چيدن سپده دم مارگوت بيكل ترجمه احمد شاملو

چيدن سپده دم ــ مارگوت بيكل ترجمه احمد شاملو

ميلادِ يكي كودك
شكفتنِ گُلي را ماند
چيزي نادر به زنده گي آغاز مي كند
با شادي و اندكي درد.
روزانه به گونه يي برمي بالد
بدان ماند كه نادره ي نخستين است
و نادره ي آخرين.

***

تنها آن كه بزرگترين جا را
 به خود اختصاص نمي دهد
از شادي لبخند بهره مي تواند داشت.
آن كه جاي كافي براي ديگران دارد
صميمانه تر مي تواند
با ديگران بخندد
با ديگران بگريد.

***

چه مدت لازم بوده است
تا كلمه ي عفو
بر زبان جاري شود
تا حركتي اعتماد انگيز
انجام گيرد؟

بيا تا جبران محبت هاي ناكرده كنيم
بيا آغاز كنيم.
فرصتي گران را به دشمن خويي
از كف داده ايم
و كسي نمي داند چقدر فرصت باقيست
تا جبرانِ گذشته كنيم

دستم را بگير!

***

روزت را درياب
 با آن مدارا كن
اين روز از آنِ توست
بيست و چهار ساعت كامل.-
به قدر كفايت فرصت هست
تا روزي بزرگ شود.

نگذار هم در پگاه فرو پژمُرَد.

***

نان پختن
نان شكستن
نان قسمت كردن…

نان بودن!

***

ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودن كه
چگونه زير غلتكي مي رود
و گفتن كه «سگ من نبود».

ساده است ستايش گلي
چيدنش
و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد.
دوست داشتن بي احساس عشقي
او را به خود وانهادن و گفتن
كه ديگر نمي شناسمش.

ساده است لغزش هاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان
و گفتن كه من اينچنينم.

ساده است كه چگونه مي زييم
باري
 زيستن سخت است
و پيچيده نيز هم.

***

درخت هر چه سالخورده تر باشد
سُترگ تر است و پُر ارزش تر
ريشه اش هر چه عميق تر
پاي در جاي تر در برابر توفان
شاخه اش هر چه انبوه تر
پناه اش امن تر
تنه اش هر چه بنيرو تر
تكيه گاهي اطمينان بخش تر
تاجش هر چه بَرتر
سايه اش دعوت كننده تر.

هر حلقه اش نشان نماياني است
از روزگاري كه پسِ پشت نهاده:
همچون چيني بر چهره يي.

***

اندك آرامشي در واپسين ساعاتِ روزي پاي در گريز
اندك آرامشي در فاصله ي روزها،
تا ديروز شكل گرفته
به فراموشي سپرده نشود
و فردا
به هيأتِ امروز فراز آيد.

***

زندگي به امواج دريا ماننده است
چيزي به ساحل مي برد و
چيزي ديگر را مي شويد.

چون به سركشي افتد
انبوه ماسه ها را با خود مي برد
اما تواند بود
كه تخته پاره يي نيز با خود به ساحل آرد
تا كسي بام كلبه اش را
بدان بپوشاند.

***

در راه جُلجتا
در راه گانوسا…
در تماميِ راه ها
سنگ هايي افتاده است
پاره سنگ هايي
تكه هاي تيزي
ريگي
براي پرتاب كردن
يا بر آن فرو غلتيدن.

در راه جُلجتا
در راه گانوسا…
در تمامي راه ها
سنگ هايي افتاده است
كه وامي داردمان
تا آهسته گام برداريم
بايستيم
به افتاده گان ياري دهيم
تا چون ما
باز ايستادن را بياموزند.
در راهِ جُلجتا
در راه گانوسا…
در تماميِِ راه ها
به هر گام سنگ هايي افتاده است.

***

همچون پرنده كه باشكوه
به پرواز در مي آيد
بال مي گشايد و
پرواز كنان مي گذرد
مي چرخد و
آرام بر هوا مي لغزد،
آدمي را نيز
هواي پرواز در سر است
تا دور شود
راهش را بيابد
و در آرامش
به جست و جو پردازد
همچون پرنده
كه بر زمين مي نشيند
بال جمع مي كند
دانه برمي چيند
به تورِ صياد و دام خطر مي افتد،
آدمي نيز باز مي گردد
آماده
تا خود را به زندگي و
 تقدير خويش سپارد.

***

گاه آرزو مي كنم زورقي باشم براي تو
تا بدان جا برمت كه مي خواهي.
زورقي توانا
به تحمل باري كه بر دوش داري،
زورقي كه هيچگاه واژگون نشود
به هر اندازه كه نا آرام باشي
يا متلاطم باشد
دريايي كه در آن مي راني.

***

پيش از آن كه واپسين نفس را برآرم
پيش از آن كه پرده فرو آفتد
پيش از پژمردن آخرين گل
بر آنم كه زندگي كنم
برآنم كه عشق بورزم.

در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنياي پر از كينه
نزد كساني كه نيازمند منند
كساني كه نيازمند ايشانم
كساني كه ستايش انگيزنند،
تا دريابم
 شگفتي كنم
بازشناسم
كه ام
كه مي توانم باشم
كه مي خواهم باشم،
تا روزها بي ثمر نماند
ساعت ها جان يابد
و لحظه ها گرانبار شود

هنگامي كه مي خندم
هنگامي كه مي گريم
هنگامي كه لب فرو مي بندم

در سفرم به سوي تو
به سوي خود
به سوي حقيقت
كه راهي ست ناشناخته
پُر خار
ناهموار،
راهي كه، باري
در آن گام مي گذارم
كه در آن گام نهاده ام
و سرِ بازگشت ندارم

بي آن كه ديده باشم شكوفاييِ گل ها را
بي آن كه شنيده باشم خروش رود ها را
بي آن كه به شگفت در آيم از زيباييِ حيات.ـ
اكنون مرگ مي تواند
فراز آيد.
اكنون مي توانم به راه افتم.
اكنون مي توانم بگويم
كه زنده گي كرده ام.

***

‌‌‌‌تسليم شدن به زندگي به خويشتن
تسليم شدن به توفان ها به زندان ها
دست يافتن به شجاعت به اعتماد.
دست يافتن
به شادي و آزادي.

***

در راه ديروز و فردا
زير درختي فرود مي آيم
در سايه اش
براي لحظه يي كوتاه از زنده گي ام
انديشه كنان به راه خويش
انديشه كنان به مقصد خويش
انديشه كنان به راهي كه پسِ پشت نهاده ام
انديشه كنان به تماميِ آنچه در حاشيه راه رُسته است:
آنچه شايسته ي تحسين است نه بايسته ي تاراج شدن
آنچه شايسته ي به جاماندن در راه خاطره است
نه بايسته ي به سرقت بردن.

در راه ديروز به فردا
زير درختِ زنده گي ام فرود مي آيم
در سايه اش
براي لحظه يي از فرصت ام.

***

از جنگ بي شكوه
احساسي اندك دارم
اما آنچه به تمامي در مي يابم
عشقي ست كه آرزوي همگان است.
از كشمكش هاي دايمي
احساسي اندك دارم
اما آنچه به تمامي در مي يابم
آرزوي با هم بودن است.
از جنگ فقط براي آنكه جاني به در برم
احساسي اندك دارم
اما آنچه به تمامي در يافته ام
چيزي ست كه در اين بازي نهفته.

***

شگفت انگيزيِ زنده گي
با آگاهي به ناپايداري اش
در جرأتِ تو شدن
در شجاتِ من شدن
در شهامتِ شادي شدن
در روحِ شوخي
در شاديِ بي پايانِ خنده
در قدرتِ تحملِ درد
نهفته است.

***

ابرهاي خزاني در ذهن و روحِ من
ابرهاي خزاني، سنگين و پُر سايه.
خاط در آرامش است
انديشه ي آدميان را باز نتوان خواند
و مقاصد آدميان را به چشم نتوان ديد

قلب ها به خوابي خوش فرو شده است
به اميدِ پراكندن ابر ها.

ابرهاي خزاني در ذهن و روحِ من.

***
آنگاه كه قيود و پيش داوري ها
 يكسره از پهنه ي زمين روفته باشد
تنها در صراحتِ بي قيد و شرط
در خلئي آزاد كننده و پايدار،
براي زنده گي تازه
براي روحي تازه
فضايي مُيسّر است.

***

مي توانم نگه دارم دستي ديگر ررا
چرا كه كسي دست مرا گرفته است
به زنده گي پيوندم داده است.

***

گرفتار
وحشت زده
مبهوت
از شعبده ي زيستن
به چشم ديدن
به گوش شنيدن
به دست سودن
به بيني بوييدن
به زبان چشيدن
به قصد دريافت آن كه
زنده گي چيست
چه مي تواند باشد.
گرفتار
وحشت زده
مبهوت.

***

ره آورد هاي خاصِ زنده گي
هميشه در سكوت پيشكش مي شود:
دوستي و عشق
ميلاد و مرگ
شادي و درد
گل و طلوع خورشيد،ــ
و سكوت
به مثابهِ فضاي ژرف ِ فرزانگي.

***

واپسين شعاع آفتابِ شبانگاهي
نشان دهنده راهي ست
كه خواهان در نوشتنِ آنم.
خش خش برگ ها زير قدم هايم
مي گويد: بگذار تا فرو افتي
آنگاه راه آزادي را باز خواهي يافت.

***

فسرده
در دلِ بهاري گرم
در محيطي يخ زده
كلماتي خالي از عشق
نوازسي سرد.

غسرده در دلِ تابستاني داغ
در تكراي غم انگيز
بي علاقگي
دلسرديِ مرگ زاي.

فسرده در دلِ پاييزي دلپذير
در بي توجهي
نگاهي مشكوك
نوميدي.
آب شده در دل زمستاني يخ زده
در دستي گرم
در نگاهي مهر آميز
در حرارتِ نفسي داغ.

***

حقيقت گرا نيز گاه به رؤيا گرفتار مي آيد،
رؤياي حياتي ديگر
حياتي صلح آميز
حياتي كه سرِ آغاز شدن دارد
حياتي ديگرگون شده
و رؤياهايي به مثابهِ حقيقت
و قطراتي كه سنگ را تواند سُفت.

و حقيقت گرا ديگر باره
به واقعيت بازمي آيد به هشيواري
تا رؤيايش را بشناسد
تا بتواند همچنان
مسافر نيكبختِ رؤياها باشد.

***

مي بايد خود را از دامِ اوهام برهانيم
گر بر آن سريم
كه همه چيزي را دريابيم.

مي بايد ايمان داشت
كه به هنگام
تنها از نيروي فرزانگيِ خويش
مدد بايد جُست.

***

به بخت اگر باور داشته باشيم
هم امروز
يا هم امشب
آرامش فرا مي رسد
تو را
و مرا.
از اين دَم اگر لذت ببريم
زنده گي مان در دست هاي ماست
و ما تنها
بار مسئوليت مان را
بر دوش مي كشيم.
به بخت اگر باور داشته باشيم
نه فقط امروز و
نه فقط امشب
آرامش فرا مي رسد
تو را
و مرا.

***

تپه هاي پوشيده از برف
درختان پوشيده از برف
راه هاي پوشيده از برف

آن كه بر برف قدم نهد
ردِ پايي به جاي  مي گذارد
كه آدمي را به تعقيب خويش
ترغيب مي كند.
تپه هاي پوشيده از برف
درختان پوشيده از برف
راه هاي پوشيده از برف ــ
و هميشه در جايي
نشاني از زنده گي.

***

انديشه مكن كه شانه هايت سنگين شود
انديشه مكن كه از كشيدن بارِ ديگران ناتواني
در شگفت مي ماني از نيروي خويش
در شگفت مي ماني كه به رغم ضعف خويش
چه مايه توانايي!

***

توفان كه فرو نشست
ابرهاي پُر غريو كه پراكند
و نخستين پرتو خورشيد
كه بازتابيد بر زمين كه هنوز از باران خيس است
همه چيز بوي زنده گي مي گيرد
از پس آغازي ديگر و رُشدي دوباره
هر علف و هر بوته
تنفس آغاز مي كند
هوا تازه و پاكيزه مي شود
شاخه هاي درختان ير بر مي آورد
گيسوان ژوليده دوباره آراسته مي شود
و آرامش باز مي گردد
همان آرامش پيش از توفان
كه همانندي ندارد در هيچ چيز.

***

عشق عشق مي آفريند
عشق زندگي مي بخشد
زنده گي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي آفريند
دلشوره جرأت مي بخشد
جرأت اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد مي آفريند
اميد زنده گي مي بخشد
زنده گي عشق مي آفريند
عشق عشق مي آفريند.

***
در مي رسد آن روز
كه رود به سوي بلندي جريان يابد
تكه هاي برف در هوا معلق مانَد
كودكان رو به بلوغ و
بالغان رو به كودكي بربالند
حتا زمين مسيري معكوس در پيش گيرد
باد همه چيز را با خود ببرد
زمين در خود به چرخش در آيد
و هوشياران را
همه چيزي به وحشت افكند.

اگر كسي بار ديگر بذر افشاند
انسانيت مي تواند دگر باره
به اوج شكوفايي رسد.

4 دیدگاه

  1. negar said,

    سلام
    بسیار زیباست.ازتون بی نهایت ممنونم..

  2. مصطفی said,

    بی نظير
    عمق معنی زندگی

  3. ali said,

    صدایی به زیبایی صدای شاملو نشنیده ام ، همینطور اشعاری که انتخاب کرده اند معرکه است

  4. صدرا said,

    بعضی کلمات و جمله های شعر از قلم افتاده… خواهش میکنم تصحیح کنید..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: