادريم را هم من مديون آنها هستم. اينها را در مقدمه مجموعه همچون كوچهئى بى انتها نوشتهام. با عطشى استسقائى شعر بزرگان سراسر جهان را مىخواندم و از آنها مىآموختم. از ريلكه، از هولدرلين، از نيكلاس گوىين، از آراگون، از يسهنين و ديگران. حتا با خواندن ترجمه استادانه آقاى پرويز داريوش از كتاب مردى كه مرده بود دى. اچ. لارنس كه به شيوه كتاب مقدس نوشته شده است براى بار دوم به خواندن تورات برانگيخته شدمبار اولش در نوزدهسالگى بود. و از آنجا به خواندن تفاسير قرآن و از آنجا به خواندن هرچه از متون كهن كه به دستم رسيد. مىبينيد كه نهايتاً پوسته خارجى زبان من ملغمهئى از تمامى اينها است.
– چرا پوسته خارجى؟
– چون خود زبان را من مستقيماً از مردم آموختهام. چون من ضمن همه كارها به كار مهمترى هم دست زده بودم كه مىدانيد. زبان عبوس ِرسمى از لحاظ قدرت القائى به گَرد پاى شنگول و بازىگوش ِزبان توده هم نمىرسد. من نمىدانم چرانبايد از دستاوردهاى اين زبان پويا كه حامل گنجى عظيم از تازهترين و خوش ساختترين و پربارترين كلمات است و در عين حال قواعد دستورى ويژه قابل تدوين خودش را هم دارد بهره جست، چرا نبايد پاى آن را به تالار سوت و كور زبان «فرهيختگان» باز كرد.
اما مطلبى كه حتماً اينجا بايد بگويم اين است كه تجربه هركسى «تجربه خود او» است و نمىتوان آن را به ديگرى انتقال داد. زبان چيزى است كه هر شاعرى بايد خودش ظرفيتهاى آن را در عمل تجربه كند. متأسفانه شاعران جوان ما غالباً آسانگيرى مىكنند.
– با توجه به تجربيات شخصى سالهاى دراز خودتان فكر مىكنيد در شعر چهگونه ذهنيت به تجربه تبديل مىشود؟
– گمان مىكنم روندى كه طى مىشود تا شعرى خود به خود (يعنى كم و بيش در غياب شاعر و به دور از اراده و دخالت آگاهانه او) شكل بگيرد تا بعد شاعر را به نوشتن خود برانگيزد به اين ترتيب انجام مىگيرد كه نخست تجربه دنياى بيرون يا پيرامون شاعر ذهن او را با خود درگير مىكند تا به صورت ذهنيت شاعرانه او درآيد؛ و سرانجام فرآيند نهائى آن به هيأت شعرى ظاهر شود.
– اينكه گفتيد «شعر، شاعر را به نوشتن خود برمىانگيزد» مطلبى است كه جاهاى ديگرى هم از زبان شما شنيدهايم ولى قبول و نتيجتاً دركش براى كسانى مشكل است …
– خب طبيعى است. چون حقيقتش را بخواهيد فهم اين مسأله براى خود من هم مشكل است. و چون نتوانستهام بدانم اين روند چهطور طى مىشود طبعاً توضيحش هم برايم غير ممكن است.
طبعاً هر شاعرى براى آنكه شعرى را از قوه به فعل برساند راهى طى مىكند كه خاص خود او است. بعضى از نخست بر همه جزئيات اشراف كامل دارند و كار رابا نظارت آگاهانه پيش مىبرند. بعض ديگر خوابگردوار در برزخى از احساس مبهم موضوع و تسلط استادانه به شگردهاى سخنورى عمل مىكنند و بعض ديگر به گونههاى ديگر. من متأسفانه هرگز نتوانستهام پيشاپيش به موضوعى كه خواهم نوشت پى ببرم. به عبارت سادهتر، تا لحظه نوشتن شعرى كه پنهان از من يا بى نياز به كومك فكرى من در ذهنم شكل گرفته است از آن بى خبر مىمانم و در لحظه زايشش هم حضورى جدى ندارم. فقط از من به صورت ماما استفاده مىكند.
– لحظه زايشش را چهطور احساس مىكنيد؟
– از طريق افسردگىِ گاه بسيار عميق و طولانى و غيبت روحى از محيط، و ناگهان احساس نياز شديد به نوشتن.
مىدانيد؟ صورت ظاهر قضيه شبيه آبستنى و زايمان زنى است كه نمىداند نطفه چهگونه در رحم زن به كودكى كه خواهد زائيد تبديل مىشود. از مردى بار مىگيرد و اين بار به دور از اراده و دخالت او روندى پيچيده را طى مىكند تا سرانجام نوزاد با ايجاد دردى از تصميم خود به زاده شدن آگاهش كند. در او چنين است و در من بار برداشتنِ ذهن در لحظه صفر و نوشتن شعرى در لحظه نامعلوم. گيرم باطن اين دو ظاهرِ كاملاً متشابه، بهكلى متفاوت است: او كم و بيش يك ماه بعد مىفهمد كه بار برداشته و دقيقاً از كِى و از كى، و به تجربه خود يا زنان ديگر حساب نگه مىدارد كه اگر به دليلى سقطش نكند در فلان تاريخ صاحب نوزادى خواهد شد. اما من بهخلاف او نمىتوانم بدانم ذهنم چه هنگام و از چه چيز تلنگر خورده و درنتيجه نمىتوانم بدانم چه وقت چه چيزى به بار خواهد آورد. اين زايمان حاصل نوعى نطفهپذيرى در حالت بيهوشى است كه چون با تغييرات ظاهرىئى همراه نيست علائمى هم از خود نشان نمىدهد. فقط ناگهان دردى و، كودكى كه منتظرش نبودهايد. مهمان نا خواندهئى كه خبر نكرده وارد مىشود و غالباً سخت بىهنگام. به كلى ناشناس است و بلافاصله هم سر نخى به دست نمىدهد كه بدانيد از كجا آمده است. فقط احساس مىكنيد كه پيغام مهمى دارد و ناچاريد اولويت و همه حقوق تقدم را به او بدهيد. يعنى بىدرنگ كارتان را زمين بگذاريد و به او بپردازيد وگرنه بىرحمانه به قهر مىرود و شما را به رنج روانى غير قابل توصيفى گرفتار مىكند. متأسفانه چنان كه گفتم اين فقط يك تجربه كاملاً شخصى است كه تشريحش آسان نيست.
– منظورتان از قيدهاى دوگانه «بى هنگام» و «ناشناس» آمدن شعر چيست؟
– با جمعى از دوستان نشستهايد و سخت درگير بحثى فلسفى يا اجتماعى هستيد كه ناگهان شعر در را مىكوبد. مىدانيد شعر است اما چه شعرى؟ به همان آسانى كه وقتى در خانه را بكوبند مىفهميد كسى پشت در است اما چه كسى. بايد برويد آن پشتها و بنويسيدش تا بدانيد موضوع حضورش چيست. آيا همين بحثى كه با دوستان داشتيد مويش را آتش زده؟ – اما پس از اينكه آن را نوشتيد مىبينيد كه نه، مثلاً براىتان طرح نقاشىگونهئى آورده از منظرهئى پائيزى كه سه چهار سال پيش ديده بوديد [پائيز: ققنوس در باران] يا احساسى كه بىتوجه به شاعرانه بودنش شب پيش تجربه كردهايد [شبانه (شب تار/ شب بيدار): باغ آينه] كه به هر حال هيچكدام با بحث هنگام ورود او ربطى پيدا نمىكند.
يك مورد جالبتر به خاطرم آمد:
در خانه دوستى به صحبتهاى گوناگون نشسته بوديم كه شعرى فرمانِ «بنويس» صادركرد. رفتم به اتاق مجاور و آن را نوشتم. شعرى اجتماعى و كاملاً بيگانه با لطيفههاى گوناگون و قاه قاه خندههائى كه از اتاق ديگر مىآمد … با آن به تالار برگشتم. جماعت شعر را خواندند و بحث موافق و مخالف شديدى درگرفت و درست در كشاكش آن بحثها بوديم كه شعر بعدى در زد. – آن را هم نوشتم. اين يكى شعرى بود عاشقانه! – اولى شعرى اجتماعى بود كه در ميان لطيفهها و بيعارىها آمد و دومى شعرى بهكلى بيگانه با بحثهاى موافق و مخالفى كه شعر قبلى برانگيخته بود.
وقتى شما با عدهئى مخالف درگير هستيد و مىكوشيد تا با دليل و منطق مجابشان كنيد قاعدتاً فكر و ذكرتان را به طور كامل بر موضوع مورد بحث متمركز مىكنيد و به هيچ فكر ديگرى اجازه نمىدهيد در اين تمركز اخلال كند. اما چنين كه مىبينيد شعر فارغ از اين قاعده عمل مىكند، يعنى حتا به تمركز ذهنى هم حرمت نمىگذارد. يعنى نه فقط خودسرانه سد بسته ذهن متمركز را مىشكافد و وارد مىشود بلكه وادارتان مىكند ابتدا به امر او كه غالباً هم يكسره از موضوع خارج است توجه كنيد. گاه در خواب مىآيد گاه در حمام، و گاه هنگامى سر و كلهاش پيدا مىشود كه ششدانگ فكرتان گرفتار
معظل غير شاعرانه مهوعى است از قبيل خالى بودن كيسه براى پرداخت دوازده هزار تومان صورت حسابى كه اداره برق براىتان فرستاده در صورتى كه شما از شش ماه پيش در سفر بودهايد! – يك خروس بى محل تام و تمام!
– خب، مگر طبيعى نيست كه يك جرقه شاعرانه – مثلاً همان كه قديمىها به الهام تعبير مىكردند – شاعر را برانگيزد تا آن را به يارى فوت و فنهائى كه قبلاً آموخته يا ضمن نوشتن ابداع مىكند بنويسد؟
– خير. در مورد شخص من نه آن الهام كذائى در كار است نه موضوعى كه به قول شما به شكل جرقهئى در ذهن بتابد. فوت و فن هم پرورنده آن نيست. چنانكه گفتم، وقتى آن فرمان مرا بنويس صادر مىشود نه هنوز مىدانم چه خواهم نوشت نه نيازى به استفاده از فوت و فنها پيش مىآيد. همينقدر كافى است كه قلم روى كاغذ بيايد. به همين سادگى. تنها پس از اين مرحله است كه شعر پرده از جمال خود برمىدارد.
– پس آندودچراغ خوردنها و چيزآموختنها و به دنبال فرا گرفتنها دويدنها چه مىشود؟ هيچكدام به كار نمىآيد؟
– همه آنها جذب جانتان شده است و خود شعر هرچه را كه لازم داشته باشد برمىدارد با خودش مىآورد: كلمههاى مورد نياز و تصويرها و شگردهاى سخنورى را، و با چنان گزينش دقيقى كه غالباً نيازى به اصلاح عبارات و تغيير و تبديل كلمات هم پيش نمىآيد. تا جائى كه حتا گاه با شگفتى معلوم مىشود مصداق پيچيدهئى در شعر به يارى كلمهئى كه ذهن در حالت نا خودآگاهى ساخته در كمال سهولت بيان شده است! – فكر مىكنم بيش از اين به اين موضوع نپردازيم. همينقدر بپذيريم كه، خب: «شعرى به وجود آمده.» – همين و بس!
براى من گاهى حتا تصور اينكه فلان شعر را چهطور نوشتهام هم چيزى است در ادامه همان حالت مهاجمه شعر و شكل بستنش. يك بار شعرى از خواب بيدارم كرد و نوشتمش. شعر حكايت از بارشى مىكرد و من گمان كردم كه صداى برخورد قطرات معدود بارانى كوتاه بر شيروانى خانه همسايه بيدارم كرده انگيزه نوشتن آن شده است كه بعدها توضيح شاهد قضيه، دوستم پاشائى كه شب را در خانه او گذرانده بودم، نشان داد چنين چيزى واقعيت نداشته و تصور من توجيهى ذهنى بوده است، چون نه فقط آن روز در تاريكى سحرگاهى بارانى نباريده بود اصولاً خانه شيروانىدارى هم در همسايگى او وجود نداشت. آقاى پاشائى اين قضيه را در كتابش انگشت و ماه توضيح داده است.
– در شعر براى چه ويژگىهائى ارزش قائليد؟
– به عقيده من نه تنها در شعر بلكه در هر هنرى آنچه به ويژگى تعبير مىشود چيز از پيش ساخته و به عبارت ديگر ارزش استانداردى نيست كه در خارج اثر وجود داشته باشد و هنرمند آن را به كار بگيرد يا نگيرد. ويژگى هم مثل يك صفت اخلاقى فقط هنگامى به ارزش تبديل مىشود كه در موقعيت مورد سنجش قرار بگيرد. سرِ نترس داشتن عالى است اما كسى كه براى اثبات اتّصاف به اين صنف با رانندگى نا محتاطانه در جاده لغزان پيچاپيچى خود و ديگران را به كشتن بدهد احمق قدر اولى بيش نيست.
«بهاى سنگين پيشرفت انسان»
- فكر مىكنيد انسان تا ابد در اين چنبره باقى مىماند يا سرانجام روزى مىرسد كه اين زنجيرها را از دست و پايش بريزد؟ انسانى كه از دوره ماقبل غارنشينى به اينجا رسيده كه طرح فتح منظومه شمسى را مىريزد …
– بله، انسان در تكنولوژى پيشرفتهاى حيرتانگيزى كرده است. البته تكنولوژى هيچ ربطى به گرفتارىهاى اجتماعى ندارد. با وجود اين به همين تكنولوژى نگاهى بكنيد ببينيد براى بشريت به چه قيمتى تمام شده. پياده شدن انسان در كره ماه كار عظيمِ غرورانگيزى است ولى پايهاش كجا ريخته شد؟ در كارخانههاى هيتلر كه براى ويران كردن لندن بمب پرنده مىساخت! پرواز به ماوراها دستاورد مسابقه وحشت بود. وحشت امريكا و شوروى از پيش افتادن آن يكى. اگر ترس دانشمندان از پيروز شدن هيتلر در ساخت بمب اتمى نبود هرگز با آن شتاب به استفاده از نيروى هستهئى موفق نمىشديم و اگر نيازهاى نظامى ِپرواز به ماوراها نبود هرگز به كشف و اختراع اين همه وسائل گوناگون عجله نشان داده نمىشد و به اين سرعت وارد عصر كامپيوتر و انفرماتيك نمىشديم. ما، نه مىتوانيم شكوهمندى پيروزىهاى فضائى را منكر بشويم نه مىتوانيم جنگ دوم جهانى را تأييد كنيم. حقيقت جز اين است كه دانشمندان جهان عصر ما نان شب كودكانشان را از سربازخانهها گدائى مىكنند؟ – اين سطرى است از يك شعر كه حدود سى سال پيش نوشتهام.
– شما گفتيد انسان با طيب خاطر به مسلخ مىرود تا از بردگيش دفاع كند. آيا اين حرف به آن معنى نيست كه شما تاريخ را تكرارى مداوم در نظر مىآوريد؟ در اين صورت از دوره برده يونان تا كارگر كارخانههاى بزرگ روزگار ما واقعاً راهى طى نشده؟
– خب طبيعى است. ما دورههاى متعددى را پشت سر گذاشتهايم كه اقتضاهاى تاريخى ايجاب كرده است. ولى آن بردگى به جاى خودش باقى است. فكرمىكنيد عصر جنگهاى صليبى به پايان رسيده؟ پس لطفاً به من بفرمائيدسيكهادر هند براىدفاع از چه مىجنگند و قربانى مىدهند؟ – آقاى حريرى، مابحثبيهودهئىراپيش كشيدهايم.فرياد رانمىتوانبانجوا منتقل كرد تابهگوش همسايه كه هنر شنيدن نياموخته است نرسد. گرفتارى اصلى اين است.
– ولى شما موضوع بردگى انسان را مطرح كرديد …
– شما هم مثل آن «شهريار كوچك»ى تا به جوابتان نرسيد دست . اثر معروف آنتوان دوسنتگزوپهرى، كه در فارسى به «شازدهكوچولو» معروف است.
برنمىداريد … آن بردگى كه من عرض كردم خرافه پرستى است ناشى از حقارت انسان وارههائى كه به خرافه زندگى مىكنند.
بگذاريد مطلب را از جاى ديگرى نگاه كنيم:
همه ما ته دلمان خواستار و پرستنده چيزى هستيم كه اسمش «آزادى» است ولى من هنوز به كسى برنخوردهام كه بتواند معنى دقيق اين كلمه را برايم روشن كند. آزادى يعنى چه؟ يعنى اينكه من بتوانم از طرف ممنوع كوچه يكطرفه رانندگى كنم؟ يعنى اگر از چيزى عصبانى باشم حق دارم به اولين كسى كه رسيدم لگدى حواله كنم؟ – آزادى به وسعت كهكشان نيست، حتا آن جمله قديمى «چار ديوارى اختيارى» خودمان هم حرف كاملاً بى معنائى است، چون اگر شما صداى موسيقىتان را قدرى بلندتر كنيد همسايهتان مىتواند «قانوناً» تحت پيگرد قرارتان بدهد. آزادى از نظر من يعنى قبل از هر چيز عروج انسان از طريق رها شدن از خرافات. آدميزاد خرافهپرست از بردگى و جهل خودش دفاع مىكند و مرا هم با خودش به بردگى مىكشاند.
موافقت كنيد كه از خير اين بحث بگذريم. عاقل را اشارهئى كافى است.
– آقاى شاملو، چيزى را كه شما خرافه و وهم تلقى مىكنيد شايد يكى ديگر خرافه و وهم تلقى نكند. منظورم اين است كه احتمالاً صاحب تفكرى كه شما خرافه عنوان مىكنيد هم به قدر دلايلى كه شما مىآوريد براى اثبات خرافه نبودن عقايدش دليل داشته باشد. از اين گذشته اين همه پيشرفت تكنيكى و علمى آيا خودش به معنى رهائى از اوهام و خرافات نيست؟
– اين دو مقوله هيچ ارتباطى با هم ندارد. من دانشمند رياضى ديدهام كه به اباطيلى از قبيل چشم بد و نظر خوردن و شوم بودن صداى جغد هم اعتقاد دارد. ضمناً آدم خرافاتى دلايلش هم خرافى است. آن خيل گرسنه هندى كه گاو را مقدس مىداند و بچهشان تو بغلشان از بى غذائى مىميرد و اگر بخواهيد به خرافى بودن عقيدهاش متقاعدش كنيد شما را لامذهب و خونتان را مباح مىداند چه دليل خرِد پسندى مىتواند در آستين داشته باشد؟ او دارد با عقيدهاش از جهل و گرسنگيش دفاع مىكند. پيشنهاد مىكنم دور اين بحث را قلم بگيريم.
– باشد. موافقم. بجز صرفنظر كردن از اين بحث چاره ديگرى هم به نظر نمىرسد. بايد همانطور كه شما مىگوييد از خير سرِ اين ماجرا گذشت، چرا كه در اين مسئله ما كاملاً به دو گونه متفاوت مىانديشيم. من احساس مىكنم كه انسان هر روز گامى هر چند كوچك براى آزادى خويش برمىدارد. من نمىتوانم تصور كنم كه كارگر امروزى به همان سرنوشتى گرفتار باشد كه كارگر دوره سرواژ ديروز.
من هنوز آن داغهايى را كه بر پيشانى مردان سرزمين ما مىزدند تا از روستاهاى خويش نگريزند احساس مىكنم، با همه وجودم مىبينم و لمس مىكنم. من نمىتوانم تصور كنم كه وضعيت روشنفكرانى كه به فرزندان خود پند مىدادند زمستانها را با بردگان و تابستانها را با زنان درآميزيد (قابوسنامه، به تصحيح سعيد نفيسى، چاپ اول، باب هفدهم) با روشنفكر امروزى در همه نشيب و فرازهايى كه در زندگيش وجود دارد يكى ببينم. چرا كه او قادر نبود بجز آن به زندگى ديگرى بينديشد و روشنفكر امروزى حتى قادر نيست تا لحظهاى چنان زندگانيى را در نظر آورد. مردان آن روز آنچه را كه بر آنان مىگذشت سرنوشت محتوم خويش مىدانستند و تنها بدين دلخوش بودند كه آن سرنوشت با ظرافت بيشترى بر آنان فرود آيد و گرفتارى روشنفكر ما در اين است كه نمىتواند اصولاً چيزى را به عنوان سرنوشت بپذيرد. واضح است كه بايد از خير سرِ اين ماجرا درگذريم چرا كه كاملاً به دو گونه متفاوت مىانديشيم.
– اگر روشنفكر چيزى به اسم سرنوشت را بپذيرد گرفتاريش حل مىشود؟ ضمناً شما يقين داريد آن تجويز كننده برده يا مقدس شمارنده گاو «روشنفكر» بوده؟ … انگار مجبوريم برگرديم و اول تكليفمان را با معانى كلماتى كه بهكار مىبريم روشن كنيم! به هر حال، بگذريم.
«تولد يك شاعر»
- به نظر شما شاعر را چه مىسازد؟ خوانندگان شعرش يا محيط تربيتش؟
– سادهترين جوابى كه مىتوانم به اين سوآل كمى عجيب بدهم نمىدانم است. اما يك نويسنده متوسطالاحوال انگليسى حرف تفكرانگيزى زده است. مىگويد: «تو دوره بچگىِ هركسى لحظه مقدرى هست كه در باز مىشود تا آينده بيايد تو.» – من كودكىِ سخت بى نشاطى را گذراندم و جوانىِ بىرحمانه تنهائى. كسى را نداشتم كه راه و چاهى نشانم بدهد و درنتيجه سالهايم بيهوده تلف شد. از ده سالگى مىنوشتم ولى موقعى كه اولين شعر «خودم» را نوشتم (سال 1329) بيست و پنج ساله بودم. پانزده سال تمام از دستم رفته بود.
– اولين شموش كردهام.
چهار پنج سال بعد در مشهد، كه بيمارىِ كودك آزارىِ ناظم دبستانمان مرا از زندگى سير كرده بود دوباره آن ماجرا به يادم آمد و اين دفعه با چه سماجتى … منتها اين بار «خودم را» بر آن نيمكت يافتم. اولين بار كه داستان هابيل و قابيل را شنيدم فكر كردم خودم در خاش شاهد عينى ماجرا بودهام. گاهى مفهوم نفرت در قالب آن برايم معنى شده است گاهى احساس بى گناهى. و بيشتر، از طريق آن به درك عميق چيزى دست پيدا كردم كه نام دردانگيزش وهن است، محصول احمقانه تعصب …
وقتى در سال 33 صبح از بلندگوى زندان خبر اعدام مرتضا كيوانپط . انسان والائى كه با نخستين گروه افسران خيانت ديده سازمان نظامى اعدام شد. خود وى نظامى نبود.
را شنيدم بى درنگ آن خاطره برايم تداعى شد و عصر كه روزنامه رسيد و عكس او را تناب پيچ شده به چوبه در حال فرياد زدن ديدم دهان آن سرباز جلو چشمم آمد كه به قابيلهاى خود اعتراض مىكرد. فرقى نداشت. آن نُهتاى ديگر هم مرتضا بودند. ماهان كوشيار طهائى كه غول را خضر پنداشته بودند. . قهرمان گنبد فيروزهئى از هفت پيكر نظامى گنجهئى.
آنها هم روى همان تخت شلاق وهن و شقاوت مرده بودند … يك اتفاق روزمره كه من در شش سالگى برحسب تصادف با آن برخورد كردهام بهتمامى شد زيرساخت فكرى و ذهنى و نقطه حركت من.
مىتوانم بگويم آثار من، خود شرح حال كاملى است. من به اين حقيقت معتقدم كه شعر برداشتهائى از زندگى نيست بلكه يكسره خود زندگى است. خواننده يك شعر صادقانه، روراست با برشى از زندگى شاعر و بخشى از افكار و معتقدات او مواجه مىشود.
در باب آنچه زمينه كلى و اصلى شعر مرا مىسازد مىتوانم بهسادگى بگويم كه زندگيم در نگرانى و دلهره خلاصه مىشود. مشاهده تنگدستى و بىعدالتى و بىفرهنگى در همه عمر بختك رؤياهائى بوده است كه در بيدارى بر من مىگذرد. جز اين هيچ ندارم بگويم. باقى چيزها همه فرعيات است و در حاشيه قرار مىگيرد. شايد انسان سرانجام بتواند روزى دنيائى شايسته نام خود بسازد. هنوز فرصت از دست نرفته است. به عمر ما وصلت نمىدهد. مسلم است. ولى ما به اميد زندهايم. روزى كه انسان دريابد گرفتار وحشت بى پايهئى است كه نخستين ثمرهاش اطاعت محض است روز مباركى است كه ما هم در جشن طلوعش حضور خواهيم داشت.
اين حرفها تازه نيست. حرفهاى چهل سال پيش است. آن سالها گمان مىكردم دارم به نوعى جبر اعتقاد پيدا مىكنم. امروز مىبينم آن فقط جبر نبود، دردمندىِ حاصل از دست بستگى بود. يك جور احساس تلخ و دردناكِراه پيش و پس نداشتن. گرفتارى اسطورهئى ابراهيم: يا با نمروديان بت پرستيدن، يا آتش قهرشان را تاب آوردن. و آتش هميشه گلستان نمىشود. صداى شيخنا از جاى گرم درمىآمد كه فرمود: «چو من بينم كه نابينا و چاه است / اگر خاموش بنشينم گناه است». – كاش قضايا به همين سادگى بود! تو نابينا نمىبينى: همسايهات شاه مىپرستد، استالين مىپرستد، بت مىپرستد، گاو مىپرستد و از تو كه به عقيده او موجودى هستى از لحاظ سياسى خائن و از لحاظ ايمانى گناهكار، متنفر است. نمىگويم وجدان بشرى تو بهات حكم مىكند او را از نادرستى تصوراتش آگاه كنى. نه، شعار دادن مشكل نيست. اما وقتى كودكان او كودكان تو را بيازارند و زنش همسر تو را روسبى خطاب كند و پسرش با تير كمان شيشههاى خانهات را بشكند تو چه بايد بكنى؟ شكستن بتِمورد پرستشِتعصبآميزِبتپرستى كه قداره برهنهئى هم در دست دارد در يك كلمه «خودكشى» است. اما تو، نه مىتوانى جلو شاه و بت يا حيوانى كه او مىپرستد به خاك بيفتى، نه مىتوانى (نمىگويم سفاهت، بلكه) مزاحمتهاى او را تحمل كنى. اين يك تراژدى است دقيقاً در مفهوم قديمى يونانيش: هم تو كه آزار مىبينى بى گناهى هم آن فريب خوردهئى كه تو را مىآزارد بى تقصير است. دردمندى انسان و بيمارى جامعه از اينجا است كه با بى گناهى و منزه بودن نمىتوان از محكوميتهاى كافكائى در امان بود. و بدبختانه راه گريزى هم وجود ندارد. چه دشنامى شرمآورتر از اين به انسان، به اين سر بلندِ تحقير شده، به اين لطفعلىخانِ، نمادينِ سرتاسر تاريخ خود؟ - . آخرين فرد خاندان زند كه دليرانه در برابر آغا محمدخان قجر ايستاد و پس از جنگها و دليرىهاى افسانهوار بر اثر خيانت همراهانش زخمى و تحويل اردوى خواجه قجر شد. وى پيش از آن كه بميرد مورد انواع واقسام تحقيرهاى غير بشرى قرار گرفت كه گفتنى نيست.
و تازه هنگامى كه مىبينى انسان تسليم اين وهن عظيم مىشود كه گوسالهوار براى دفاع از ادامه بردگيش به طيب خاطر به مسلخ برود، همه دلهرهها و نفرتها و نوميدىها يك بار ديگر از نو آغاز مىشود. دلهره نفرتبار نوميدانهئى كه اين بار حجمش بيشتر و وهنش سنگينتر و تحملش خرد كنندهتر است. نمونه تاريخيش «جوانان هيتلرى»، كه در خانه خود براى دار و دسته موسوم به اس. اس. و پليس سياسى آدمخورهاى نازى جاسوسى پدر و مادرشان را مىكردند و حرفهاى آنها را گزارش مىدادند. نمونه تاريخى ديگرش كامسومولهاى رژيم استالين. اينها ميليونها تن خودى و بيگانه را زير پاى بتهاى خود قربانى كردند. و هنوز اين همه فقط پوسته قضيه است نه خود آن، نه همه آن. اين همه فقط طرحى از دور باطل اين درد تحميلى است. انسانى كه در خود نمىنگرد همه تبارش را و سراسرتاريخش رابدنام مىكند.
با وجود اين از بازى با كلمات به جائى نمىرسيم. ما در اجتماع زندگى مىكنيم، پس چه بخواهيم و چه نخواهيم زير سلطه جامعهايم. بخصوص در جامعهئى كه حرفى جز حرف خود را برنتابد. يعنى اگر مىخندد تو هم مىتوانى عضلات گونههايت را به سوى گوشهايت بكشى اما اگر خواستى گريه كنى بايد بچپى ته پستوى خانه در را به رويت ببندى و صدايت را هم بخورى تا همسايه كه همچراغت نيست هاىهايت را نشنود. يعنى مجبورى و گرفتار جبر. اگر دلت خواست اسمش را دردمندى ناشى از دست و پا بستگى بگذارى بگذار. ولى دردت با اسمگذارى درمان نمىشود. قطره آبى هستى در رودخانهئى. يعنى ملكولى در ميان دهها ميليون ملكول ديگر. رودخانه مىبردت، به چپ و راست مىپيچاندت و در بريدگىها آبشارت مىكند. درست است كه انسان امروز وامدار انسان ديروز است و انسان فردا وامدار انسان امروز، درست است كه الگوى زندگى آدمهاى فردا را ما مىسازيم و امروز. منكر اين اعتقاد خود هم نمىشوم كه انسان – اگر نه هر روز صبح كه از خواب بيدار مىشود، و اگر نه هر سال كه زمين پيمودن مدارش را از سر مىگيرد، و اگر نه هر ده سال و بيست سالى يكبار – دستكم هر نسل بايد يك بار ذهنش را خانهتكانى كند اما اگر فردائىها الگو بردارىشان از روى نسل امروز است حداقل بايد اين الگو بردارى را آگاهانه انجام بدهند نه كوركورانه. ولى اين روند آنقدر كند است كه من گاه تعجب مىكنم چهطور از عصر حجر به امروز رسيدهايم. در جوامعى مثل جامعه ما فرزندان هر نسل رونوشت برابر اصل پدرانشان هستند و تا قضيه به اين صورت است هرگز به هيچجا نخواهيم رسيد. الاغمان را به دوچرخه و دوچرخه را به موتور و موتور را به رانه بنزينسوز و سفر با هواپيما را جانشين سفر زمينى مىكنيم و برآنيم كه با زمانه همسفريم. در حالى كه خودمان را فريب دادهايم. تقليد ديگران همراه و همچراغ ديگران شدن نيست. ما همسايه ديگرانيم نه همچراغ آنها. آن خانم آلمانى مىگويد عادت كردهايم صدائى را در خود بشنويم كه مىپرسد: «اين لحظه به من چه هديه خواهد داد؟» – چرا عادت نمىكنيم از خود بپرسيم كه: «مابه اين لحظه چه هديه مىدهيم.» – در مورد ما قضيه به كلى تفاوت مىكند. ما حتا به اين كنجكاوى هم كه هديه اين لحظه به ما چيست عادت نكردهايم. ديگران چيزهائى به ما هديه مىدهند و ما ناچاريم آن هديهها را بپذيريم و مورد استفاده قرار بدهيم. غممان نيست اگر در عمرمان چيزى به جهان عرضه نكردهايم. حتا اگر نوابغى داشتهايم نبوغ آنها را هم ديگران براىمان كشف كردهاند و تازه ما به جاى شرمندگى از بى حاصلى خودمان فقط پز خوارزمىها و خيامها را تحويل خود آنها دادهايم كه غالباً اصلاً نمىدانيم كه بودهاند يا چه گفتهاند يا چه كردهاند. وقتى هم كه مثلاً مردم گنجه به افتخار نظامى گنجهئى جشنى مىگيرند تازه ما عوض تشكر دو قورت و نيم هم طلبكار مىشويم كه شاعر عزيز ما را در كمال وقاحت مال خودشان كردهاند. ما دربند تعالى نيستيم، تعالى موقعى ميسر مىشود كه هركس بتواند حرفش را بزند. ما بايد تازه «شنيدن» بياموزيم. مدعى هستيم كه «هنر نزد ايرانيان است و بس / نداريم شير ژيان رابه كس» (يعنى شير ژيان را در برابر هنر خودمان داخل آدم نمىدانيم!). پس هنر در نظرما غرندگى و درندگى و قلدرى است. دندانهايش را خرد مىكنيم كه بخواهد جز در مورد آنچه ما ميل داريم بشنويم چيزى از دهنش درآيد. ما مثل رستم دستانمان كه فرزندش را به دست خودش مىكشد قاتل آيندهايم، چون همه چيز پنهان و آشكار به ما مىگويد «خفه!» – چون حتا خودمان به خودمان مىگوئيم «جلو بزرگترها فضولى موقوف!». – چون بزرگترها يعنى گذشتگان، يعنى پدرها و پدربزرگها كه خودِ آنها هم در همين فضاى مشابه نبيرهها و نتيجهها و نديدههاشان پير شدهاند و مردهاند. ما ميراثخوار كسانى هستيم كه مرده به دنيا آمده بودهاند. حتا اگر از كشتن كسانى كه حرف نوى به ميان آوردهاند پشيمان شدهايم و به آنان «شهيد اول» و «شهيد ثانى» و «شهيد ثالث» لقب دادهايم، اين هم به دستور پدرانمان بوده كه فرمانى را اجرا كردهاند، وگرنه ما كهايم كه به خودمان جرأت بدهيم برداريم همينجور سرخود كسانى را كه اجداد گرامىمان به قتل رساندهاند شهيد بخوانيم؟
– فكر مىكنيد تغيير وضعى كه از قرون وسطا تا به حال در عالم پيش آمده متوقف مىشود؟
– با قيد «در عالم» كه به كار برديد موافق نيستم. از آن گذشته جهان هر لحظه گرفتار مسائل و مشكلاتى مىشود كه غالباً حلشان به نوبه خود مسألهساز و مشكلزا است. تا چند سال پيش كى فكر مىكرد گارباچِفى پيدا بشود و درِ حزبِ استالين كبير رفقا را گِل بگيرد و نداى دمكراسى در بدهد؟ و كى فكر مىكرد مردم ستمديده آن سرزمين به جاى استقبال از آزادى، اين كلمه را اجازه تجاوز به حق و حقوق ديگران معنى كنند، تفنگها را بردارند بيفتند به جان هم، جنگ ترك و ارمنى و كروات و صرب و هرزهگووين و اسلوونى راه بيندازند و پىآمدش بشود اينكه امريكا با آن قدرت نظامى غولآسا بى رقيب بماند و براى دنيا نظم نوين تعيين كند؟ از كجا معلوم است كه ما يك دوره بردگى درازمدتتر در پيش نداشته باشيم؟
– بسيار خوب، من قيد «در عالم» را پس مىگيرم، ولى كشورهاى زيادى در عالم هست كه آزادى بيان را حق قانونى هر شهروندى شناختهاند.
«در ترجمه شعر»
– شما عملاً در ترجمه شعر تجربه فراوان داريد و قطعاً در اين مورد صاحب نظرياتى هستيد. ممكن است بگوئيد شعر چهطور بايد از صافى ذهن مترجم بگذرد و به زبان ديگر درآيد كه هم شعريت آن به گونهئى كه در زبان اصلى است زخمى نشود و هم در زبان ميزبان بر تخت بنشيند؟
– گاه يك شعر به تمامى و كلمه به كلمه قابل انتقال است. اين تجربهئى است كه شخصاً از ترجمه پارهئى از شعرهاى لوركا دارم. گاهى هم شعرى هست كه به طور دقيق به زبان ديگر در نمىآيد. در اين صورت مىتوان از ترجمه دقيق آن چشم پوشيد و در عوض به بازسازى آن پرداخت. منتها اين صورتِ بازسازى شده بايد چنان رنگ و بوى متن اصلى آن را داشته باشد كه انگار شاعرش آن را به اين زبان دوم سروده. نمونه بارز اينگونه ترجمهها رباعيات خيام فيتز جرالد است.
به اين شعر لنگستن هيوز نگاهى بكنيد و به من بگوئيد آيا فارسىاش همان حال و هواى انگليسىاش را دارد يا نه:
در نعره خيزِ توفان In times of stormy weather
عالم كر از هياهو She felt queer pain
دردى غريب، با زن That said,
مىگفت: – زير باران «You’ll find rain better
بى سر پناه خوشتر! Than shelter from the rain.»
در نيزهبار ِخورشيد Days filled vith fiery sunshine
تفسيده آتش از آب Strange hurt she knew
دردش به طعنه مىگفت: That made
– گرماى سخت سوزان Her seek the burning sunlight
بى سايهگاه خوشتر! Rather than the shade.
در چارْچارِ سرما In months of snowy winter
كه لانه گرم بهتر، When cozy houses hold,
در مىگشاد و روزن She’d break down doors
مىگفت: – لخت و لرزان To wander naked
در جايگاه خوشتر! In the cold.
– يك جا گفتهايد جهانى نشدن آثار مكتوب ما براى خودش بحثى دارد. ممكن است به اين بحث اشارهئى بكنيد؟
– پارهئى از دوستان به مطرح شدن شعر و ادبيات ما در سطح جهان، از نظر حيثيت ملى مثلاً، بسيار اهميت مىدهند. من مسأله را از اين زاويه چندان مهم نمىبينم. ما در ترجمه شعر به شدت گرفتار مشكل زبانيم. از مختصات مهم شعر ما يكى در آميختگى آن با زبان است. همان مشكلى كه مثلاً در تركى شعر ناظم حكمت با آن روبرو است كه شاهكارهايش فقط در زبان خودش شاهكار است ودر زبانهاى ديگر نه فقط شاهكار نيست بلكه گاه كاملاً نا مربوط و هذيان است. مترجم هر اندازه هم كه چيرهدست باشد حتا ده درصد آن را نمىتواند به زبان ميزبان منتقل كند. مشكل ديگر صلاحيت مترجم است كه گاه يكسره با فرهنگ شاعر بيگانه است ولى به خودش اجازه ترجمه مىدهد. بلائى كه به عنوان نمونه بر سر شعرهاى خود من آوردهاند. آن يكى «حرمتى» را خوانده است «خرمنى» و ترجمهاش كرده «يك خرمن»!
اين آخرين سطر يكى از شعرهاى من است:
و راه آخرين را در پردهئى كه مىزنى مكرر كن.
مترجم كه از قضا يكى از دوستان بسيار عزيز من است بدون توجه به اينكه راه و پرده دو اصطلاح موسيقى است (چه راه بود كه در پرده مىزد آن مطرب – حافظ) برداشته از آن ترجمهئى داده است در اين حدود كه مثلاً: «پردهئى كه جلو در آويزان مىكنى راه راه باشد.» يا «جاده را در پردهئى كه مىآويزى تكرار كن»! – آن يكى كلمه «سِفْر» به كسر سين و سكون ف را كه مفرد اسفار و به معنى كتاب بزرگ است و نام هر بخش از تورات، از قبيل «سِفْرِ پيدايش» يا «سِفْرِ خروج»، به كورى چشمِ كسره زير حرف سين و سكون بالاى حرف ف «سَفَر» خوانده. يعنى به فتح هر دو حرف. حالا اين موارد را من برحسب اتفاق ديدم. شعرهائى از من به هلندى چاپ شده، يا دوستى ترجمه مجموعهئى از مرا به فنلاندى بهام محبت كرد. خب، از كجا بدانم در آنها مترجم عزيز كه مسلماً نيت سوئى هم نداشته پشت درى را جلو آخرين كوچه آويزان كرده يا چه دسته گل ديگرى به آب داده.
برگردان ترجمه فرانسوى اين دو سطر را:
هرگز از مرگ نهراسيدهام
اگر چه دستانش از ابتذال شكنندهتر بود …
چيزى در اين حدود از آب درآوردهاند: «من كه دستانم از ابتذال شكنندهتر است چرا بايد از مرگ بترسم؟» – مىبينيد؟ انگار آدم كفاره گناه نكردهئى را مىدهد. آن شعر معروف نيما – «خانهام ابرى است» را – ترجمه كردهاند: «خانهام يك ابر است»! – البته اين نوع گرفتارىها بيشتر مربوط به ترجمه شعر است. خوشبختانه امر ترجمه قصه و رمان بهطور جدى آغاز شده و خيلى هم خوب پيش مىرود. هرچند كه مثلاً در ترجمه انگليسى قصهئى، الم سرات كه به معنى الم شنگه و اين حرفها است ترجمه شده بود «علم بالاى پل صراط»! – اين را پروفسور مايكل هيلمن به من نشان داد.
– از همه ترجمههاى اشعارتان ناراضى هستيد؟
– به هيچوجه. در سال 1354 دكتر دراگوتين دومانچيچ مجموعهئى از شعرهاى مرا به زبان صربى ترجمه كرد كه موفق درآمد. ترجمهها با نظر خود من و با وساطت زبان فرانسه و مساعدت دكتر اسماعيل خوئى صورت گرفت. دراگو در زبان خودش صاحبنام است و من هم دستكم شعر خودم را غلط نمىخوانم.
هم الآن گزينهئى از شعرهاى من در ارمنستان چاپ شده است. شعرها دقيق ترجمه شده و مترجم، آقاى نوروان، زمستان 70 كه به ايران آمد هرجا كمترين ترديدى داشت با من درميان گذاشت و همسرم دقت ترجمه را تأييد كرد. ترجمههاى دكتر كورت شارف به آلمانى هم قابل اعتماد است چون به اتفاق يكديگر روى آنها كار كرديم و اشراف او به زبان فارسى هم حلال مشكلات بود. كورت كه مردى چند زبانه است شعر معاصر ما را به پرتغالى زبانها هم معرفى كردهاست. ديگر مىتوانم از ترجمه پروفسور لئوناردو آليشان به انگليسى بگويم كه نه فقط خود شاعر قدر اولى است( در شماره 31 هفتهنامه كتاب جمعه چهار شعر درخشان از او به چاپ رسيده. ) سالهاى درازى هم هست كه همين شعرها را در دانشگاه سالت ليك سيتى تدريس مىكند و تسلطش بر هر دو زبان فارسى و انگليسى و آشنائى كاملش با اين شعرها جاى هيچ نگرانى باقى نمىگذارد.
– شايد ترجمه شعر ما با دشوارىهائى همراه باشد، ولى آيا نظير همين دشوارىها در برگردان شعر ديگران به فارسى وجود ندارد؟
– سوآلتان عالى است. ببينيد: من به، حتا بعضىشان با كمك كتاب لغت دست به ترجمه مىزنند! – يكى براى ما كه سرگرم تهيه ويژهنامهئى در مورد شيلى بوديم ترجمه چند شعر پابلو نرودا را فرستاد كه اگر يكى از همكاران برحسب اتفاق با شعرى كه خوشبختانه روى بقيه بود آشنائى قبلى نداشت ببينيد چه افتضاحى بار مىآمد: آن شعر كه مرثيه يكى از قهرمانان بود با چنين سطرى شروع مىشد (از حافظه نقل مىكنم): «بر تختهئى از چوب گردو بلندش كنيد»، كه مترجم از آن چنين سطرى درآورده بود (باز هم از حافظه)«به درخت گردو دارش بزنيد»! – خب، ما ترجيح داديم باقى ترجمهها را همانطور نخوانده به مترجم پس بدهيم. در ترجمه، و بخصوص در ترجمه شعر، بايد شرافتمندانه طرف شاعر را گرفت. معذالك من معتقدم ما به سختى از قافله عقبيم. ما بايد پيگيرانه در جريان فرهنگ جهان باشيم. بسيارى از جريانهاى مهم ادبى جهان در كشور ما نا شناخته مانده. فكر كنيد: يكى از مهمترين آثار ادبى اين قرن كه نوشتنش در سال 1940 به پايان رسيده تازه حالا پس از پنجاه سال به فارسى منتشر مىشود. يعنى در 1989! – رمان بزرگ خانواده تيبو را مىگويم.
– حالا در ظرف سه سال سه بار تجديد چاپ شده.
– واقعاً بايد ممنون دكتر نجفى باشيم. ترجمه اين كتاب فقط از او برمىآمد. گو اينكه آن وسطها كارش را رها مىكند مىچسبد به آن كتاب فضل فروشانه ضد خاطرات مالرو.
– راستى از ترجمه دن آرام چه خبر؟
– مشغولم. ولى براى تمام كردنش فرصتى دارم؟ اصل كتاب در هشت جلد است. دو جلدش را از روى ترجمه فرانسويش تمام كرده بودم كه آقاى ايرج كابلى از راه رسيد. مردى چند زبانه و عاشق اين كتاب عظيم. متن روسى و ترجمه انگليسى آن را هم با خود آورده بود و به من نشان داد كه هر دو ترجمه فرانسوى و انگليسى كتاب از همان جمله اول غلط است. درست از همان جمله پنج شش كلمهئى اول! – او خود به ترجمه كتاب از متن روسى اقدام كرده بود و قرار گذاشتيم كار را به اتفاق پيش ببريم. متأسفانه او ناچار است هر از چندى براى كارهايش به خارج برود و من هم پانزده ماهى نبودم. يعنى كار تا همينجا سه سالى به تعويق افتاده. در عوض حالا سخت مشغولم.
– صحبتمان بر سر نقد بود. يك نقد خوب در كار يك هنرمند تا چه اندازه مىتواند مؤثر باشد؟
– ببينيد، حتا حرفهئىترين دستههاى فوتبال هم كه قهرمان جهان مىشوند نمىتوانند از داشتن يك مربى آگاه بى نياز باشند. اين مربى پس از هر مسابقهئى نكته به نكته تاكتيكها و بازى افراد را نقد و بررسى مىكند و صواب و خطاى بازىهاشان را برمىشمرد. هميشه يكى بايد باشد كه از بيرونِ گود نگاه كند. كسى كه خودش وسط گود است درست و نادرستِ كارش را نمىتواند بسنجد. البته نويسنده و شاعر و نقاش و بالرين و آهنگساز و هنرپيشه و عكاس و خلاصه هركه خلاقيتى دارد چه بهتر كه خودش بتواند در كارش قضاوت كند و منتقد سختگير اثر خودش باشد. اين كار براى كسانى مشكل است و براى كسانى محال. من خود در كارم بسيار سختگيرم. فوت و فنهاى كار هم به قول قديمىها چنان «ملكه»ى ذهنم شده كه براى كاربردشان نيازى به فكر كردن ندارم و به ندرت در شعرى كه مىنويسم دست مىبرم. با وجود اين تا چيزى را از صافى قضاوت دوستانم كه بعضشان سخت مشكلپسند هم هستند نگذرانم منتشر نمىكنم. به هر حال يكى اين وسط بايد دل بسوزاند، نشان بدهد كه شايستگى قضاوت دارد و دست به كار شود. من بارها گفتهام رهبرى هنر هر عصرى را ناقدان هنرى آن عصر بر عهده دارند. ادبيات غنى قرن نوزدهم روس را در حقيقت بلينسكىها ساختهاند.
«در نقد شعر»
- از همه چيز صحبت كرديم جز نقد شعر … يكجا گفتهايد ما منتقد نداريم.
– فراموش كنيد. بايد آن گفته را اصلاح كنم. ما البته سابقه نقد هنرى نداشتهايم مثلاً نقد شعر، كه اگر داشتيم هم به درد نقد شعر امروز نمىآمد. در اين باب هم به تفصيل صحبت شد پس ديگر تكرارش بيهوده است. براى نقد شعر امروز ابتدا بايد معيارهاى آن شناسائى بشود. اين چه جور نقد شعر است كه مدام برمىدارند در برخورد با آثار شاعران جوان مىنويسند اين زبان فروغ است آن زبان اخوان؟ هر شاعرى كارش را با زبان و تحت تأثير شاعرى پيش از خود شروع مىكند تا كمكم به استقلال برسد. مگر من تحت تأثير مخرب توللى و رضاقلى انوشه شروع نكردم و مگر فروغ با زبان و ديدگاه نادرپورى وارد اين ميدان نشد؟
– براى يك شاعر جوان آغاز كردن با لحن و زبان يك شاعر ديگر نه فقط عيب نيست حتا برحسب اينكه پايش را جاى پاى كه مىگذارد بايد يك امتياز به حساب آيد. خوشبختى من – به عنوان مثال – يكى اين بود كه در ابتداى راهم اولاً هنوز قضاوت شعر به دست اين جور منتقدان نيفتاده بود و ديگر اينكه تقريباً هنوز كسى براى خودِ پهلوان تره خرد نمىكرد چه رسد به نوچهاش. حاصل اين نقدنويسى آموزاندن نيست دماغ سوزاندن است. براى كسى كه هنوز نمىداند شاعر است هميشه يكى هست كه با تأثير مستقيم خودش خلاقيت را در او بيدار كند. و پس از بيدارى هم تا مدتها تحت تأثير زبان و نحوه نگرش شاعرانه او باقى مىماند. اگر توانست به زبان و بينش ويژه خود دست پيدا كند خواهد ماند و اگر نتوانست از ياد خواهد رفت. چرا بايد شاعر جوانى را كه راهش با اين قدم كاملاً درست و طبيعى شروع شده است سر درگم يا پريشان يا وحشتزده يا يكسره نا اميد كرد؟ كسى كه «تأثير» و «تقليد» را از هم تميز نمىدهد چرا بايد به خودش حق داورى اعطا كند؟ در ضمن نا گفته نبايد گذاشت كه متهم اصلى اين پرونده سردبيران نشريانى هستند كه به چنين مطالب گمراه كنندهئى امكان انتشار مىدهند.
«شعر از نظر توده مردم»
- آقاى شاملو، سالها است كه بخش مهمى از وقت و نيروى شما صرف كار بر روى فرهنگ توده مىشود. مىشود براى ما در خصوص شعر عامه صحبت كنيد؟
– در اين زمينه من مواد بسيار زيادى گرد آوردهام: ترانه و تصنيف و چيستان و اوراد و اذكار و بسيارى چيزهاى ديگر.
عامه مردم عادتاً شعر را جز به صورت منظوم آن نمىپسندند اما در شعرِ خود بيش از خواص به آنچه ما در اين سالها به «منطق شاعرانه» تعبير كردهايم تكيه مىكنند. اين نكته كه شعر بدون توجه به منطق صورى و قياس و تجربه ما آن را دور مىزند و مستقيماً روى احساسات و عواطفمان اثر مىگذارد از بررسى شعر توده زودتر استخراج مىشود. صادق هدايت كه روى ترانههاى عاميانه مطالعاتى كرده بود در مقدمه اوسانه مىنويسد: دستهئى از اين ترانهها با وجود مضمون ساده بهقدرى دلفريب است كه مىتواند با قصائد شاعران بزرگ همسرى كند (البته كلمه «قصائد» در اين جمله معنا ندارد و پيدا است كه از سر سهو بر قلم هدايت آمده و بدون شك منظورش غزليات بوده است). و به دنبال اين جمله قطعات «تو كه ماه بلند در هوائى» و «ديشب كه بارون اومد» را نمونه مىآورد.
پارهئى از اين شعرها واقعاً به بىگناهى و پاكى يك كودك سه ساله است كه جز گرفتن لُپ او و به هم فشردن دندانهاى خودت چارهئى نمىيابى. سالم و شاداب عين يك سيب سرخ، كه دلت مىخواهد گازش بزنى تا صداى تُرديش را بشنوى و حُرمت بويش را كشف كنى:
اين خونه رو كى ساخته؟
اوسّاى بنا ساخته
با چوب نعنا ساخته.
يا اين ترانه كه مادر براى پسر نوزادش بهرام (يا هر نام ديگرى كه دارد) مىخواند:
– بهرامِ نازِ قندى
اسبتو كجا مىبندى؟
– زير درخت نرگس.
– داغتو نبينم هرگز.
يا مثلاً اين ذكر گونه مذهبى كه يك تكهاش را نقل مىكنم:
اى خداى حقنما !
مرغكى بودم تو هوا !
آبِ دريا خورده بودم
ريگِ صحرا چينده بودم
اِماما رو ديده بودم
گل به جاشون كرده بودم
پشتشون نماز خونده بودم …
شب هنگام چوپان جوان كرد از دل به خواندن آغاز مىكند:
خدا داش لَدَش شعلهى، نگه شو
تا كِى بيدار بزم خِيْل بچولَه خو
اگِه هَله سَم سايَم دِياره
اگه دانيشم دل بىقراره.
خدا رها كرد از دست شعله مهتاب شب را
تا كى بيدار بمانم و گله بخوابد؟
اگر بايستم سايهام ديده مىشود
اگر بنشينم دلم بىقرارى مىكند.
و براى غم گذاشتن همين رباعى بسش است.
يك عامل اصلى شعر خيال است و تخيل در اين شعرها محشر است. تصويرهائى در شعر عامه هست كه شاعر رسمى متساوىالساقين حتا فكرش را هم جرأت نمىكند به سرش راه بدهد. اما شاعر توده كه نه براى دريافت صله يا امضاى پاى شعر بلكه فقط براى گفتن حرف دلش شعر سروده با گشادهدستى تمام با يك حركت ذهنى آن را گفته و گذشته:
دروازه نگين داره
قلف عمبرين داره.
دنبال معنا نمىگردد. شعر برايش از قماش تاريخ و جغرافيا نيست كه لغتنامه و مرجع بطلبد. شعر برايش از همان قماش رقص و بازى است. بچهئى كه نرقصد و بازى نكند قطعاً بيمار است، و جامعهئى كه شعرش – مثل رقص و بازىبراى كودك – جدى ونشانه سلامتنباشد حتماً بايد پزشكش راعوضكند.
متأسفانه ما، يا چنان اين ترانهها را سهل گرفتهايم يا چنان بدون دقت به آنها عادت كردهايم يا ابيات بى مزهئى نظيرِ
اول ارديبهشت ماه جلالى
بلبل گوينده بر منابر قضبان (!)
شوق و ذوقمان را كور كرده كه درك زيبائى ساده و پاك اين ترانهها گاه واقعاً براىمان غيرممكن جلوه مىكند. بخصوص كه آنها را از بچگى شنيدهايم و آن هم به عنوان يك چيز غيرجدى فاقد معنائى كه با صفت
«بچگانه» توسرى مىخورد و درنهايتِ امر به جاى آنكه سازنده و آموزنده باشد فقط ما را از «بچه» بودنمان شرمسار مىكرد. از سوى ديگر هر كلمه يا تصوير آنها در ذهن ما با خاطرهئى يا اشارهئى به هم دوخته شده و ديگر تفكيك و استقلال دادنشان از هم كار چندان آسانى نيست. ببينيد اين ترانهها چه راحت از قوانين و ضوابطى كه گروهى سعى كردند از آن «لتريسم»(3)بتراشند فراتر رفته و نتيجه كار، تنها با مكاشفهئى آزاد و بى قيد و بند، چه طبيعى و قابل قبول از آب درآمده:
دلا دوش و دلا دوش و دلا دوش
به حق گمبذِ سبزِ سياپوش
نهم لب بر لبونش جون سپارم
بيفتم همچو گيسويش به پهلوش!
يا اين ترانه كه براى بند آمدن باران خوانده مىشود:
انجلا و منجلا
به حق گمبذ طلا
اَبرا رو ببر به كوه سيا
آفتابو بيار به شهر ما !
من با جرأت مىگويم كه شعر واقعى از اين ترانهها شروع مىشود و با اين ترانهها ادامه پيدا مىكند. – تجربه بسيار موفقى كه لوركاى شاعر را براى جهان به وجود آورد.(4) نياز به گريز و نياز به بازى و بى هيچ ترديدى نياز انسانىِ آفرينندگى. حتا هنگامى كه شاعر توده مىخواهد بينشى را مطرح كند كه ما با گندهگوئى خودبينانه به آن نام دهن پر كن «فلسفه» مىدهيم، باز اين عمل را به سهولتِ دست دراز كردن و گُلى را چيدن انجام مىدهد. در بحثى راجع به چيستانهاى عاميانه نمونهئى آوردهام كه چون جلو ذهنم است بگذاريد همان را اينجا تكرار كنم. واقعاً آيا مىتوان باد و كوه و سنبله گندم را در طرحى زيباتر و استعارىتر و شاعرانهتر از اين نشان داد؟:
يكى رفت
يك موند
يكى به حسرت سر جمبوند.
تصاوير سهگانهئى كه تنها در سه فعل، در سه حركت فشرده بيان شده است. حركاتى كه حتا نمىتوان مدعى شد حركات غالب يا حاكم بر شىء است. يعنى رفتن براى باد و ماندن يا ماندگار بودن براى كوه و سر جنباندن براى سنبله گندم. اما هنگامى كه در آخرين تصوير قيد «به حسرت» را نگاه مىكنيم تازه متوجه مىشويم سازنده چيستان تا چه حد متفكرانه طبيعت پيرامونش را تجربه كرده است و درمىيابيم كه در پس اين معماى بهظاهر ساده كه در آن سه شىء از طبيعت را انتخاب كرده كنار هم گذاشته چه انديشمندانه به مرگ و زندگى نظر افكنده است. پى مىبريم كه آنكه به حسرت سر مىجنباند بهراستى نه خوشه گندم كه انسانى متفكر است. انسانى كه به باد و كوه نگاه مىكند، به آنكه بىثبات و نااستوار درگذر است و به آنكه استوار است و پا در جاى. از يكى به عمر شتابناك دمدمى متوجه مىشود از ديگرى به آنچه باقى است، سربلند و پاك و شكوهمند است و از آمدنها و رفتنها پروائيش نيست و آنگاه به موقعيت حال و مجال خود شايد به مثابه موجودى كه هرچند نه چون نسيم «تند گذر» است و نه چون كوه «ديرمان»، مىتواند چنان به جهان آيد و بگذرد كه آمدن و رفتنش را اثرى بىدوامتر از عبور نسيمى به گندمزارى باشد يا به عكس: چنان كه ديگر تا جهان باقى است او نيز باقى بماند. – و آنگاه چون سنبله به عبرت سر بجنباند.
جالب اين است كه مدتها پس از نوشتن آن مقاله سه روايت ديگر از اين چيستان به دستم آمد كه دو تاى آنها مختصر اختلافى باهم دارد. در اين روايت قيد «به حسرت» حذف شده اما چيزى باور نكردنى جاى آن را گرفته كه به مفهوم فلسفى چيستان عمق حيرتانگيزى داده. درحقيقت لحن طنزآميزى كه وزن دفى اين روايت به چيستان داده توانسته است بهتر از قيد «به حسرت» مطلب را بيان كند. – عجيب نيست؟:
يكى رفت و يكى موند
يكى كلهشو جمبوند.
و در روايت ديگر: يكى سرشو مىجمبوند. – اين را هم بگويم كه در اين دو روايت جواب چيستان هم عوض شده بى اينكه در مفهوم اصلى آن تغييرى پيدا شود. در جوابهاى اخير، آن كه رفت آب است (به جاى باد)، آن كه ماند سنگ است (به جاى كوه)، و آن كه سر جنباند شاخه بيد است (به جاى سنبله گندم). و ما به اين مىگوئيم تكنيك ! – يعنى تا اين كلمه را نگوئيم نمىتوانيم تفاوت آن دو روايت را درك كنيم.
شعر در ديگر قلمروها
- با تعريفى كه شما از شعر به دست مىدهيد رمان هم مىتواند جاى جاى شعر باشد.
– رمان و فيلم و حتا ورزش. در مسابقات بينالمللى پاتيناژ – اگر اشتباه نكنم سال 80 – دو شعر بسيار زيبا ارائه شد كه من نوارى از آن را دارم. يكى عشقى يكسويه را بيان مىكند يكى عشقى متقابل را. دو شعرِ كامل كه با حركات اندامها بيان شده. خيلى از لال بازىهاى مارسل مارسو شعر خالص است و بسيارى از آنها شعر روائى. به اين ترتيب مىشود گفت كه شعر مىتواند از قلمرو زبان هم پا بيرون بگذارد. حالا بگذار آن بابا هر دو تا پايش را بكند تو يك لنگه چارق كه شعر كلام مخيل موزون است و لاغير.
– اين تعريف كه شعر بدون استعانت از منطق و تجربه مخاطب به تحريك كامل عواطف او توفيق پيدا مىكند آيا بسيارى از ضربالمثلها را هم شامل نمىشود؟
– البته اگر با اين تعريف بشود تبيينش كرد مىتواند شعر باشد. متأسفانه نه تنها براى ضربالمثل يا تمثيل يا اكسپرسيون (اشارات القائى) و ساير چيزهائى كه يا برساخته مستقيم توده است يا از كتابها و ديوانها به زبان تداول راه پيدا كرده تعريف و شناسهئى در دست نداريم، در بسيارى موارد اينها را باهم خلط نيز كردهاند. مثلاً آنچه در امثال و حكم دهخدا از صفحه 1400 تا 1500 جلد سوم آمده نه مثل است نه ضربالمثل نه كلمه حكمت، بلكه فقط تشبيه است. مثلاً اينها:
مثل آب: مطلبى روان و نيك آموخته. چاى يا آبگوشت يا خربزه بىمزه و مانند آن.
مثل آدم: مؤدب. آهسته.
مثل استخوان: نانى نهايت خشك.
البته مثل يا ضربالمثل يا تمثيل و غيره هم به جاى پرداختن به خود موضوع چيز مشابهى را عنوان مىكند ولى هدف آن وضوح بيشتر مطلب است. پس درواقع مىخواهد موضوع مورد بحث رابا استفاده از تجربيات مشترك طرفين با قاطعيت بيشتر فيصله بدهد. وقتى مىگوئيم «اين هفت صنار غير از آن ه اندازه ما كنجكاوند و از اين شاخه به آن شاخه پريدن ما ملولشان نمىكند. آقاى محمدجعفر محجوب گفتهاند: «در اين زبان مقدارى از وظيفه نثر را نظم بر عهده گرفته است. ما حماسهمان به نظم است و داستانهاى عاشقانهمان همه منظومند. خسرو و شيرين كه در حقيقت يك رمان است به نظم است و هفت پيكر نظامى هم كه يك جور رمان است به نظم است.»
– خوب، رمان براى خودش ساختار مشخصى دارد. حالا مىخواهم بدانم كارهاى نظامى تا چه اندازه با آن ساختار هماهنگى پيدا مىكند؟
– آقاى حريرى، اين را بايد از كسى بپرسيد كه نقد رمان بداند. من نه در اين زمينه علم و اطلاعى دارم نه براى پاسخ به پرسش شما صلاحيتى.
– ولى شما در همين مصاحبه فرموديد آثار نظامى بيشتر داستان است.
– من اين را به طور كلى گفتم كه به تفاوت شعر و نظم اشاره كرده باشم. مىتوانستم عوض داستان گفته باشم قصه يا حكايت. نظامى با زبان و بيان شاعرانه يا بسيار شاعرانه داستانى نقل مىكند. همين و بس.
– گفتيد استادمان محجوب برحسب عادت به جاى «نظم» گفته است «شعر».
– بله، و اين را عبارت بعدىشان ثابت مىكند كه گفتهاند: «ما نثر را براى بيان مطالب غير هنرى گذاشتهايم.» – كه البته حق با ايشان است. نثر كه با آن مىشده است قصه و رمان نوشت در فارسى با گستردهترين ظرفيت ممكن براى نگارش تفسير قرآن و تاريخ و جغرافيا و زندگىنامه و سياست و رياضيات و طب و كشاورزى و سفرنامه و موضوعاتى از اين دست به كار رفته است. البته بهتر بود جناب محجوب به اين نكته نيز اشاره مىكردند كه چيزهاى غير هنرى متعددى هم به نظم بيان شده است، تا فرق شعر و نظم را هم نشان داده باشند. ولى بايد بپذيريم كه يكى از امتيازات داستانى كه نظامى يا فخرالدين اسعد روايت مىكند شايد منظوم بودن آن است. شايد هم جز اين گزيرى نداشتهاند مثلاً به اين دليل كه نويسندگان مقولاتِ به قول آقاى محجوب غير هنرى آثارشان را با چنان زيبائى و شيوائى بيان كردهاند كه جا بر ادبيات تنگ شده است. من تبحرى در اين مسائل ندارم، پس اصرارى هم ندارم كه استنتاجم قابل پذيرش باشد. ولى احتمال مىدهم نثر آن زمان به دليل فنى و سنگين بودنش به كار داستانپردازى نمىآمده و نظم اين اشكال را بر طرف مىكرده. بهراحتى مىتوان ديد كه نظم نظامى به طبيعت زبان قصه نزديكتر است تا مثلاً نثر قصه يوسفِ احمد توسى.
بگذاريد قطعهئى را كه گمان كنم سى چهل سال پيش دو سه بار خواندم
و مثل نقشى كه بر سنگى بكنند در خاطرم ماند براىتان بخوانم. مرجعش را فراموش كردهام. احتمال دارد از كشفالاسرار باشد:
اصلِهمه غريبان آدمبود. پيشينِهمه غمخوارانآدمبود. نخستينِهمه گريندگان آدم بود.
بنياد دوستى در عالم آدم نهاد. آئين بيدارى شب آدم نهاد. نوحه كردن از درد هجران و زاريدن به نيمشبان سنتى است كه آدم نهاد.
اندر آن شب، گه نوحه كردى بهزارى گه بناليدى از خوارى گه فرياد كردى گه بهزارى دوست را ياد كردى.
همه شب مردمان در خواب، من بيدار چون باشم؟
غنوده هركسى با يار، من بى يار چون باشم؟
آخر چون نسيم سحر عاشقوار سر بر زد و لشكر صبح كمين برگشاد و بانگ بر ظلمتِ شب زد جبريل آمد به بشارت كه: – يا آدم! صبح آمد و صلح آمد، نور آمد و سرور آمد، برخيز اى آدم.
وصل آمد و از بيم جدائى رستيم
با دلبر خود به كام دل بنشستيم.
نظير همين معجزه كلامى را در اسرارالتوحيد و تذكرةالاولياء و عجائبالبلدان كه يك جور سفرنامه است و در تاريخ بيهقى و تفسير ابوبكر عتيق نيشابورى هم مىتوانيد پيدا كنيد. خب، وقتى لطيفه و نجوم و سفرنامه و طب و هندسه و زراعت با چنين نثر درخشانى نوشته شده باشد داستانسراى قرن ششم براى داستانش جز نظم به چه شيوهئى مىتواند متوسل شود؟
«شعر سفيد و شعر آزاد نيمائى»
- شعر منثور را شما رواج دادهايد. به نظر من با اينكه در اين ده پانزده سال اخير حداقل سالى صد مجموعه شعر منتشر مىشود حتا يك نفر هم نتوانسته در اين قلمرو موفقيتى نسبى كسب كند در حالى كه در همين مدت كسانى كه موزون سرودهاند به موفقيتهائى دست يافتهاند كه تعدادشان كم نيست. دليل اين امر را كجا بايد جست؟
– فكر مىكنم شما يك خرده غلوّ مىكنيد. با وجود اين من نمىتوانم چشم بسته حكمى بكنم چون حقيقتش اينكه به قدر كافى با فضاى شعرى روز آشنائى ندارم. كسانى از اين بابت مرا سرزنش هم كردهاند ولى آنها به پارهئى مسائل توجه نمىكنند. من فرصت چندانى باقى ندارم و اصلاً دلم نمىخواهد يك مشت كار نصفه نيمهكاره پشت سر خودم باقى بگذارم. شده است كه ساعت دو و نيم بعد از نصفه شب بيدار شدهام نشستهام به كار تا ساعت نه شب بعد. دكتر مىگويد دستكم ساعتى فقط سه چهار دقيقه بلند شوم دور همين اتاق راه بروم حركتى به دست و پايم بدهم، و نمىتوانم. پا شدن و سه چهار دقيقه راه رفتن پنج شش دقيقه وقت مىگيرد و مجموعش در يك روز كار مىشود يك ساعت. در اين صورت وقتى براى كنجكاوى در كار ديگران باقى نمىماند. البته جوانها لطف مىكنند و غالباً دفترهاشان را برايم مىفرستند. آنها را مىبينم ولى ديگر به اين توقع كه بردارم نظرم را براىشان بنويسم نمىتوانم پاسخ بدهم. گيرم اينجا در اين فرصت مىتوانم نظرياتم را به صورت كلى در باب شعر – يعنى «اين» شعر – بگويم:
شعر، يا دستاورد آميزش خصلتىِ شاعر با جهان پيرامون او است يا محصول لقاح مصنوعى. در صورت نخست، شعر به طور طبيعى زاده مىشود يا سر ريز مىكند يا چشمهوار مىجوشد، و در صورت دوم يا از طريق رستمزائى (سزارين) به دنيا آورده مىشود يا با سطل و تلمبه بايد از ته چاه بيرونش كشيد.
شعر گروه اول همه خصوصيات مورد نيازش را در خود جمع دارد. اما شعر دسته دوم محتاج بزك و دوزك و رعايتهاى مختلف است تا پا بگيرد يعنى مورد قبول واقع بشود تا بپذيرند و بهاش محبت كنند. مثلاً بايد وزنى بهاش بدهند و برايش قافيههائى جور كنند و آلنگ و دولنگى بهاش بياويزند و در روابط قاموسى كلمات يا قواعد دستورى دخالتهاى نابجا كنند. جوانى به خود مىباليد كه براى نخستين بار تركيب وصفى «جاده سنگناك» را به كار برده است (كه از قضا ادعايش نابجا بود زيرا آن را منوچهرى يا فرخى به كار برده). هرچه خواستم به او حالى كنم كه «نوآورى» در زبان اگر بدون شناخت قواعد انجام گيرد حاصلش «ويرانگرى» است، مرغش يك پا داشت. به او گفتم اين تركيب نادرست است چون پسوند «ناك» فقط با اسممعنى مىآيد، مثل دردناك و خشمناك و وهمناك و سوزناك و اندوهناك و شرمناك و خطرناك. البته فرهنگها تركيبات ديگرى از قبيل گِلناك و ابرناك و حتا بادامناك و بچهناك و خالناك و خيارناك را هم ضبط كردهاند كه شاهد مثالهاىشان بايد ابياتى باشد از اين و آن، يعنى اين صفات را به اقتضاى وزن و بيشتر قافيه ساختهاند و اگر هم در متنى بهجز نظم آمده باشد به استناد آن ابيات آوردهاند:
بسا شوره زمين، كز آبناكى
دهان تشنگان را كرد خاكى.
[ نظامى]
كه حضرتش زيربار نمىرفت و با سماجت تكرار مىكرد كه اين محافظهكارىها رابايد به سود گسترش زبان به دور انداخت!
شعر گروه اول با هنرهاى ديگر فرزند و ميراثخوار مشترك يك خانواده است. گرچه شعر چيزى سواى نقاشى و موسيقى و تئاتر و رقص و معمارى است، شاعر نبايد در بهره جستن از ويژگىهاى قابل استفاده هر يك از آن هنرها در شعر خود تعلل كند. منظور به هيچ وجه اين نيست كه شاعرى مستلزم حرفهئى بودن در مجموع هنرهاى ديگر است، بلكه مىخواهم بگويم آشنائى با دقايق هنرهاى مختلف به ميدان ديد هنرمند وسعتى مىبخشد كه حصول آن جز از همين راه ميسر نيست. نقاشى را در نظر بگيريد كه از درك شعر عاجز است يا به شعر و موسيقى توجهى ندارد. يك آهنگساز چهطور تشخيص مىدهد كه درست همينجا – در غلغله توفانى كه با سازهاى گوناگون به راه انداخته – با ايجاد يك سكوت كوتاه نامنتظر و آوردن يك نوت سفيد فلوت، كمپوزيسيون را به معجزه تبديل خواهد كرد؟ درحقيقت، شگرد اين آهنگساز با شگرد نقاشى كه درست در اين نقطه از پردهاش نيازمند لكهئى از فلان يا بهمان رنگ خاص است و لاجرم تمهيدى مىكند تا آن لكه رنگ منطق ويژهاش را به دست آرد چه تفاوتى مىتواند داشته باشد؟ آيا نمىتوان در شعر از درخت همان نتيجهئى را به دست آورد كه نقاش با استفاده از رنگ سبز در نقطه مشخصى از پرده خود به دست مىآورد؟
شعرى با اين سطر آغاز مىشود:
نغمههاى دراز ساز خزان …
گوشى كه آشنائى با موسيقى حساسش كرده باشد خود به خود جاى خالى يك حرف ز را درست در چهار هجاى ابتداى سطر متوجه مىشود و با آوردن كلمه مناسب ديگرى (به جاى نغمههاى) ارزش صوتىاش را بيشتر مىكند. البته اين مثال خيلى سطحى و – چه جور بگويم – شايد بشود گفت يك ويرايش پيش پا افتاده كلامى و حتا بسيار مصنوعى و سخت بى نمك است. اما موضوع فراتر از اينها است. يك شعر، سطراسطر، با همين تمهيدات پيش مىرود تا كليتى يكپارچه به دست آورد. در شخص من كاركرد اين عوامل كم و بيش ذهنى شده است.
شاعر جلو كاغذش درست وضع نقاش را دارد جلو بومش. تعادل در تركيببندى پرده نقاشى از حساسترين مباحث اين هنر است. اگر در اين گوشه پرده لكه زردى به كار رفته اين لكه بايد با كل اثر در تعادل محض باشد. حتا اگر قصد نقاش نشان دادن فقدان تعادل باشد هم باز اصل تعادل به جاى خود باقى مىماند. يعنى نقاش نمىتواند در نظر نگرفتن يك اصل مهم را به حساب القاء موضوع كارش بگذارد. در شعر هم درست مثل نقاشى اين موضوع در تمام ابعادش مطرح است.
– تعادل در تمام ابعادش …
– بله. واضح است: كلمه بو دارد، رنگ دارد، طعم دارد، بار ويژه دارد، سخت يا نرم است، سرد است يا گرم، ترشرو است يا مهربان، ابله است يا فرزانه، بزدل است يا شجاع، بى عار و درد است يا جدى و مسؤول، نجوا را بهتر منعكس مىكند يا فرياد را. از اينها كه بگذريم موضوع همخونى و همخانوادگىشان پيش مىآيد و الفتشان با هم يا نفرتشان از هم. بگذاريد از اين نظرگاه به شعر موسوم به كويرى كه قبلاً هم در بحث راجع به قافيه ازش صحبتى به ميان آمد نگاهى بكنيم:
نيميش آتش و نيمى اشك
مىزند زار
زنى
بر گهواره خالى
گُلم واى!
در اتاقى كه در آن
مردى هرگز
عريان نكرده حسرت جانش را
بر پينههاى كهنه نِهالى
گُلم واى
گُلم!
در قلعه نيمه ويران
به بيراهه ريگ
رقصان در هرم سراب
به بيخيالى.
گُلم واى
گُلم واى
گُلم!
سخن زنى عقيم در ميان است. زنى كه وجودش نيمى آتش حسرت است و نيمى اشك محروميت، و دارد در اتاقى بر گهواره خالى بهزارى گريه مىكند. تنها شيئى كه در اتاق مورد توجه قرار گرفته تشكچه كهنهئى است كه زن مىتوانسته بر آن بار بردارد. اتاق در قلعهئى است كه دارد ويران مىشود، و قلعه در جائى بى نشان در كوير واقع شده. تمامى عناصر باهم در ارتباط كنائى تنگاتنگى قرار دارد. خود كوير چيزى عقيم است و قلعه واقع در آن در شرف نابودى است. كل شعر (كه بد نيست به فرم سينمائىاش هم اشارهئى بكنم) مدام در حالت پس نشستن است. يك دستگاه فيلمبردارى را مجسم كنيد كه از نماى درشت زن عقب مىكشد تا تمام اتاق رانشان دهد و پس پس از اتاق خارج مىشود تا محل اتاق را در قلعه رو به ويرانى مشخص كند و آنقدر به اين حركت قهقرائى ادامه مىدهد كه امواج سراب جلو ديد را بگيرد و قلعه را از نظر نهان كند تا جز شيون حسرت زن چيزى باقى نماند. نازائى زن و ويرانى قلعه و پيروزى كوير … همه عناصر اين شعر از زندگى عقب نشينى مىكند.
اين برداشت خود من است از اين شعر. و جالب است كه همينجا برداشت ديگرى از آن را هم عنوان كنم:
دوستى در اين مورد يادداشتى به من نوشت كه عيناً مىآورم:
«آيا شما مطمئنيد كه زن شعر كويرى عقيم است؟
اگر بخش دوم شعر نمىبود خواننده مىتوانست بپذيرد كه اين زن مادرى است بچه مرده، اما اين بخش دردى به مراتب عميقتر را فرياد مىكند: اين زن عقيم نيست (وگرنه با آن درد كنار مىآمد). اين زن بى جفت است و آتش سطر اول شعر آتش حسرت او است.
به عقيده من شما با اين شرح لطمهئى نابخشودنى به شعر زدهايد.»
يادداشت او مرا متقاعد كرد. مىبينيد يك دقت ظاهراً كوچك چهقدر مىتواند كارساز باشد؟
– اينجا موضوع جالبى اتفاق افتاده. يعنى شما كه آفريننده شعر هستيد خودتان متوجه نبودهايد چه نوشتهايد؟
– لزوماً نه. اجازه بدهيد يك كلمه خارجى به كار ببرم: من موقع نوشتن شعر فقط به صورت يك «مديوم» عمل مىكنم. مثل نامهرسانى كه واسطه رساندن نامه شما به من است و نمىداند مطلب آن چيست. موضوع پيچيدهئى است كه پيش از اين هم دربارهاش چيزهائى گفتم. در اين صورت طبيعى است كه من هم با آن به صورت يك خواننده برخورد كنم نه به عنوان صاحبكار. و بگذاريد عرض كنم كه دوستان معتقدند من بدترين شارح شعرهاى خودم هستم و اين را جدى مىگويند.
– يادم مىآيد در سال سى و هفت يا سى و هشت در گفت و گوئى گفته بوديد به سود شعر است كه از تقيد به وزن دست بردارد. متأسفانه به عقيده من چنين نشد. امروز كسانى كه به شيوه شما مىنويسند دهها برابر شاعرانى هستند كه به عروض نيمائى معتقدند، در حالى كه توفيقشان دهها برابر از اين دسته كمتر است. تقريباً مىشود گفت اكثريت با كسانى است كه راه شما را پذيرفتهاند ولى پيشگوئى شما معكوس از آب درآمده.
– من به خودم حق قضاوت نمىدهم چون همه شعرها را كه نخواندهام. با وجود اين اگر حق با شما باشد مىتوان براى اين شكست احتمالى دلايلى آورد. يك دليل عمده اين است كه سرودن شعر سفيد بسيار آسان به نظر مىآيد چون نيازى به اين كوشش ندارد كه مطلب را آنقدر پس و پيش و كوتاه و بلند كنى تا در فلان يا بهمان وزن عروضى بگنجد. پس به قول معروف: بزن بريم خدا بزرگ است!
ديگر اينكه جوانان نوقلم حاضر نيستند قبول كنند كه زبان نمىدانند. فكر مىكنند چون زبان محيطشان فارسى است و مثل بلبل فارسى اختلاط مىكنند پس از اين لحاظ گرفتار مشكلى نيستند. – اما دليل عمدهترش اين است كه غالباً از شعر تصور درستى ندارند. انگار استنباط نهائى بسيارى از جوانها اين است كه شعر يعنى سخنى كه دريافتش غير ممكن باشد:
شطرنج ماه را
در كشتزار
اسبى سفيد پى مىشود.
از ديوار ديگران هم مىتوانى بالا بروى. حتا اگر طرف غولى باشد به عظمت لوركا. رفقا مواظبند، گزمه و شحنه و عسسى هم در كار نيست:
مىخواهمش ببينم
او را كه خفته است
در حجلهزار تابوتش
با پنج زخم عريان در سينه.
لوركا گفته «نمىخواهم ببينمش» ما مىفرمائيم «مىخواهمش ببينم». مرده او «سه زخم بر سينه» دارد ما دو تا بهاش اضافه مىكنيم. «حجلهزار» هم كه … پس يكهو آب پاكى را رو دستمان بريزيد بگوئيد شاعر حق ندارد زبان را گسترش بدهد!
نه. بدون شك منظور من اين نبود كه وزن عروضى را حذف كنيم تا همه بتوانند هذيان بگويند. منتها جاى تأسف است كه چيزهاى قلابى بى ارزش چاپ مىشود و شعرهاى خوب و حتا بسيار خوب، نه. – از شهرستانها دفترهاى شعرى براى من مىفرستند كه ميان آنها آثار درخشانى هست. قضاوتمان فقط روى آنچه چاپ مىشود نبايد باشد. من يقين دارم در شعر سپيد شاعر موفق كم نيست. منتها كسانى كه براى امضا مرتكب بعض چيزها مىشوند عجله دارند و آنها نه. شاعران جوانِ زيادى پيش من مىآيند. با اينكه وقتم كم است گفت و شنود با آنها را ترجيح مىدهم. بعضشان فوقالعادهاند. چندى پيش خانمى كه همراه عدهئى آمده بود پيش از رفتن شعرى از خود خواند كه عمق و زبانش در يك كلمه «حيرتانگيز» بود. جوانى از رشت دفتر قطورى آورد كه در كمال تأسف فقط فرصت كردم شعرهاى كوتاهش را بخوانم، چون يك قلم مشترى شعر بلند نيستم. مىگويم در كمال تأسف، چون كوتاههاش واقعاً درخشان بود. آشنائى با اين شاعران قضاوت سابق مرا به كلى عوض كرده است، حتا در مواردى اين عقيدهام را كه در شعر نمىتوان تجربهها را به ديگران منتقل كرد و هركسى بايد خودش دست به تجربه بزند. آن عده كه جوهر شعر در كارشان موج مىزند همه تجربهها را به شتاب جذب مىكنند و مىگذرند. آنها مىآيند مىنشينند مىپرسند حرف مىزنند و هزار جور كنجكاوى مىكنند. برخى از اين كنجكاوىها نشانه چنان حدت ذهنى است كه پرسش شونده را به احساس مسئوليتى باور نكردنى گرفتار مىكند. بيشتر دسته جمعى مىآيند و شايد اغلب با اين پيشداورى كه با موجود گوشتتلخى مواجه خواهند شد اما در همان دقايق اول نظرشان عوض مىشود بى اينكه متوجه باشند حضورشان مانند بهارى است كه هر چوب خشكيدهئى را به جوانه زدن وامىدارد. گاه ديدارشان ساعتها طول مىكشد ولى من با آنها نه فقط احساس خستگى نمىكنم بلكه جوانيم را بهام برمىگردانند. جوانى و اميدم را. اينها مشت نمونه خروارند و بارزترين مشخصهشان استقلال و جدى گرفتن و گريز از ابتذال و تقليد است. اين نكته بسيار مهمى است. مىتوانيم از الف تا ياى هر چيزى را بياموزيم، اما اگر همينجا بايستيم به تكرار الف تا يا اكتفا كنيم و دلمان به همين خوش باشد كه آن را به تعدادى ديگر هم آموختهايم دنياى پيرامونمان را از حركت بازداشتهايم. اين همان بلائى است كه موسيقى ما به سرش آمده. هركه رفته نواختن چند تا رديف موجود را ياد گرفته و، خلاص! – خودت به اينها چى افزودى؟ – هيچ. دلش خوش است كه تار را پيش فلان استاد معروف ياد گرفته و شاگرد مكتب او است. – خب، خودت كى اوستا مىشوى؟ – اختيار داريد، من بيست تا شاگرد دارم. – چى يادشان مىدهى؟ – افتخارم در اين است كه هرچه بلدم از ياد دادنش به آنها مضايقه نمىكنم! … و بفرمائيد سياحت كنيد!
من شعر را از نيما آموختم. اگر به همان كه او به من آموخت اكتفا مىكردم و مثلاً به سطح او هم مىرسيدم فوقش شما امروز دو تا نيما مىداشتيد. خب، نيما كه حرفش را زده كارش را كرده بود. مقلدش ديگر چه داشت بگويد؟ اين ديگر غزل نيست كه بشود مضمون خواجو را گرفت از او پيش افتاد و حافظ شد. در شعر اين روزگار، تقليد خوب و بد معنى ندارد.
«شعر و زندگى»
- فروغ مىگفت زندگى شاعر بايد مصداق كامل اشعارش باشد.
– حرف تازهئى نيست. لابد بارها صفت «واعظ غير متعظ» را شنيدهايد. كسى كه برخلاف آنچه مىگويد زندگى مىكند حقهباز و نابكار است. كسى كه با خودش روراست و صميمى نيست چهطور ممكن است با ديگران صميمى باشد؟ به عقيده من اين بحث بهكلى زائد است.
– سامرست موآم درباره بالزاك مىنويسد زندگيش درست خلاف چيزهائى بود كه مىنوشت. بورژواها را به خاطر رذالت و وقاحت و نوكيسگىشان تحقير مىكرد و در حالى كه مادرش از گرسنگى مزمن رنج مىبرد خودش دكمه طلا به سر آستينش مىزد. آيا شما او را حقهباز و نابكار مىدانيد؟
– دوست عزيز، من از زندگى و خلقيات بالزاك هيچى نمىدانم. البته شنيدهام كه آن حرف «دو» (de) را كه نشانه اشرافيت است خودش به اول نام خانوادگيش افزود بالزاك خالى را به دوبالزاك تبديل كرد و داد حروف H.B را كنار دستمال سفرهها و روميزىهايش برجسته دوزى كردند. ولى اولاً كه معلوم نيست اين حرفها چهقدرش راست است چهقدرش دروغ و بخصوص چهقدرش قضاوت نادرست. من از كجا بدانم؟ شايد واقعاً يك بار خواسته از نوكيسگى تجربه دست اولى حاصل كند يا هر ديوانگى ديگرى كه غالب نوابغ كم و بيش گرفتارشند. اين مقدار اطلاعات براى هيچ نوع قضاوتى كافى نيست. آن قاضى كه براى رأى دادن به مرگ كسى شهادت مشكوك يكى دو تن را كافى بداند قاضى نيست، قاتلى است كه براى آدمكشى جواز گرفته. آگاتا كريستى را درنهايت سادگى يك پليسىنويس به حساب مىآورند كه كتابهاى هيجانانگيز مىنويسد. اگر ما آموخته بوديم از سادهترين چيزها درسى بگيريم مىتوانستيم اين درس بسيار بزرگ را از آگاتا بياموزيم كه به خود حق قضاوت دادن مشكلترين كارها است. يا از ارل استنلى گاردنر و آن قهرمان معروفش پهرى مِىسِن.
– خود شما شعرتان را چهطور مىنويسيد؟
– گفتم كه؛ حقيقتش را بخواهيد اين را نمىدانم. خودش يكهو در نزده مىآيد تو. من هيچوقت به شعر نمىانديشم. يعنى در من به صورت مشغله ذهنى بروز نمىكند. خودش مىآيد. ناگهان و بدون اطلاع قبلى و غالباً به كلى بى موقع. مثل وقتى كه شما در خانه تنهائيد و رفتهايد زير دوش و يكى در بزند خواهش كند آدرسى را برايش بخوانيد. براى اينكه چيزى از واقعيت را ناگفته نگذاشته باشم اين را هم اضافه كنم كه معمولاً پيش از آمدنش از خود غايب مىشوم و حالت افسردگى گاه بسيار شديدى بهام دست مىدهد كه پارهاى اوقات ممكن است چند روز طول بكشد. اما تا لحظهئى كه قلم برمىدارم مطلقاً نمىدانم چه خواهم نوشت. گاهى شده است شعر در خواب بيايد و بيدار كه شدم بنويسم. به اين ترتيب شعر نمىتواند محصول مستقيم و صادقانه رنج يا شادى زندگيم نباشد. مگر اينكه شخصيتى دوگانه داشته باشم: در شعر دكتر جكيل باشم در زندگى روزمره مسترهايد.
بگذاريد داستان سه شعرى را كه در شماره نوروز 71 ماهنامه آدينه چاپ شد براىتان بگويم: صبح خواب مىديدم با جمعى از دوستان نشستهايم و من يك دسته كاغذ آوردهام و مىگويم شعرْمايه واحدى رابه دويست شكل نوشتهام و به خواست جمع بنا كردم به خواندن آنها. چند تائيش را خوانده بودم كه از خواب پريدم و توانستم سه شعر آخرى را به سرعت بنويسم. اگر خوانده باشيد حتماً توجه كردهايد كه مضمون دو شعر اول واقعاً يكى است. و جالب اينكه فقط دو كلمهاش را عوض كردهام كه يكيش كلمه تاريخ است در شعردوم، كه در خواب «زمان» بود.
– من از پيش كشيدن حرف فروغ منظور خاصى دارم. او با حرفش به اين نتيجه مىرسيد كه بسيارى از شاعران ما زندگىشان خلاف نوشتههاىشان است.
– قضاوتش كاملاً درست بود. اين را چون خودم شاهد بودهام تصديق مىكنم.
– يعنى آن «بسيارى» كه فروغ اشاره مىكرد از ديدگاه شما اشخاص حقهبازى بودند؟
– منتها در سطوح مختلف. فكر مىكنيد براى كسى كه مىكوشد خودش را از طريق محفل بازى در جريانى جا بزند جز شارلاتان چه نام گوياترى انتخاب مىشود كرد؟
– شما در مجله فيلم به موضوعى اشاره كرديد كه بهتر است روشن بشود. در آنجا فرموديد در دورهئى از زندگىتان به سبب تنگى معيشت براى فيلمهاى فارسى ديالوگ مىنوشتيد. البته كار عار نيست، اما احياناً هنرمند جوانى كه هنوز نتوانسته باشد خودش را به درستى بشناسد ممكن است از گفته شما برداشت نادرستى بكند. سوآل من اين است كه يك هنرمند تا كجا مىتواند پيش برود و خلاف اعتقادش قلم بزند.
– چرا اسم اين كار را مىگذاريد قلم زدن برخلاف اعتقاد خود؟ من با حسننيت تمام به سينماى فارسى نزديك شدم. سناريوهائى نوشتم كه با ابتذال سينماى روز همخوان نبود. يك شكست. ولى به علت شدت نياز مالى پيشنهاد يكى از كارگردانها را كه براى تهيه يك فيلم طرحى داشت پذيرفتم و ديالوگهاى فيلمش را نوشتم كه يك كمدى جاهلبازى بود و من چهار پنج روزه تمامش كردم. چون به سبب كار روى فرهنگ عامه و اطلاعاتى كه از چهگونگى كاربرد زبان و اصطلاحات اين جماعت داشتم بهترين ديالوگ ممكن را روى آن گذاشتم. اهل خودنمائى نيستم و مورد هم چيزى نيست كه كسى بهاش تفاخر كند ولى حقيقت اين است كه پنجاه درصد آن هم از سر آن سينما زياد بود. بازار آن فيلم سخت گرفت و از آن به بعد به قول سعدى مشترى برما جوشيد. از من سناريو نمىخواستند چون سناريوئى كه من مىنوشتم لزوماً فروشى نداشت، فقط ديالوگ مىخواستند. داستانها را معمولاً تهيه كننده و كارگردان با توافق يكديگر راست و ريس مىكردند و خلاصهاش را در اختيار من مىگذاشتند تا برايش ديالوگ يا اگر مستند بود گفتار بنويسم. گدائى كه ازم برنمىآمد. از اين گذشته كارى را هم كه تقبل مىكردم با احساس مسئوليت كامل انجام مىدادم. ادعا نمىكنم كه بهتر از ديگران، ولى اينقدر بود كه فيلمسازها اول مىآمدند سراغ من. اگر در گفت و گوها به ميل خود دست نمىبردند و كار را سهل نمىگرفتند و كارگردانى خوبى ارائه مىدادند و فقط به گيشه فكر نمىكردند شايد اين كار مفيد هم مىافتاد. – من در زيست اجتماعى هرگز كارى نكردهام كه از ديدن خودم در آينه احساس سرشكستگى كنم. مىتوانيد به اين حرف اعتماد كنيد. همسرم يك بار در مصاحبهئى گفت ما سالها است در خانه شيشهئى زندگى مىكنيم. يعنى چيزى در زندگىمان نبوده كه مجبور باشيم از كسى پنهان كنيم. من تا مغز استخوان در برابر مخاطبم احساس وظيفه مىكنم و براى يك لقمه نان ذوق و فرهنگش را گرو نمىگذارم. در فيلمى كه مرا كارگردانش معرفى كردند من فقط سه صحنه «حضور داشتم». مىگويم حضور داشتم چون فيلمبردار – كه اصلاً حاليش نبود من ازش چه مىخواهم – سرخود عمل مىكرد و هنرپيشه كه جملهئى راكه بايد مىگفت طولانىتر از استعدادش مىديد براى اينكه نصف زحمت گفتن آن را به دوش دوبلور بيندازد به بهانه قدم زدن پشتش را به دوربين مىكرد در حالى كه مىبايست تا آخر جمله رو به دوربين ايستاده باشد! – نامبردن از من به عنوان كارگران آن فيلم كار شرافتمندانهئى نبود.
– به اين ترتيب شما قضاوت در درست و نا درست بودن امرى را كه هنرمند بر عهده مىگيرد به وجدان خود او واگذار مىكنيد. البته شما براى نان روزمرهتان به قبول اين كار نياز داشتيد ولى شايد هنرمند ديگرى نياز ديگرى داشته باشد كه خود او به آن بيش از تأمين نان روزمره اهميت بدهد. قطعاً دليل اين سوآل مرا احساس مىكنيد. حرف و كار شما مىتواند براى خيلىها الگو بشود. هركسى مىتواند با همين استدلال شما به هر كارى دست بزند. من مىخواستم با اين پرسش تا حدى كه ممكن باشد راه چنان كارها را بر اينچنين اشخاص ببندم.
– من بقالى نمىكردم كه عدس سوسك زده به كسى قالب كنم. به هر حال كارى بود در زمينه قلم زدن و سعى مىكردم تا حد ممكن آن را تميز انجام بدهم. غالباً كار وقتگيرى بود و درآمد چندانى هم نداشت. اگر استعداد داستانپردازى داشتم به آن كار مىپرداختم، ولى قطعاً نه براى پاورقى مجله تهران مصور. اما صاحب چنين استعدادى نبودم. در مورد پائين بودن سطح آن فيلمها نمىتوان مرا مقصر دانست، نوشتن ديالوگ ِ(نمىگويم خوب، بلكه فقط قابل قبول) براى فيلمِ بد جرم به حساب نمىآيد. چون زبان محاوره را خوب مىشناختم و چنانكه گفتم كارم را هم هرگز به شيوه بنداز و در رو انجام نمىدهم چشم بسته مىتوانيد به اين قضاوت برسيد كه از عهده آن برمىآمدهام. در اطرافم كم نبودند دوستان صاحب نفوذ و قدرتى كه مىتوانستند با اشارهئى دست مرا به شغل نان و آب دارى بند كنند، ولى خود به اين آب باريكه راغبتر بودم تا نشستن پشت ميز ادارهئى زير تمثال منحوسى كه حيفت مىآيد آب دهنت را به طرفش پرتاب كنى. – مرابه پيش كشيدن چه حرفها مجبور كرديد! – اينها چه دردى از كسى دوا مىكند؟
– همانطور كه گفتم براى ممانعت از الگوبردارى.
– لو فرض كه حق با شما باشد باز به هيچوجه قبول نمىكنم كه با اين كار قدم كجى برداشتهام و مستحق سرزنشم. به مختصر معاشى قناعت كردن و در كار خود نيت خير داشتن … پس بايد هر دو روى سكه را نگاه كرد. ما روزهاى جمعه به دعوت دوستى براى شنا كردن به استخر و باغش مىرفتيم كه وزير كشاورزى وقت – تيمسار رياحى – هم با خانوادهاش مىآمد. روزى به من گفت مىخواهد ادارهئى تأسيس كند براى تهيه فيلمهائى كه دهقانان را با كشاورزى جديد آشنا كند، و پيشنهاد كرد سرپرستى آن اداره را قبول كنم. فكر بسيار خوبى بود و پذيرفتم. اگر زندهياد سهراب سپهرى خاموش است دكتر هادى شفائيه حى و حاضر است و مىتواند شهادت بدهد و تازه لابد سوابق امر هم در بايگانى وزارت كشاورزى هست. ما سه نفر براى اين كار تيمى تشكيل داديم و چند ماهى به تهيه وسائل كار گذشت. آقاى رياحى رفت و جمشيد آموزگار جايش را گرفت و يك روز آمد به اداره ما و چنان قيافه تلخ و مسخرهئى براى ما گرفت كه انگار او ارباب است ما سه نفر نوكرهايش. مردك حتا زورش آمد با ما دست بدهد. من و سهراب و هادى گفتيم گور پدرت با وزارتخانهات! – باهم خداحافظى كرديم و بدون استعفا دادن هر كدام رفتيم پى كار خودمان. هر كارى به هر قيمتى كه شد؟ – ابداً !
«مرورى مجدد بر شعر امروز»
- ممكن است درباره آخرين برداشتهاىتان در مورد شعر صحبت كنيد؟
– نمىدانم اين خوب است يا بد، اما سالهاى درازى است كه برداشتهاى من تغيير نكرده. به خلاف ِ اميدها و آرزوها كه با بالا رفتن سن و نزديك شدن به انتهاى راه بهكلى ديگرگون مىشود. روزگارى همه آرزوهايم در موسيقيدان شدن به بنبست مىرسيد. بعد به شعر پرداختم. پشيمان نيستم. اماامروزهمه دغدغهامايناستكهآخرينشعرمچيزىباشدكهبههمهزندگيم بيرزد. چيزىباشدمثلآخرينكمانكشىآرشوبهعقيدهفرنگىهامثل آخرين آواز قو. مىگويند قو به دريامىزند و پس ازخواندن زيباترين آوازش مىميرد.هنوزنتوانستهامباهمهجانمبهدريابزنم و براىهميناست كههنوززندهام.
شعر يك حادثه است. حادثهئى كه زمان و مكان سبب سازش هست اما شكلبنديش در «زبان» صورت مىگيرد. پس ترديدى نيست كه براى آن بايد بتوان همه امكانات و همه ظرفيتهاى زبان را شناخت و براى پذيرائى از شعر آمادگى يافت.
كلمه در شعر مظهر شىء نيست، خود شىء است كه از طريق كلمه در آن حضور پيدا مىكند، با رنگ و طعم و صدا و حجم و درشتى و نرميش، با القائاتى كه مىتواند بكند، با تداعىهائى كه در امكانش هست، با بارى كه مىتواند داشته باشد، با تمام فرهنگى كه پشتش خوابيده، با تمام طيفى كه مىتواند ايجاد كند و با تمام تاريخى كه دارد. بناچار اين همه بايد براى شاعر شناخته شده و تجربه شده باشد. او نمىتواند از تلخى زهر سخن بگويد مگر اينكه آن را چشيده باشد، و نمىتواند براى مرگ رجز بخواند مگر اينكه بهراستى در برابر مرگ سينه سپر كرده باشد. اما نخواهد توانست از اين تجربهها در آفرينش شعر سود بجويد مگر آنكه با روح هريك الفتى شاعرانه به هم رسانده باشد.
مىگويند بلاغت و هنر كلامى، درنهايت، احساس و عاطفه را مىپوشاند. حرف از اين بى معنىتر نمىشود. مثل آن است كه ادعا كنيم اگر نجار راز كامل اره كشيدن را دريابد تخته را كج مىبرد. زبان ابزار فعليت بخشيدن به شعر است. اين چه حرفى است كه هرچه به زبانِ شسته روفتهتر نزديك بشويم از شعر دورتر خواهيم افتاد حال آنكه تنها از اين راه است كه مىتوان جان شعر را متبلور كرد. بله اگر بخواهيم شعر قلابى بتراشيم با بهرهجوئى از زبانِ بسيار شسته رفته آسانتر به مقصود مىرسيم.
تصور مىكنم يك اشكال بزرگ كار در اينجا است كه بسيارى از خوانندگان شعر راه مواجهه با آن را نيافتهاند و معمولاً از زاويهئى با شعر برخورد مىكنند كه منقصه آفرين است. اين برگ كاغذ را بايد ابتدا از روبهرو نگاه كنيم. اگر از پهلو نگاهش كنيم ممكن است با يك تكه نخ عوضى بگيريم. البته پس از آنكه از برابر نگاهش كرديم براى آنكه ضخامتش را هم بفهميم لازم است نگاهى هم از پهلو بهاش بيندازيم.
گفتم كه كلمات در شعر مظاهر اشيا نيست بلكه خود اشياء است كه از طريق كلمات در شعر حضور پيدا مىكند. خواننده شعر اگر اين را نداند درصد زيانبارى از شعر را از دست مىدهد. از عبيد زاكانى است كه: «يكى پرسيد قيمه به قاف كنند يا به غين؟ – گفت اى برادر، غين و قاف بگذار كه قيمه به
گوشت كنند.» – در حرف من چيزى هست در حد پاسخ آن مرد. منظورم اين است كه در شعر واقعاً قيمه به گوشت كنند.
– مثالى مىآوريد؟
– ببينيد. من مىگويم قنارى. اين قنارى قاف و نون و چند تا حرف و حركت و صدا نيست، يك معجزه حيات است. كلمه را بگذاريد و بگذريد. قنارى را ببينيد. حضور قنارى را دريابيد. خود پرنده را با همه وجودتان حس كنيد. رنگش را با چشمهاتان بنوشيد آوازش را با جانتان. وقت خواندن تماشايش كنيد – تجسم عينى يك چيز حسى – و به آن شورى انديشه كنيد كه تمام جان او را در آوازش مىگذارد. زيبائى خطوط اين حجم زنده پرشور را با نگاهتان بازسازى كنيد تا به عمق مفهومِ ظرافت برسيد. و تازه اين همهاش نيست؛ اينها همه نقطه حركت است تا درمجموع بتوانيد ژرفاى مفهوم معصوميت را دريابيد تا شفقت، درست در آن جائى كه بايد باشد، يعنى در سويداى قلب بيدار شود و با تمام انسانيت در برابر اين «جانِ موسيقى» به نماز بايستد. اشكال اصلى هميشه در شعر نيست، غالباً در طرز برخورد خواننده با شعر است.
– سره و ناسره شعر را چهطور مىشود تميز داد؟
– شما ذوقهاى مردم را سره كنيد، شعر و موسيقى و داستان و رمان و هر چيزى كه ناسره باشد بهخودى خود از ميان مىرود. ناسره، برآورنده نياز ذوق مبتذل است.
من به آن بخش از نسل پس از خودمان فكر مىكنم كه شعر امروز را به اصطلاح «گرفتهاند» اما چون آن را چنان كه بايد «نياموختهاند» با آن برخوردى سرسرى و اگر بتوان گفت «برخوردى آلامد» دارند. شعر را بايد آموخت همچنان كه نقاشى و موسيقى را، و قبل از هر كار بايد پيشداورىهاى نادرست
و برداشتهاى غلط از شعر را، در مدرسه از ذهن جوانان روفت و گذاشت كه جوان، معاصر زمانه خود بشود و براى دستيافتن به پيروزى – كه حق اواست – در صف همعصران خود بايستد. ولى گوئى محكوميت تقديرى ما اين است كه هيچگاه در روزگار خود زندگى نكنيم. شعر ما پس از پنجاه شصت سال پويندگى تازه دارد برمىگردد به دوره بازگشت از تبعيدش به هند در عصر صفوى:
اى ماهتاب آهستهتر بر بام قصرش كن گذر
ترسم صداى پاى تو از خواب بيدارش كند!
درست است كه حالا باز فلان ليسانسيه در علم پشمك سازى بى دخالت دست صداش بلند مىشود كه من به «مفاخر فرهنگى» مملكت توهين كردهام و از حكيم توس حجت مىآورد كه «بزرگش نخوانند اهل خرد» و الخ … ولى آخر واقعاً اينها چيست؟ – ادبيات خلاء؟ حرفهاى تزئينى و بناچار غير جدى؟ – و تازه باز صد رحمت به مضمون بازىهاى پانصد سال پيش!- فرمود در جهنم عقربهائى هست كه از شرش به اژدها پناه مىبرند. – برداريد به «اشعار موجى» معاصر نگاهى بيندازيد تابه عرضم برسيد.
اداره تن
اداره حرف تن
حرف اداره در تن
تن در اداره حرف نو
نو مىشود.
بفرمائيد:
در چشم باز
چشم باز ديگر مىرويد
و در چشمى، باز
چشم باز ديگر مىرويد
و باز در چشمى
چشم ديگر مىرويد، باز
و سرانجام در دور دست
نمىدانم چيزى
در چيزى كه نمىدانم چيست
مىرويد.
دِ بفرمائيد:
و راه گور مىشود
و آنكه مىرود
خزنده تعقيب را
انگور مىشود.(5)
نفرت از انسان و شعر، ريشخند خود و انسان و شعر، ويرانگرى مجنونانه به هنگامى كه جوانان را با شناخت سالم شعر مسلح نمىكنند. به هر حال براى تميزِ سكنجبين از كج بيل بايد از آن دو آگاهىهائى داشت. و يك معرفت كلى و مبهم در اين سطح كه مايعات شل است و جامدات سفت، براى تميز دادن دوغ از خرمالو كافى نيست. نمىشود همين جورى گفت «شعر»، و نصابالصبيان(6) و ماخاولا(7) را به يك خورجين چپاند و موضوع را تمام شده انگاشت. جوان بايد در مدرسه تا حد كفايت با مسائل و جريانهاى فرهنگ و هنر روزگار خودش آشنائى پيدا كند و آنگاه در سطوح بالاتر، مثلاً در دبيرستان، مىبايد برايش اشعارى «خوانده شود». چون خواندن و چهگونه خواندن شعر از اهميتى فوقالعاده برخوردار است. همانطور كه درك و دريافت درست و عميق موسيقى جهانى جز از راه درست شنيدن آن غيرممكن است درك و شناخت شعر هم جز از طريق درست شنيدن و آموختن راه درست خواندن آن امكان ندارد. اين تجربه مستقيمى است كه با نوارهاى صوتى خود به دست آوردم. گوش بايد موسيقى درونى شعر را هرچه عريانتر بشنود. كسى تا وقتى كه نداند چهطور بايد به موسيقى گوش بدهد و رموز صحيح شنيدن آن را نياموزد نمىتواند تم (مايه)ها رااز يكديگر مشخص كند و تغيير و تبديلها و گسترشيابى يا تلخيص (وارياسيون) يا در هم تنيدن تمها را دريابد و اگر كاراكتر هر ساز را نشناسد و نتواند در حال شنيدن موسيقى صداهاى هر سازى را چنان از سازهاى ديگر كه هر كدام در معمارىِ كل اثر تعهدى جداگانه دارند تفكيك كند كه پندارى هريك را با گوشى ديگر مىشنود به بافتِ اثر دست نمىيابد و از آن چيزى درك نمىكند. در مورد شعر هم وضع از همين قرار است. خواندن شعر چندانى آسانتر از شنيدن موسيقى نيست. ابتدا بايد آموخت كه شعر را چهگونه بايد خواند و اجزاى سازنده آن را چهگونه بايد شناخت. ارزشهاى صوتى و ارزشهاى ارتباطى كلمات و درك مفاهيم تصويرى را بايد فراگرفت. اگر اين آموزشها از سر دانائى و با انتخاب نمونههاى موفق همراه بود آموزنده جوان خود خواهد توانست سره را از ناسره و خالص را از ناخالص جدا كند تا اگر در خود به كشف خلاقيت دست يافت پرچم را درست از آن جائى كه شاعر پيش از او به زمين نهاده است بردارد و راه را ادامه دهد. اصل «پيشرفتن» است. اگر كسى امروز دقيقاً مانند حافظ يا نيما بنويسد هم چيزى به ميراث اين دو نيفزوده بلكه درنهايتِ امر نگهبان بىشكوه مزار حافظ يا نيما شده است.
– شما شعر را به كدام هنر نزديك مىبينيد؟
– گفتهاند «آنجا كه سخن بازمىماند موسيقى آغاز مىشود.»(8) و خب ديگر، شنوندگان محترم هم لابد بهقول هدايت انگشت حيرت به منقار گزيدهاند.
زبان را به دو دوره زبان اشاره و زبان صوتى تقسيم كردهاند. در دوره اول آنجا كه زبان وامىمانده رقص آغاز مىشده و در دوره ما آنجا كه سخن بازماند لابد بايد بتوانيم بگوئيم شعر آغاز مىشود. در كاربرد آئينى و مذهبى رقص كه ترديدى وجود ندارد و رقص هم لابد با يك ابزار موسيقى همراهى مىشده، حتا اگر آن را تا حد تق و توقى كه از به هم كوبيدن دستها يا دو تكه چوب و تام تام و غيره تخفيف بدهيم … عرايض بنده نوعى استنباط شخصى است كه ممكن است بهكلى نادرست باشد يا قضاقورتكى با موازين علمى هم بخواند. فكر مىكنم در هر حال رقص و موسيقى خواهران توأمان باشند ولى مىتواند صورتهاى ديگر شعر هم به حساب آيد. اما اگر تصور نكنيد كه نيت شوخى دارم، اين را هم بگويم كه موسيقى و شعر و رقص و نقاشى و معمارى و رياضيات از لحاظ جنبههاى شهودى دختران يك خانوادهاند. دوران درخشان فلسفه و هنر يونان (بعد از عصر پريكلس)، و موسيقى جهانى (از باخ تا استراوينسكى) و شعر خودمان (از نيما تا همين امروز) … و حالا كه صحبت تا اينجاها كشيده شده بد نيست به نكات ديگرى هم اشارهئى بكنيم.
جهان ما واقعيتى يكپارچه است كه مرزهاى سياسى و قومى و قبيلهئى و عقيدتى نمىتواند كُليّتش را مخدوش كند. حقيقت اين است كه انسان چه بخواهد چه نخواهد ميراثخوار انسان است. روزگارى بُعد مسافت مانع آن بود كه اين كُل بهطور همزمان داد و ستد كند و دستاوردهاى فنى و فكرى و هنرى را داغاداغ از منطقهئى به منطقهئى انتقال دهد. تعاطى در بازارهائى تاريك و بدون آگاهى از تاريخِ مصرف صورت مىگرفت.
– مثال! مثال!
– ببينيد: يك قرن پيش، يعنى دقيقاً در سال 1314 قمرى، يك نقاش ايرانى چنانكه دائرةالمعارف فارسى نوشته است «جهت تكميل اطلاعات خود به اروپا رفت و مدت سه سال در موزههاى فلورانس و لوور و ورساى به مطالعه نقاشى پرداخت و در اين مدت بالغ بر 12 تابلو از روى كارهاى رامبران و ديگران تهيه كرد. وى به سبك رنسانس و مخصوصاً رافائل و تيسين و رامبران معتقد بود.» – لابد شناختيد كه را مىگويم: محمدخان غفارى ملقب به كمالالملك را.
ببينيم اين اروپائى كه كمالالملك «براى تكميل اطلاعات خود» به آن وارد مىشود اروپاى چه دورهئى است:
سال 1890 ميلادى است. تا اين تاريخ 221 سال از مرگ رامبراند و 314 سال از مرگ تيسين و 370 سال از مرگ رافائل گذشته. اروپا يكى از بزرگترين تحولات تاريخ هنر نقاشى يعنى امپرسيونيسم، يعنى دوره مونه و دگا و رنوار و مانه و پيسارو را پشت سر نهاده و از تجربه «پوانتاليسم» سورا گذشته وارد مرحله «پُست امپرسيونيسم» شده است و گرچه وانگوگ به تازگى در گذشته سزان و سينياك و گوگن و ديگران هنوز در كارند و مىتازند، و در همان حال كه كمالالملك دوازده كپى از آثار چهارصد سال پيش آن ديار را به گمان حرف آخر در هنر بصرى به خورجين مىگذاشت تا راهى ايران شود اروپا داشت آماده مىشد كه مرحله فوويسم را تجربه كند!
حالا ببينيم مسافر كمالجوى ما از كجا وارد اين اروپائى شده بود كه از نظر او بلندترين نفسهايش را بين دويست تا چهارصد سال پيش كشيده و بعد يكسره از نفس افتاده بود:
او از ايران آمده بود. از ايرانى كه هنرهاى بصرى را در ديگِ فشارِ ممنوعيت به اوج تجريد رسانده بود: زيباترين گل را مجرد كرده در قالى نشانده، رقص و رويش و زايش را مجرد كرده از آن اسليمى آفريده، دلانگيزترين خطوط طراحى را در كاشى به كار گرفته بود. چنان تجريد پرقدرتى كه احساس مىكنى از هر رؤيائى كه كاندينسكى و موندريان مىتوانستند در آرزوى دستيابى به آن بسوزند پا فراتر گذاشته است.
ايرانِ استاد كمالالملك، در نقاشى دو بعديش مينياتور، به بهاى كنار گذاشتن پرسپكتيو – كه اگر نه يك دروغ بزرگ دستكم يك خطاى باصره است – هم پلان اول حوض را مىبيند هم پلان دوم پنجره را هم پلان سوم داخل اتاق رو به رو را هم پلان چهارم بام را هم پلان پنجم مزرعه پشت خانه را هم پلان ششم وقايع اتفاقيه آن طرف درختها را هم پلان هفتم كوه و شكار و شكارچى كمركش آن را و هم پلان هشتم پرندهها و ابرها و آسمان را. يعنى از حوض و ماهى و فواره و دواير آب به راه مىافتد و پس از پرسه زدن در هفت شهر به آسمان مىرسد كه تازه آخر راه هم نيست، و اگر ارتفاع پرده نظرتنگى نشان ندهد مىتواند چنان از دشتها و شهرهاى آن ور كوه بگذرد كه بيننده، بى اينكه متقاعد شود زمين مقعر است، دوباره در انتهاى پرده، يا كنار حوض پلان اول بار بيندازد يا همين سفر را دوباره و سىباره و صدباره مكرر كند! – كارى كه كوبيسم پيكاسو در آرزوى انجامش خاكستر شد و هرگز به آن «نائيوته»ى ناب دست نيافت.
كمالالملك از ايرانى مىرفت كه در همان زمان قجرها روى پرده دكمههائى به بوم مىچسباند كه از مغز پسته ساخته بود و جواهراتى كه از نخود و نوارهائى كه از رشتههاى بريده ترمه و پارچههاى رنگارنگ به دست مىآورد، و كارش را به اوجى رسانده بود كه كولاژ كارهاى اروپا و امريكا خوابش را هم نديده بودند. كافى است سرى به همان موزهها بزنيد و نگاهى به مجموعههاى غارت شده تهران بيندازيد تا اينها را به چشم ببينيد.
مضحك است كه تصور شود كسى مىگويد كمالالملك مىبايست هنر معاصر اروپا را با خود به ايران بياورد. چنين چيزى امكان نداشت. از او همان برمىآمد كه انجامش داد: سرى به صندوقخانه ميزبان زدن و از آثار چهارصد سال پيش اروپا گرته برداشتن. چون كمالالملك ما نمىتوانست معاصر جهان باشد. بار برداشتن مشروط به آن بود كه ايران و دربار قاجار گرفتار يائسگى مزمن نباشد.
سرزمينى كه هنرش سه قرنى پيش از آن تا گنبد شيخ لطفالله پيش رفته بود و ظاهراً مىبايست هر تكانى بتواند در بيدارى و سازندگيش مؤثر واقع شود ناگهان دچار بختكى شد كه اين بار در فضائى كابوسى بيدارش كرد: گلهائى زشت و زمخت با شبنمهائى مهوع، كاسه آش رشته و اشك شمع و مراسم ختنهسوران، بسى خامتر از آفيشهاى «اوپاك» شده امروزى بر سردر سينماها كه گاه ديدنشان خالى از تفريح هم نيست …
تجربه كمالالملك، بخصوص كه بانقاش همزمانش محمودخان صبا مورد مقايسه قرار بگيرد تجربه هشدار دهندهئى است. و واپس نگرى ناگزير او درست قابل مقايسه با نابهنگامىِ تجربه كوبيسم جليل ضياءپور است در اواسط دهه بيست. درست است كه در برخورد صحيح هنرى بايد همه درها و دريچهها را بازگذاشت تا جريان هواى پاك و سالم برقرار شود، اما به هر حال در هر بنائى خشت بر خشت پيشين قرار مىگيرد. خشت پيشينِ كمالالملك در عهد بوق بر جاى نهاده شده بود، پس بناچار تأثير پذيرى او از رافائل حد غائى توان نوجوئىاش بود، به خلاف ضياءپور كه خشتش را جائى گذاشت كه زيرش ديوارى بالا نيامده بود. و خب ديگر، سرنگون شدن سرنگون شدن است، چه از اين سمت ديوار باشد چه از آن سمت. توفيق واپسگرائىِ زمينهدار محتملتر از موفقيت پيشتازىِ فاقد پس زمينه است.
بىگمان نمىتوان به اين نكات پرداخت بدون آنكه مسائل اجتماعى مورد توجه قرار گيرد.
آن سمت. توفيق واپسگرائىِ زمينهدار محتملتر از موفقيت پيشتازىِ فاقد پس زمينه است.
بىگمان نمىتوان به اين نكات پرداخت بدون آنكه مسائل اجتماعى مورد توجه قرار گيرد.
«معناى دمكراسى و آزادى بيان»
- بله ظاهراً چيزى به اسم دمكراسى را آزادانه در بازارهاى غرب به مشترى عرضه مىكنند كه گويا نوع امريكائيش مرغوبتر تلقى شده. پس بگذاريد چند مورد از تجربيات شخصى خودم را براىتان تعريف كنم:
در شهر نيويورك محلهيی هست موسوم به گرينيچويلج (دهكده سبز) كه به اصطلاح محل زندگى روشنفكران و هنرمندان است و در آنجا هفتهنامهيی منتشر مىشود به نام ويلج وويس (صداى دهكده). در اسفند ماه 56 كه ما در امريكا بوديم يك روز آقايی به نام چافتس از روزنامه نيويورك پست طى نامهيی از من خواست براى روزنامهاش با هم گفتوگويی بكنيم و ضمناً نوشت چون مىخواهد در باب من مطلب مفصلترى هم براى يك «نشريه ملى ديگر» تهيه كند آقاى بروس خبرنگار ويلج وويس را هم با خودش مىآورد. بعد هم تلفن كرد طرح كلى سؤآلاتش را ارائه داد كه چون وقت زيادى مىگرفت قرار را گذاشتيم براى ده و نيم صبح شنبه كه ناهار هم بمانند و باقلا پلويى با ما بخورند. آقايان آمدند. آقاى چافتس كه علاقهمند بود به برگههاى آماده شده كتاب كوچه نگاهى بكند به اتاق كار من رفت اما آقاى بروس از همان دمِ در بنا كرد از نشريهشان تعريف كردن كه ما آزادترين و مستقلترين نشريه امريكائيم. گفتم آقاجان، در امريكا نشريهيی كه بتواند چنين ادعايی بكند به طور قطع يا زائيده يك اقتضاى سياسى است، يعنى فريبكارى و نعل وارونه، يا اصلاً وجود خارجى ندارد. گفت اگر نتوانيد حرفتان را ثابت كنيد من آن را توهين به شخص خودم تلقى خواهم كرد. گفتم هزار بار شكر كه رسم دوئل كردن از دنيا برافتاده، پس بنشين دلايل مرا بشنو:
اين شماره آخر نشريه شما است، در 124 صفحه (به قطع نصف روزنامههاى وطنى). غالب صفحهها چهار رنگ است. مثل همه هفتگىهاى ديگر خبرهاى روز را چاپ نمىكنيد اما چندين تحليل اقتصادى و سياسى و تفسيرهاى خبرى داريد. از علوم مختلف تا مد روز و صفحات ورزشى و سرگرمى و كاريكاتور و، خلاصه جنستان جور است. يك چنين نشريهيی يك لشكر نويسنده حرفهيی تمام وقت مىخواهد با يك گروهان سردبير متخصص در رشتههاى مختلف با عكاسان مخصوص و گرافيستها و كارگران فنى و غيره. يعنى هر هفته چند ميليون دلار هزينه تهيه آن مىشود. قيمت تكفروشىتان 25 سنت است كه نصفش را مؤسسه توزيع مىبرد و 5/12 سنتش به نشريه برمىگردد (آن سال دلار 7 تومان و ده شاهى بود و 5/12 سنت چيزى مىشد كمتر از 9 ريال). بالا بودن تيراژتان چيزى را حل نمىكند، چون فقط بهاى كاغذ هر نسخه نشريه خيلى بيش از 5/12 سنت است و هر چه تعداد نسخهها بيشتر بشود زيان بيشترى متحمل مىشويد و شما نه فقط نمىتوانيد زيان كنيد بلكه بايد به سهامدارانتان سود هم برسانيد وگرنه كلاهتان پس معركه است. آن همه حقوق كارمند و كارگر و هزينههاى چاپ و كاغذ و مخارج ادارى و غيره را چى تأمين مىكند؟ فقط آگهى. – آگهى را كى به شما مىدهد؟ كارتلها و تراستها، آن هم به قول معروف مثل ريگ. چون پول تبليغاتشان از بدهى مالياتى سالانهشان كسر مىشود. خب، اربابان اين شركتهاى غولآسا كىها هستند؟ همانها كه برنامههاى سياسى و اقتصادى كشورتان را طراحى مىكنند! – حالا سركار به من بفرمائيد حد و حدود آزادىتان تا كجاست. مىتوانيد مطلبى تو نشريهتان بنويسيد كه به تريج قباى يكى از آنها بربخورد؟ – يك اشارهشان كافى است كه هفته بعد سهيمه آگهىتان قطع بشود تا آناً با سر به زمين بخوريد. اگر جرأت داريد همينقدر برداريد بنويسيد چون منسوجات مصنوعى ايجاد حساسيت پوستى مىكند از درج اينگونه آگهىها معذوريم تا در عمل ببينى چه بلايی سرتان خواهد آمد.
آقاى بروس كلافه پرسيد تلفن كجا است، و با تلفن يك تاكسى خواست. گفتيم تاكسى لازم نيست، تا ايستگاه قطار مىرسانيمتان. گفت متشكرم. به آقاى چافتس كه سرگرم كتاب كوچه بود چيزى گفت و تا رسيدن تاكسى هم ايستادن كنار خيابان را ترجيح داد.
يك مورد ديگر: ما به دنبال آثار سندبرگ و هيوز و كالدول- كارل سندبرگ و لنگستن هيوز شاعر بودند و ارسكين كالدول نويسنده. هر سه از مردم ايالات متحدامريكا و با بوركراسى حاكم بر آن كشور در جدال.-
به هر سوراخى سر كشيديم. حتا به فروشگاه عظيمى كه در مانهاتان كتاب دست دوم مىفروشد. كتابهاى اين آقايان به قول خودشان «آوت آف پرينت» است يعنى ديگر چاپ نمىشود. فقط سال پيش در امريكا يك گزينه اشعار هيوز گير آورديم كه بهتر بود اسمش را مىگذاشتند «بمب خنثاشده». آثار اين شاعران و نويسندگان را بايد مثلاً از انگلستان تهيه كنيد.
– پس به هر حال چاپ مىشود. حالا در امريكا نشد در انگلستان.
– بله. انگليسىها هم كتابهاى ممنوع دى. اچ. لارنس را از فرانسه وارد مىكنند. به هر حال سرمايهدارى هم تناقضهاى خودش را دارد.
جريان راديو بىبىسى و مفهوم دمكراسى انگليسى را هم احتمالاً در همان گفت و گوى من با مجله آدينه ديدهايد يا روزى خواهيد ديد.
«نقش قافيه»
- قافيه چهطور؟ قافيه را عَرَض نمىشماريد؟
– خب، قافيه … ولى چه جور قافيهئى؟ …
بگذاريد ابتدا جملهئى از آقاى محمد حقوقى را براىتان بخوانم. مىنويسد: «شاعر اصيل در هر شرايطى قادر به نوشتن نيست. او درياى آرامى است كه تموج و تلاطمش را فقط در زمان سرايش شعر مىتوان ديد. در صورتى كه شاعران كهنگراى امروز ما [هنوز مثل مدلهاى عهد بوقشان ]غالباً به التزام تساوى طولى مصراعها (يعنى اصل پُر كردن) و ضرورت قافيهها (يعنى اصل كومك كردن) در هر لحظهئى كه بخواهند – حتا در عادىترين لحظات – شروع به «ساختن» مىكنند. به عبارت ديگر كار اغلب آنها بر اساس انتخاب از پيش معلوم شده وزن و زير هم نوشتن قافيهها و سرانجام، ساختن مضمون به مساعدت قوافى است.» [شعر زمان ما: ج 1، ص 9]
حالا بفرمائيد منظورتان كدام قافيه است. چون در شعر قديم همانطور كه «وزن» به ضد خودش بدل مىشد التزام قافيه هم مىتوانست به «ضد قافيه» مبدل بشود.
– لزوم آوردن دستكم يك شاهد مثال كاملاً محسوس است.
– حق با شما است و دست بر قضا يك مثال درشت از فردوسى دم ذهنم است. شما اين دو بيت را به صداى بلند – تأكيد مىكنم: به صداى بلند – چهطور مىخوانيد؟
چو بيدار شد رستم از خواب خوش
به كار آمدش باره دستكش.
بدان مرغزار اندرون بنگريد
ز هر سو همى بارگى را نديد.
منظورم بيت دوم است كه اگر بخواهيد كاملاً درست بيانش كنيد ناچاريد آن را به اين صورت بخوانيد:
بدان مرغزار اندرون بنگريد ز هر سو همى/
بارگى را نديد.
يعنى ناچاريد بخشى از مصراع دوم را به مصراع اول بچسبانيد تا سلامت بيان فداى لزوم تكيه بر قافيه نشود. قافيه اگر درست و بجا مورد استفاده قرار بگيرد يك ارزش است ولى استعمال نابجا به يك ضد ارزش تبديلش مىكند. مثل موقعى كه كسى بردارد مرثيهئى را مثلاً فقط به اين دليل كه نام متوفى تنها در وزنى دفى مىگنجيده در چنان وزنى عرضه كند. آنكه ديگر وزن نيست، بلكه به مضحكترين وضعى «ضدوزن» است.
– منظور من هم آگاهى از نظر شما است در باب قافيه در شعر امروز.
– قافيه وقتى كه در جاى خود بنشيند كيفيتى حيرتانگيز به كلام مىدهد. بارها براى من اتفاق افتاده در شعرى گرفتار كلمهئى بشوم كه خود به خود قافيه كلمه ديگرى از آب در آمده بدون اينكه مورد داشته باشد. درواقع حضورى نابجا و مخل. در چنين وضعى براى حذف آن هرچه از دستم برآيد انجام مىدهم. اگر توانستم كلمه اول را عوض مىكنم اگر نشد كلمه دوم را، و اگر مجبور باشم همان كلمات را نگه دارم جاى يكى از آن دو را در عبارت تغيير مىدهم. يعنى بر خلاف عقيده خودم در آن بخش شعر تصرف عُدوانى
مىكنم.
– اين جمله آخرى احتياج به توضيح دارد.
– من معتقدم شعر همان است كه خودش آمده و نبايد در آن دستكارى بشود يا به اصطلاح حقوقدانها «مورد تصرف عُدوانى» قرار بگيرد. اين كار را فقط درصورتى جايز مىدانم كه در آن متوجهخطائى دستورىبشويم يا بهطور جدى و نهتفننى ببينيم كه جملهيا عبارتى رامىتوان موجزتر يا مؤثرتربيانكرد.
– از نقش قافيه مىگفتيد …
– مىتوان از قافيه توقع ارجاع دهندگى داشت، يعنى خواننده را بى درنگ از طريق قافيه به كلمه خاصى كه مورد نظر است توجه داد. حضور نامنتظرش مىتواند در القاء موسيقائى شعر هم بسيار كارساز باشد. حتا در پارهئى موارد تمام بار ساختارى شعر را به دوش مىكشد.
– ممكن است در اين باب مثالى بياوريد؟
– مثالهايش فراوان است. مثلاً كويرى شعرى فاقد نقطهگذارى است چرا كه از آغاز تا پايان تنها يك جمله است كه دوبار با ناله آرزومندانه زنى عقيم قطع مىشود تا تمام شعر در انتها به تكرار بى پايان ِهمان ناله تبديل شود. اين شعر يكپارچگىاش را مديون قافيههاى سهگانه خالى و نهالى (به كسر اول، به معنى دشك) و بىخيالى است.
يا مثلاً شبانه (مرا تو بى سببى نيستى) تمام بارش بر دوش قافيهها و رديف آغاز مىكنى و آواز مىكنى و پرواز مىكنى است.
يا مثلاً بندهاى چهارگانه مرگ نازلى (كه شعرى با عروض نيمائى است) با گسترش وزن اين بهاصطلاح دو بيتى، و باز بر اساس وضع خاص قافيهها و رديفشان شكل گرفته:
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
از تيرگى برآمد و در خون نشست و رفت
يك دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت
گل داد و مژده داد: «زمستان شكست!»، و رفت.
و ناگفته نگذاشته باشم كه اين فرم را نخستين بار نيما به كار بست، از جمله در شعر بسيار درخشانش مهتاب با رديف و قافيههاى خواب در چشم ترم مىشكند و اى دريغا به برم مىشكند و بر سرم مىشكند و بالاخره تكرار مجدد پايانه نخستين در انتهاى شعر.
– اينكه گفتيد دستكارى در شعر را تجويز نمىكنيد براى من قدرى ثقيل است.شاعر يا نويسنده ممكن است چيزى را بنويسد و تا هنگامى كه كاملاً از آن راضى بشود و به چاپش بدهد بارها و بارها در آن دست ببرد تا حدى كه نسخه نهائى چيزى بشود بهكلى سواى نسخه ابتدائى.
– من هم وقتى مقالهئى مىنويسم يا چيزى ترجمه مىكنم گرفتار همين وسواس مىشوم اما مورد شعر برايم بهكلى فرق مىكند. حتا در نوشتن شعرهائى كه به نظر مىرسد حاصل عرقريزان وحشتناكى براى طرح و انتخاب كلمات و آنگاه دقت در بيان و گزينش واژهها و دوباره و سهباره نويسى و اين قبيل حرفها است هم كمترين مشكلى نداشتهام. مثلاً بخش اول يك مايه در دو مقام را شبى پيش از خواب، من گفتم و همسرم نوشت. به همين سادگى و بى هيچ حك و اصلاح و عوض و بدل كردنى. و اين اولين و شايد آخرين بارى بود كه توانستم چيزى را براى نوشتن به كسى تقرير كنم. پائيز سنهوزه هم در عرض چند دقيقه نوشته شد. تصور هم نفرمائيد كه مثلاً همه فكرها و طرح و كلمات و تصويرها پيش از آمدن به روى كاغذ از نوعى تصويب ذهنى مىگذرد. خير. چون تا لحظهئى كه قلم روى كاغذ مىآيد موضوع شعر حتا بهطور مبهم و بهاصطلاح فرنگىها «شِماتيك» هم روشن نيست چه رسد به اجزايش.
پانوشت
1) اين مصاحبه اخيراً منتشر شده است: نشر قطره، 1372
2) ايرج كابلى : وزن شناسى.
3) شعر ِبودن (از مجموعه هواى تازه). – اخوان آن را به شكل سطور متساوى درآورد تا نشان بدهد چه صورت بىربطى پيدا مىكند:
نيك بشنو، نيك بنگر، نيكتر بگمار هوش
گر بدين سان مرد بايد در جهان اى دوست پاك
من چه نا پاكم اگر ننشانم از ايمان خويش
يادگارى جاودان چون كوه در دنياى خاك.
[بدعتها و بدايع : 67]
4) البته گفتنى است كه پانزده سال پس از چاپ آن مقاله در دوازده شماره روزنامه صبح جهان ، در مقدمه مجموعه مقالات خود – صفحات 10 تا 12 – به نحوى شتابزدگى در قضاوت آن روزگار خود را روشن كردهاست.
5) شعر، سخنىاست انديشيده مرتب معنوى موزون متكرر متساوى حروف آخرين آن به يكديگر ماننده.» [شمس قيس رازى ]
پانوشت
1) نامههاى نيما يوشيج. انتشارات آبى. ص 173.
2) از امتيازات زبان فارسى يكى اين است كه غالباً مىتوان صورت جملهئى را، حتا در مواردى به تعداد مضاعف كلمات آن تغيير داد. پس مسأله انتخاب گوياترين و هماهنگترين شكل از ميان اين اشكال مطرح است.
3) Lettrisme مكتبى كه پس از 1945 در اروپا پديد آمد و شعر را تنها مبتنى بر اصوات و چگونگى نظم الفاظ قرار مىداد. هوشنگ ايرانى كوشيد اين نظريه را در شعر فارسى تجربه كند:
غار كبود مىدود
جيغ بنفش مىكشد:
– گيلويگولى …
– نىبون! نىبون!
شايد بتوان نظريه تئاترى آقاى پيتربروك را هم كه در آخرين سالهاى دهه چهل خورشيدى به نام «اُرگاست» در تخت جمشيد تجربه كرد به اين مكتب پيوند داد.
4) فدريكو گارسيالوركا Federico Garcia Lorca شاعر اسپانيائى (1898 تا 1936). وى رنجورمادرزاد بودوبه سبب ناتوانى پاهايش مانند كودكان ديگر قدرت بازى و جست وخيز نداشت اما نيروىذهنىوقدرتتجسمش شگفآوربود وقصههاىسرشار ازرؤياىمادر وبه خصوص ترانهها ولالائىهاى دولورس Dolores – خدمتكاركولى خانواده – سختدراواثر مىگذاشت. در 1928 در يك سخنرانىگفت: «اسپانيا سودائىترين مضمون را براى تاريك كردن نخستين خوابهاى كودكان به كار مىگيرد… هدف لالائى اروپائى خواباندن كودك است اما لالائىاسپانيائى همزمان باخواباندن كودك حساسيت او رازخمدارمىكند.» – فدريكواين قصهها و ترانهها را با شوق و شيفتگى به خاطر مىسپرد و بذر شعر در جان شاعرش ريشه مىافشاند. – من او را شاعرترين شاعران جهانمىدانم.[با بهرهجوئىاز«زندگى و طرحهاى فدريكو گارسيااوركا» - اصغرقرهباغى.ص 14]
5) نمونهها از مقاله انتقادى محمود فلكى – آدينه 66-65 ، ص 79 و 80.
6) بدرالدين ابونصر مسعود فراهى: نصاب الصبيان. دفترى از لغات عربى و معانى فارسى آنها كه به نظم كشيده شده . محض نمونه يك بيت آن نقل مىشود:
خواهمت كز بام افتى چار عضوت بشكندصدرسينه، ركبه زانو، رَضفَه كشكك، رأس سر.
«رضفه كشكك» را به جاى كلماتى كه از ياد بردهام آوردهام.
7) مجموعه شعرى از نيما يوشيج.
8) ريشارد واگنر، آهنگساز آلمانى قرن نوزدهم.
