غزل غزل های سلیمان ترجمه احمد شاملو از عهد عتیق

 

غزل غزل‌ها یا نشیدالأنشاد (عبری:שיר השירים شِر هاشِریم به معنی «بزرگ‌ترین غزل‌ها») یکی از بخش‌های تنخ عبری و عهد عتیق در انجیل است. نویسندگی کتاب به سلیمان پسر داوود نسبت داده شده‌است. در این کتاب چندین اشاره به سلیمان و چند اشاره به داوود پادشاه آمده‌است. تاریخ نگارش غزل غزل‌ها را قرن دهم قبل از میلاد و در زمان سلطنت سلیمان دانسته‌اند.

شخینه یا شکینا همان است که در عربی به صورت سکینه در آمده و به معنای آرامش و اطمینان  است . گفته اند که شخینه یکی از فرشتگان یهوه یا خود یهوه است . برخی از محققان در دفاع از مضامین عاشقانه غزل غزل های سلیمان و در تعلیل این که چرا این اشعار عاشقانه جزو متون مقدس در تورات آمده است آن را مدح شخینه، جنبه مونث یهوه دانسته اند . در فرهنگ سمبل ها درباره شخینه می نویسد که در آئین های سری و عرفانی یهود جنبه مونث خداست و حکم اصطلاح یونگی آنیما را دارد . این روح به صورت زن جوان ، بیگانه ، معشوق منعکس می شود. شخینه ممکن است جنبه های منفی و خصیصه های ویرانگرانه داشته باشد مثل شیوا که گاهی در جنبه ویرانگرانه الوهیت ظاهر می شود .

نقل از کتاب داستان یک روح به قلم دکتر سیروس شمیسا.

غزل غزل های سلیمان ترجمه  احمد شاملو از عهد عتیق

 

سرود نخست

 
«- كاش مرا به بوسه‏هاى دهانش
ببوسد.
عشق ِ تو از هر نوشاك ِ مستى‏بخش
گواراتر است.
عطر ِ الاولين
نشاطى از بوى خوش ِ جان ِ توست
و نامت خود
حلاوتى دلنشين است
چنانوست كه با كره‏گان‏ات دوست مى‏دارند.»

«- مرا از پس ِ  چون عطرى كه بريزد.
خود از اين رخود مى‏كش تا بدويم،
كه تو را
بر اثر بوى خوش ِ جان‏ات
تا خانه به دنبال خواهم آمد.»

«- اينك پادشاه ِ من است
كه مرا به حجله‏ى پنهان خود اندر آورد!
سرا پا لرزان
اينك من‏ام
كه از اشتياق ِ او شكفته مى‏شوم!
آه! خوشا محبت ِ تو
كه مرا لذت‏اش از هر نوشابه‏ى مستى‏بخش
گواراتر است!
تو را با حقيقت ِ عشق دوست مى‏دارند.»

«- اى دختران اورشليم! شما را
به غزالان و ماده‏آهوان ِ دشت‏ها سوگند مى‏دهم:
دلارام ِ مرا كه سخت خوش آراميده بيدار مكنيد
و جز به ساعتى كه خود خواسته از خواب‏اش بر نه انگيزيد!»

«- آواز ِ دهان ِ محبوب ِ من است اين كه به گوش مى‏شنوم!
اينك اوست كه شتابان از شتاب ِ خويش
از كوه‏ها مى‏گذرد و از پشته‏ها بر مى‏جهد.

محبوب ِ جان ِ من آهو بچه‏يى نوسال است كه شير از پستان ِ ماده غزالان مى‏نوشد.
در پس ِ ديوار ِ ما ايستاده
از دريچه مى‏بيند، از پس ِ چفته‏ى تاك
و مرا مى‏خواند.»

«- برخيز – اى نازنين من! اى زيباى من! – و به سوى من بيا.
يكى ببين كه زمستان گريخته، فصل ِ باران‏ها در راه‏گذر به پايان رسيده است و زمان ِ سرود و ترانه فراز آمده.
يكى در خرمن گل ببين كه بر سراسر ِ خاك رُسته است.
بهار ِ نو باز آمده در سراسر ِ زمين ِ ما آواز ِ قمريكان است.
يكى در جوش ِ سرخ ِ ميوه‏ى نو ببين كه بر انجيربن نشسته،
يكى به خوشه‏هاى به گُل نشسته‏ى تاك ببين كه خوش عطرى مى‏پراكند.

برخيز اى نازنين ِ من! اى زيباى من! و به سوى من بيا.
برخيز اى كبوتر ِ من كه در شكاف ِ صخره‏ها لانه دارى، اى كبوتر ِ من كه در جاى‏هاء ِ بلند مى‏نشينى!
بيا كه مرا از ديدار ِ روى خود شادمان كنى و از شنيدن ِ آواز ِ خويش شكفته كنى
كه صداى تو هوش‏ربا است
و روى تو هوش‏ربا است
در برترين ِ مقامى از هوش‏ربايى.»

«- دلدار ِ من از آن ِ من است به‏تمامى و من از آن ِ اويم به‏تمامى.
همچون شبان ِ جوانى كه گله‏ى خود را در سوسن‏زاران به چرا مى‏برد
همچون‏روباهان‏جوان‏سال،كه‏تاكستان‏هاى‏پُرگُل‏را تاراج مى‏كنند
( روبهكان را از براى من بگيريد! شبان جوان را بگيريد! )
دلدارم رمه‏ى بوسه‏هايش را خوش در سوسن‏زاران ِ من به گردش مى‏برد، خوش در تاكستان من به گردش مى‏برد.»

«- بدان ساعت كه نسيم ِ مجمر گردان روز برخيزد،
بدان هنگام كه سايه‏ها دراز، و آن‏گاه بى‏رنگ شود
زود به سوى من‏آ، اى دلدار ِ بى‏همتاى من!
زود به سوى من‏آ، اى شيرخواره‏ى ماده غزالان!
از دل ِ كوهساران درهم و آبكندهاى بِتِر، زود به سوى دلدار ِ خويش آى!»
 

سرود دوم

«- من گل ِ سرخ ِ شارون نرگس ِ خندان و سوسن ِ دره‏ام.» «- چون سوسن ِ دره در ميان ِ خاربُنان، دلارام ِ من در صف ِ باكره‏گان هم از آن‏گونه است.» «- چون درخت ِ سيبى ميان ِ درختان ِ جنگلى، دلدار ِ من در صف ِ همگنان، هم از آن‏گونه است. دوست مى‏دارم به سايه‏اش بنشينم و ميوه‏اش در كام ِ من چه دل‏انگيز است! دلدار ِ من مرا به خانه‏ى سرمستى رهنمون شده و درفش ِ او بر سر ِ من محبت است. آه! اينك يكى منم از عشق نالان و درمانده… نيروهاى مرا به گرده‏هاى كشمش‏دار مايه دهيد و جان ِ مرا به سيب ِ عطر آگين تازه كنيد كه من بيمار ِ عشق‏ام. اينك نوجوان ِ جميلى كه من‏اش دوست مى‏دارم! دست ِ چپ‏اش زير ِ سر ِ من است و بازوى راست‏اش مرا تنگ در بر مى‏فشارد.» اى دختران اورشليم! من سيه چرده‏ام اما جميله مى‏خوانندم همچون خيمه‏هاى قيدار و شادروان سليمان. در من به شگفتى مبينيد كه سيه چرده‏ام، كه مرا آفتاب بريان كرده است، ازين دست كه مى‏بينيد. پسران ِ مادرم آرى به من بر آشفتند و مرا، در تف ِ آفتاب به نگه‏بانى ِ تاكستان‏هاى خويش گماشتند و بدين‏گونه، دريغا! از تاكستان ِ خويش مراقبت نتوانستم…» «- با من بگوى، اى كه جان ِ من‏ات دوست مى‏دارد! به هنگام ِ خواب ِ نيمروزى كجا بودى؟ با ماده غزالان صحرايى ِ خويش كجا آراميده بودى و تا به كِى آواره‏ى آغل‏هاى همراهان ِ تو بايدم بود؟» «- اى ميان ِ تمامى ِ باكره‏گان به زيبايى سر! راستى را ياراى دريافتن‏ات نيست، يا مگر خود سر ِ دانستن ندارى؟ يا مگر خود از اين مايه بى‏غش و ساده دلى؟- : رمه‏ى گوسپندان را پى بگير و بزغاله‏گان‏ات را به چراگاه‏ها بران كه از مسكن‏هاى شبانان دور نيست… تو خود اين همه را مى‏دانى – اى دلارام ِ من اى ماديان ِ سركش ِ من، ميان ِ ارابه‏هاى فرعون! – كه مرا دل‏فريبنده‏ئى، به واسطه‏ى دو رُخانت، با آرايه‏ها و پيرايه‏هاشان و به واسطه‏ى گلوگاه‏ات، با آويزه‏ها و سينه‏ريزهايش… هم امشب از براى تو خواهم آورد اين بازو بندكان را كه از زر ِ سرخ به دستان خود ساخته‏ام به راى تو، و اين زينت‏هاى قلمكار را كه از زر ِ سپيد است.» «- دلدار ِ شاه‏وار ِ من بر مُخّده‏ى خويش از ضيافت ِ عشق ِ ما سرمست مى‏شود و از محبوبه‏ى خويش عطر ِ محرم ِ صحرا را مى‏بويد. از براى من او طبله‏ى مُرى است كه ميان ِ دو پستانم مى‏آرامد. محبوب من مرا خوشه‏ى عطر افشان ِ سنبل است خرمنى از گل‏هاى حناست خوشه‏ئى از انگور ِ شيرين ِ بان است در تاكستان‏هائى كه از چشمه‏ساران جدى سيراب مى‏شود.» «- چه زيبائى تو! اى يار، چه زيبائى! و چشمانت دو كبوترند. چه نيكويى تو اى دلدار، و از حلاوت چه سرشارى! نگاه كن كه سرسبزى ِ چمن چه‏گونه به آراميدن‏مان مى‏خواند! آنك چمن: كه زفاف ِ ما را بستر خواهد شد؛ و درختان ِ سدر: سايبان و بامى كه پناه‏مان دهد، و اين سروها كه به چشم زيباست ستون‏هاى خانه‏ى ما خواهد شد.»

سرود سوم

«- شب همه شب تنها در فرش ِ خواب ِ خويش
بى‏خود از خويش هواى زيبارويى را به سر داشتم كه جانم از او سوزان است.
اما او را نيافتم.

پس خانه را وانهاده سرگشته‏ى سوق‏ها و گذرها در شهر پريشان شدم.
به هواى آن كه جانم از او سوزان است.
به هر جائى جُستم‏اش، به هر جائى پرسيدم‏اش
اما بازش نيافتم، بازش نيافتم.

چون در گروه ِ گزمگان درآمدم كه گشت ِ شبانه را گِرد ِ شهر مى‏گشتند با ايشان گفتم:
– اى مردان نيكدل! آيا آن را كه دلم از او بى‏خويش است نديده‏ايد؟»
ليكن ايشان راه خود گرفتند و مرا پاسخى نگفتند.
«بارى. هنوز از ايشان‏چندان بر نگذشته بودم كه آن‏را كه دلم از او بى‏خويش است باز يافتم
و او را گرفته رهانكردم، تا به خانه‏ى مادر ِ خود بردم‏اش،
به حجله‏ى پنهان ِ زنى كه مرا در سينه‏ى خويش حمل كرده است. –
و او مرا شد
و من او را شدم به‏تمامى.»

«- اى دختران اورشليم! شما را
به غزالان و ماده آهوان ِ دشت‏ها سوگند مى‏دهم
دلارام ِ مرا كه سخت خوش آراميده است بيدار مكنيد
و جز به ساعتى كه خود خواسته از خواب‏اش بر نه انگيزيد!»

«- به غريو و هلهله‏ى عبور ِ اين موكب از حاشيه‏ى بيابان از خواب برآمده‏ام.
راستى را اين موكب از آن ِ كيست؟
مانا ستونى از دود است، از عطر مُر و بخور آكنده
چنان كه گوئى همه كالاى سوق ِ عطاران را يك جا بر آتش نهاده‏اند.
اينك تخت ِ روان ِ شاه سليمان است با شصت جنگاور ِ گزيده از تمامى ِ يلان ِ اسرائيل به گرد اندرش.
نگه‏بانانى نبرد آزموده با شمشيرهاى بلند
كه گام برمى‏دارند و سلاح‏ها بر گرده‏هاى زره‏بند ِ ايشان صدا مى‏كند.
و در برابر ِ دام‏هاى ظلمت، پا تا به سر غرقه در سلاح‏اند.

آرى، هودج زرينى است اين
كه به راى شاه سليمان طرح افكنده‏اند از براى او.

از چوب مضاعف سدر ِ لبنان است.
ستون‏هايش يكپارچه از سيم ِ فشرده است، كرسى‏اش از ارغوان.
ميان‏اش مُعَرق ِ لعل‏گون است و آسترش از شور ِ عشق به سرانگشت ِ دختران ِ اورشليم چشمه‏دوزى شده است.

هان، شتاب كنيد اى دختران ِ صهيون شتاب كنيد!
شتابان از خانه‏هاى خويش به در آئيد!
آه! به تحسين و تماشا آييد، نه شاه سليمان را و كبكبه‏اش را
بل آن را كه بسى نيكوتر از سليمان است: پادشاه ِ محبت را به تماشا آييد، آراسته به تاجى كه مادرش به روز ِ همايون ِ عروسى ِ ما بر سرِ او نهاد.

اى روز ِ زفاف، روز ِ شكوفائى ِ دل‏ها!…»

سرود چهارم

«- تو زيبائى اى عزيز ِ من
با چشم‏هايت اين دو كبوتر، از پس ِ برقع ِ كوچك ِ خويش چه زيبائى!
موهايت، چون فرو افتد رمه‏ى بزغاله‏گان را مانَد بر دامنه‏هاى جلعاد كه به زير آيند.
دندان‏هايت رمه‏ى بره‏گان ِ سپيد است كه جُفتا جُفت، تنگ در تنگ از آبشخور به فراز آيند.
لبان‏ات مخملى است خيسانده به ارغوان
و دهانت لذت است.
گونه‏هايت از پس ِ روبند ِ نازك دو نيمه‏ى نارى را مانَد
و گلوگاهت زيبا و بركشيده از اين دست، با سينه ريزها و آويزها برج داود را مانَد كه غنيمت‏هاى يلان را از آن در آويخته باشند.
دو پستان ِ تو بر سينه‏ات آهو بچه‏گانى توأمانند كه بى رها كردن ِ مادر ِ خويش، بر گستره‏ى سوسن‏زارى مى‏چرند.
چون نسيم ِ شبانگاهى برآيد، سر ِ خود گرفته بخواهم رفت،
به ساعتى كه سايه‏ها دراز شده رنگ وا مى‏نهد
به دامنه‏هاى مُر و خاك‏پشته‏هاى كندر گذر خواهم كرد
و از براى تو پيشكش‏هاى عطرآگين را به جست و جو خواهم رفت.

تمامى ِ تو زيباست اى دلارام
تو را در سراپاى تو از نقص نشانى نيست.

با من از لبنان بيا اى نوعروس من با من از لبنان بيا
از بلندى‏هاى امانه در من ببين، از قله‏هاى شنير و فراز ِ حَرمون در من ببين اى جميله‏ى من از بلندى‏هائى كه كنام ِ شيران و دخمه‏ى پلنگان است در من ببين.

با من از لبنان بيا اى خواهرم اى همبستر ِ من!
اى كه هم به يكى نگاه از نگاه‏هاى چشمانت جان ِ مرا شيدا كرده اى!
اى كه هم به حلقه‏ئى از حلقه‏هاى گردن‏آويز ِ خويش بند بر دلِ من نهادى!

چه گواراست عشق ِ تو محبوب ِ من اى خواهرم!
محبت‏ات از شراب مستى بخش‏ترست.
محبت‏ات حيات‏بخش‏تر از تمامى ِ مرهم‏هاست.
لبانت اى نوعروس ِ من، سبوئى است كه از آن عسل ِ ناب مى‏تراود.
و زير زبانت خود عسلى ديگر است.
و عطر جامه‏هايت بوى خوش ِ بلسان ِ كوه لبنان است.
نوعروس ِ من، اى خواهر ِ من!
اى باغ ِ در بسته‏ى پريان اى سيبستان ِ قفل بر نهاده اى كاريز ِ سرپوشيده!
آن چشمه سارى تو كه هرگز بنخشكد.
تو بهشت ِ نخستينى كه عطرالاولين‏اش از بوى خوش ِ خويش سرمست است
و خوشه‏هاى ياس‏هاى ِ بنفش‏اش به سنبل‏الطيب پهلو مى‏زند.
ريحان‏اش عطر ِ كافور مى‏پراكند
و دارچين‏اش به زعفران مى‏خندد
و بوى خوش ِ بان‏اش عود ِ بويا را بى‏قدر مى‏كند
و مُرش به حجله‏ى كندر در مى‏آيد
و ناربن‏اش
جادوئى ميوه‏هاى خويش
به ناز مى‏جنبد
و جان
مفتون بوى‏هاء خوش
از خويش رها مى‏شود.

و تو آن چشمه‏سار جادوئى نيز
كه در قلمرو ِ قدرت‏هاى خداداده مى‏جوشد.
و تو آن تنداب ِ پُر خروشى نيز
كه از بلندى‏هاى لبنان كوه
جارى است.

و تو اى نسيم ِ مهربان شمالى! راز پوشانه برآى.
برخيز و بيا، با خواهر ِ دريائى ِ خويش
با هم از بَر ِ محبوب فراز آييد از جانب ِ بهشت ِ من وزان شويد
و عطر ِ خوش ِ مستس بخش را
به هواى پيرامون من اندر
بپراكنيد!»

«- كاش محبوب ِ من به بهشت ِ خويش درآيد!
كاش به تماشاى باغ ِ دل‏انگيز ِ خود بخرامد
و از باغ ِ دلداده‏ى با وفاى خويش
ميوه‏هائى را كه خاصه‏ى اوست، نوبر كند!»

«- من به باغ ِ خويش درآمده‏ام اى هم‏بالين ِ من!
باغ ِ جان‏فزاى خود را سياحت كرده نوبرهاى دست‏ناخورده‏ى خود را چشيده‏ام
كام خود را از شهد و عسل شيرين كرده از مستى ِ باده‏ى شهد آلودى كه از عطر ِ جان‏ات مى‏تراود سرمست برآمده‏ام.
و آن را باغى در بسته يافتم، باغى در به مُهر كه هديت ِ عشق است.

آه! بيا كه ديگر بار با هم از آبشخور ِ مستى بخش‏اش بنوشيم.
با يك‏ديگر بنوشيم اى هم‏بالين ِ من، و از مستى ِ عشق مست برآئيم.»

سرود پنجم

«- چرا دل ِ من، هنگامى كه به خواب اندرم پريشان و ناآرام بيدارى مى‏كشد؟

سرانجام آواز ِ دهان ِ خوبروئى را كه دوست مى‏دارم به گوش مى‏شنوم:
اوست اينك كه بر در مى‏كوبد!»

«- در باز كن دلارام ِ من، خواهر ِ من،
در باز كن كبوتر ِ من اى يگانه‏ى من!
در باز كن اى بى‏آهوى من!
در ژاله بار شبانگاهى به سوى تو آمده‏ام و زلفان ِ مرا باد برآشفته است.»
«- تا بر عاشق ِ خويش در بگشايم فرش ِ خواب را شتابان ترك مى‏گويم اگر چند همه عريان باشم.
از باز آلودن ِ پايكان پاكيزه‏ى خويش پروا ندارم
اما دلم از شوق مى‏تپد و تمامى ِ جانم در برم مى‏لرزد.
به دستان ِ نكرده كار ِ خويش
آلوده‏ى روغن مُر و حنا
كلون از در برمى‏گيرم و در بر دلدار مى‏گشايم.

اما محبوب ِ خود را بازنيافتم، باز نيافتم
جان‏ام از تن برفت و چنان چون مرده‏گان ِ موت از پاى در افتادم.

پس به جست و جوى دلدار ِ خويش شتافتم
و شحنه كه گشت ِ شبانه را به شهر اندر مى‏گشت مرا بديد.
و با من عتاب كرد و تندى آغاز نهاد
چرا كه پاى تا به سر عريان بودم و هيأتى بس غم‏انگيز داشتم.

خدا را اى دختران اورشليم!
شما را به جان‏تان و به جان ِ چشمان‏تان سوگند
چون محبوب ِ مرا ببينيد از جانب ِ من با او به سخن درآييد
و با او بگوئيد كه من از درد ِ عشق در آستانه‏ى مرگم!»

«- مگر دلدار ِ تو كيست
و بر دلداران ِ ديگرش چه فضيلت است اى خوبروى‏ترين باكره گان كه از اين دست سوگندمان مى‏دهى؟
بگوى تا بدانيم و آن‏گاه پيغام ِ عشق ِ تو بگذاريم.»
«- محبوب ِ من سپيدروى و سرخ‏گونه است
از ده هزار نوجوان بازش توان شناخت.
سرش از زر ِ ابريزى نيكوتر است
مويش به نرمى چون شاخسار ِ نو رُسته‏ى نخل است
و به سياهى پَر ِ غُراب را مانَد.
چشمانش دو جوجه قمرى را مانَد
كه در جامى پُر شير
شست‏وشو كنند
يا دو كبوتر ِ چاهى بر كناره‏ى كاريز
يا خود دو گوهر ِ سنگين بها
برنشانده به يكى قوطى ِ عاج.
رُخان‏اش چنان است كه از بوته‏ى‏ياسمن چيده باشند.
لبانش دو گلبرگ ِ ارغوان است كه از آن مُر ِ صافى همى‏تراود
و بَرَش دستكارى زرين است.
دستان‏اش را به چرخ ِ تراش برآورده‏اند
و ناخن‏هاى‏اش
ميناى تُرسيسى‏ست.
شكم‏اش از عاج ِ بى‏نقص است.
ران‏هايش دو ستون ِ رُخام است
استوار بر دو پايه‏ى زرين.
درون ِ دهان‏اش دكه‏ى شكر ريزان است
و او خود – اگرش ببينيد!- خدنگ، همچون يكى نهال ِ جوان ِ سدر است و
نيكو چون سراسر ِ خطه‏ى لبنان است
و سراپا چيزى دلكش است،
سازه‏ئى در نهايت ِ دلفريبى.

دلدار ِ من، از اين‏گونه است،
دلدار ِ من
اى تمامى ِ دختران ِ اورشليم!
چنين است.»

«- اكنون اى خواهر، فرمان ِ تو بر سر ِ ما و بر ديده‏گان ِ ماست.
تنها با ما بگوى
اى زيباتر از تمامى ِ زيبايان!
دلدار ِ تو از كدامين سوى رفته است.»

«- اما چه‏گونه پاسخ توانم گفت اى جميله‏گان؟
دلدار ِ من، همچون عطر ِ فرو ريخته پريده است
به هنگامى كه رمه‏ى بوسه‏هايش را در سوسن‏زاران ِ من همى‏چرانيد.

كنار ِ خرمن ِ سوسن‏اش بجوئيد!
در بر ِ ياسمن‏اش بجوئيد اى خواهران من!
همه آن‏چه با شما در ميان توانستمى نهاد همين است
در باب ِ نوجوانى كه شادى ِ جان ِ من است.»

سرود ششم

«- تو زيبايى اى دلارام، همچون اورشليم در ذروه‏ى شوكت ِ خويش و همچون ترسه به اسرائيل.
هيبت‏ات اى جنگجوى من، از سپاهى كه جنگ را صف آراسته افزون است.
اما تو را به جان ِ تو سوگند كه يك دم چشمان ِ ملامتگر ِ خويش از من بگردانى
چرا كه بر غلبه‏ى چشمانت معترفم.

موهايت، چون فرو افتد، رمه‏ى بزغاله‏گان را مانَد بر دامنه‏ى جلعاد، كه به زير آيد.
دندان‏هايت رمه‏ى بره‏گان ِ سپيد است كه جُفتا جُفت، تنگ در تنگ از آبشخور به فراز آيند.
لبان‏ات مخملى‏ست خيسانده به ارغوان
و دهانت لذت است.
گونه‏هايت از پس ِ روبند ِ نازك دو نيمه‏ى نارى را مانَد
و گلوگاهت زيبا و بر كشيده از اين دست، با سينه ريزها و آويزهابرج داوود را ماند كه غنيمت‏هاى يلان را از آن در آويخته باشند.
و دو پستان ِ تو بر سينه‏ات آهوبچه‏گانى توأمان‏اند كه مادر ِ خود رها نمى‏كنند.

بگذار با تو بگويم كه مرا در حرم ِ خويش
شصت دختر از تخمه‏ى پادشاهان است همه با نشان و علامت
و هشتاد مُتعه، و باكره‏گانى بيرون از حد ِ شمار.
اما يگانه‏ى جان ِ من از زمره‏ى آنان نيست:

او كبوتر ِ من، يار ِ بى‏آهوى من است.
آميزه‏ى فضيلت‏ها، دردانه‏ى مادر ِ خويش، عزيز ِ جان ِ بانوئى‏ست كه به دنياش آورده.
چندان كه زنان ِ حرم بازش بينند غريو بردارند:

«- اى نيكبخت! شادكامى ِ جاودانه از آن ِ تو باد!»

و پادشا زاده‏گان و كنيزكان بى آن كه دمى از ستايش ِ او باز ايستند
فرياد برآرند:

«- هان! بنگريد، بنگريد،
چون چشم باز مى‏گشايد، سپيده‏دمان را مانَد.
بر زيبائى‏اش آفرين كنيد
كه نگاه‏اش دلفريبنده است
به زيبائى
ماه را ماند
به پاكيزه‏گى
چشمه‏ى خورشيد را.
بر اين باكره‏ى جنگاور به ستايش بنگريد
كه هيبت‏اش از سپاهى كه جنگ را صف آراسته بر مى‏گذرد
و همچون اختر ِ نرگال
هراس به دل مى‏نشاند.»

سرود هفتم

«- بامدادان گام‏زنان به باغ ِ خوش‏منظر ِ درختان ِ گردو درآمدم
و سرسبزى ِ دره را به تماشا ايستادم.
سر ِ آن داشتم كه جوش ِ جوانه را بر چفته‏ى تاك‏ها نظاره كنم
و برافروختن ِ لاله‏هاى گل‏نار را بر ناربُنان.
اما ندانستم كه روح ِ نا آرام ِ من چه‏گونه مرا به پيش راند
كه بى‏خبر، كنار ِ ارابه‏هاى چار اسب ِ اميناداب
به ميان ِ انبوه ملازمان ِ ركابم هدايت كرد.»

«- باز آ، باز آ، اى بانوى شولمى!
خدا را خرامان باز آ
خوش مى‏خرام تا به تماشاى تو بنشينيم!
چرخى بزن تا در همه سويت ببينيم
و به تحسين‏ات زبان بگشائيم!
شما را چه افتاده است اى ملازمان، شما را چه افتاده است؟
براى چه مى‏خواهيد در بانوى شولمى ببينيد؟
براى چه مى‏خواهيد خيره در بانوى شولمى بنگريد؟
مگر او رقاصه‏ى اردوگاه است
يا خود مگر از بازيگران ِ مه‏هه نائيم است؟

ترانه و آهنگ است بانوى شولمى:
سرشت ِ او همه رقص است و خرام است باكره‏ى شولم.
آه، ساق‏هاى تو در سندل‏هاى خويش چه زيبايند، اى شاهزاده بانوى من،
چه زيبايند ساق‏هاى تو در پوزارهايت اى دوشيزه كه از تبارى محتشمى!
تراش ِ ساق‏ها و گِردى ِ ران‏ها و انحناى كمرگاه ِ تو بس شگفت‏انگيز است!
گِرد ِ تهى‏گاهت طوق ِ زرى‏ست، دستكار ِ هنرورى استاد.
حقه‏ى نافت ساغرى‏ست لبريز از معجونى دل‏انگيز.
شكمت به بى‏نقصى برگچه‏ى انجيرى را مانَد به سپيدى ِ گلبرگ ِ سوسنى،
پستان‏هايت
شيرخواره‏گان ِ توأمان ماده غزالى‏ست
گلوگاهت به زيبائى برج عاجى.
چشمانت درياچه‏هاى دوگانه‏ى حشبون است كه دختران ِ نو بالغِ دروازه‏ى بيت رَبيم دوست مى‏دارند خود را در آئينه‏ى زلالى‏اش نظاره كنند.
بينى‏ات غره و راست همچون برج ِ لبنان است كه راست به نخوت در دمشق مى‏نگرد.
سرت زيبا چون ستيغ ِ كرمل است بر كناره‏ى دريا.
و موى سرخت بر شانه‏هاى تو همچون جبه‏ى شاهى‏ست
و پادشاهان را در حلقه‏هاى خويش به زنجير مى‏كشد.
نوك ِ پستان‏هايت دو حبه‏ى انگور است،
و بالاى تو نرم
شاخ ِ پُر انعطاف ِ نخل را مانَد.
و تمامى ِ تو خوشى و دلكشى‏ست اى دلارام.

تو سرچشمه‏ى لذت‏هائى در مستى ِ خواهش‏ها
و به سبب ِ انگوركان ِ آن دو پستان است
كه عطش را از ميوه‏ى تمامى ِ تاكستان‏ها خوش‏تر فرومى‏نشانى.
سيب‏بُن از شوق ِ نفست به شكوفه مى‏نشيند
و نسيم ِ دهانت مشام ِ جان را عطرآگين مى‏كند.»

«- از اين بيش درنگ مكن اى دلدار اى يگانه‏ى من!
بيا تا به باغ‏ها بيرون رويم
شب را در واحه‏ى نزديك به سر آريم
سپيده‏دمان برخيزيم
و جوش ِ جوانه رابر چفته‏ى تاك‏ها بنگريم.
بنگريم كه شكوفه بر تاك چگونه مى‏شكفد
و مردنگى‏هاى نارُبن چه‏گونه بر مى‏افروزد.
لبان ِ تو را آن‏جا از باده‏ى خويش تازه خواهم كرد
و تو را از داشته‏هاى نهان ِ خويش هديه‏ها خواهم داد
و مهر گياه
گرد بر گرد ِ ما
عطر ِ خوش خواهد افشاند
و ميوه‏هاى خوش ِ فصل ِ نو و ميوه‏هاى فصل ِ گذشته در دسترس ِ ما خواهد بود.

بارى اين همه از آن ِ تو تنهاست كه دلم به دلكشى‏هاى تو مفتون است
اى كه اشتياق ِ خود را بر جان ِ من افكنده‏اى!»

 

سرود هشتم

«- دريغا دريغا كه برادر ِ من نيستى از بطن ِ مادرم!
و روياروى ِ همه عالم شير از پستان‏هاى مادر ِ من نمكيده‏اى!
مى‏توانستم با تو به هر جاى در آيم
از يكديگر بوسه گيريم و به يك‏ديگر بوسه دهيم
بى آن كه زهرخند ِ حاسدان برانگيخته شود.
دست ِ تو را به دست گرفته تو را به خانه‏ى مادر ِ خود مى‏بردم
به حجره‏ئى كه در آن پا به جهان نهاده‏ام،
و مادرم لحظات ِ عشق ِ ما را مراقبت مى‏كرد.
به دلاسوده‏گى شراب ِ خاص ِ مرا مى‏چشيدى و عصاره‏ى نارهاى مرا مى‏مكيدى:
دست ِ چپم را زير ِ سر ِ تو مى‏نهادم و به بازوى راست
تو را تنگ در خود مى‏فشردم…»
«- اى دختران اورشليم! شما را
به غزالان و ماده آهوان ِ دشت سوگند مى‏دهم
دلارام ِ مرا كه خوش آرميده است بيدار مكنيد
و جز به ساعتى كه از خود خواسته
از خواب‏اش بر نه‏انگيزيد!»

به جست‏وجوى تو مى‏آيم اى دلارام ِ من
زير درختى كه به يكديگر دل سپرديم
هم در آن جاى كه شور ِ عشق‏ات از خواب بر آمد.»

«- اى دلدار! مرا تنگ در خود بفشار،
مرا مُهر وار بر دل خود بگذار
و همچون ياره‏يى بر ساعد ِ خويش در بند
چرا كه فرزانه‏ئى گفته است:
«- عشق به زورمندى ِ مرگ است
و محنت‏اش همچون سرنوشت شكست نمى‏پذيرد.
همچون شائول
شعله‏ئى كاهش‏ناپذير است.
پيكان ِ آتشين ِ يهوه‏ى سرمدى‏ست اين.
لهيب ِ عشق را سيلاب‏ها و نهرها خاموش نمى‏تواند كرد.
اگر آدمى هر آن‏چه را كه در تعلق ِ دست‏هاى اوست ببخشد
و هر آن‏چه را كه در سراى اوست ايثار كند
به اميد ِ آن كه اندكى عشق به كف آرد،
تا خود به هيأت ِ عشق درنيايد اين همه جهدى بى‏ثمر خواهد بود.»
نيز پيشينيان گفته‏اند:
« شاه سليمان را در بَعلْ آمون تاكستانى بود
و آن را به اعتماد به ناتوران سپرده،
و ناتوران هر يكى
شاه سليمان را
به عوض
هزار سكه‏ى سيم مى‏پرداختند.»

ناتوران را و سكه‏هاى سيم را به شاه سليمان وا مى‏گذارم
و تاكستان ِ يگانه‏ى خود را، من
از براى دلدار ِ يگانه‏ى خويش نگه‏بانى مى‏كنم.

از آن سو پسران ِ مادرم با خود چنين مى‏گويند:
«- ما را خواهركى نو جوان هست
كه ديرى نيست تا به بلوغ رسيده شده
و پستان‏هايش تازه برآمده است.
يكى دغدغه‏ى خاطر ست و غم ِ جان!
بر ماست كه هوشيار ِ كارش باشيم.»

مرا نياز مباد! كه محبت ِ دلدار ِ من، مرا خود حفاظى استوار است.
محبت ِ دلدار ِ من مرا به باروئى مبدل كرده تسخيرناپذير.
از براى او، فواره‏ى شادى‏هايم من.»
«- تو سخت استوارى، آرى اى نگارين ِ من!
همچون حصارى با كنگره‏هاى سيمين
تزلزل ناپذيرى
و چونان دروازه‏ئى از چوب ِ سدر كه به سيم و زر اندوده باشند پاى در جائى.
از براى دلدار ِ خويش سرچشمه‏ى همه لذت‏هائى، فواره‏ى همه شادى‏هايى.
آه، در باغستانى كه شب به نشاط مى‏گذرد
آوازت را آهسته كن
تا همراهان ِ من بنشنوند!»

«- اكنون بگريز اى محبوب ِ من!
ليكن تيز بازآى!
از بلندى‏هاى عطرآگين به چالاكى ِ آهوان و غزالان ِ تند رفتار
شتابان به سوى من باز آى!»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: