والاس استیونس – شعر مدرن

ژوئن 27, 2011 at 8:48 ق.ظ. (Uncategorized)

(Wallace Stevens)والاس استیونس

(والاس استیونس) دردوم اکتبر سال 1879 در ژیدنیگ پنسیلوانیا) به دنیا امد. او مهم ترین شاعر امریکایی در قرن بیستم بود که در سال 1955 درگذشت. شاعر در شعر مدرن هرجا که بخواهد می تواند سطر را بشکند و حتی کلمه ای را در انزوای کامل در یک سطر خالی رها کند در حالی که در سطرهای بالا و پایین اش جمله ها و عبارت هایی کامل وجود دارند. این نکته در شعر استیونس به حد اعلای خویش می رسد. شعر او در عین تلاش برای نزدیکی به طبیعت بر شکست خوردگی این تلاش در ورطه میان سوژه و طبیعت یا همان غیرطبیعی بودن سوژه گواهی می دهد.

تزهای متضاد
والاس استیونس- مترجم علي ثباتي

اکنون انگورها بر تاک­ ها مخملین شده ­اند.
سربازی به پشتِ درِ من گام می ­زند.
کندوها از شانه­ های عسل سنگین شده ­اند.
پشتِ, پشتِ, پشتِ درِ  من.
و ملائک مقرب بر گنبد گرد می ­آیند.
و قدیسان در رداهای نو می­ درخشند.
پشتِ, پشتِ, پشتِ درِ  من.
سایه ­ها بر دیوارها فرومی ­کاهند.
عریانیِ خانه بازمی ­آید.
آفتابی اسیدی تالارها را می ­آکند.
پشتِ, پشتِ. خون بر بلوط­ ها لکه می ­اندازد.
سربازی پشتِ در من پاورچین-­پاورچین گام می ­زند.

تزهای متضاد. دو
مترجم: علی ثباتی

بعدازظهر شیمیائی در میانه­ ی پائیز.
وقتی ­که تعمیرکاران گران­سنگِ زمین و آسمان نزدیک بودند,
وانگاه برگ­ های اقاقیا هم زرد بود,
او گام می­ زد با پسربچه­ ی یک­ ساله ­اش بر دوش.
خورشید تابید و سگ و غی کشید و پسربچه خوابید.
برگ ­ها, حتا برگ­ های اقاقیا, اقاقیای سبز.
او می­ خواست و می ­جست واپسین پنا­گاه را,
دربرابر ناز و تنعم زمستان.
و شهدایِ باب روز[1]. گام می ­زد سویِ انتزاعی
که خورشید, سگ, و پسربچه, خط و مرزش بودند.
سرما سوز می ­انداخت در قوهای گسترده-­فوج.
برگ ­ها می­ افتند هم­چون نُت ­هایی از پیانو.
انتزاع به ­یک­باره آن­ جا بود و باز-رفته بود.
سیاهان در پارک فوتبال بازی می ­کردند.
انتزاعی که دید, هم­چون برگ­ های اقاقیا, بی­ پیرایه:
فرضی که چیزها جملگی نتیجه ­اش بودند.
شوقی حماسی و والاتبار[2]. مگسان
و زنبورها هنوز در پی عطر داوودی بودند.

[1]  . martyrs a  la mode: ترکیبی طنزآمیز از فرانسه و انگلیسی, در اشاره به عظمتِ فرض-­گرفته -شده برای کشتگان جنگ و قدیسان.

[2]  . noble Alexandrian verve: به شعر حماسی دوازده سیلابی در فرانسه اشاره دارد, و از همین رو والاتبار را هم باید در معنایی در نظر گرفت که راسین در وصف شعر اصیل به کار می برد. طبیعتاً ترجمه­ ی تحت ­اللفظی آن کمک چندانی به متن نمی­کرد.

تفوقِ سیاه
والاس استیونس- مترجم علي ثباتي

شب­هنگام, در جوارِ آتش[1],
رنگ­های بوته­ها
و رنگ­های برگ­های فروافتاده,
خود را تکرار می­کنند,
چرخانده[2] در اتاق,
چونان خودِ برگ­ها
که چرخان با باد.
آری: اما رنگ شوکرانِ گران­
به خرام[3] آمد.
و فرایادم آمد فریادِ طاووسان[4].

رنگ دُم­شان
چونان خودِ برگ­ها بود
چرخان با باد.
در گرگ­ومیشِ باد.
بالای اتاق خرامیدند,
هم در آن حال که به پرواز درآمده بودند از شاخه­های شوکران
تا به سطح زمین.
شنیدم فریادشان را – طاووسان
آیا فریادی بود, این, دربرابر گرگ­ومیش
یا در برابر خودِ برگ­ها
چرخان با باد.
چرخان چونان شعله­هایی
چرخانده در آتش.
چرخان چونان دُم طاووسان
چرخانده در آتشی بلند,
بلند چونان شوکران
آکنده از فریادِ طاووسان؟
یا شاید این فریادی بود دربرابرِ شوکران؟

بیرونِ پنجره,
دیدم که سیارات گرد آمدند
هم­چون خودِ برگ­ها
چرخان با باد.
دیدم که چطور شب دررسید
دررسید خرامان چونان رنگ شوکرانِ گران.
به هراس افتادم.
و فرایادم آمد فریاد طاووسان

پی نوشت ها

[1]  . شومینه در سنت شعری آمریکا تداعی­گر خاطره است, و این شعر نیز بر محور فرایادآوردنِ مرگ و خاطره­ی مردگان بسط می­یابد.

[2]  . چرخاندن/چرخیدن (turned/turning) در این شعر, طبق نظر النور کوک, هم به معنای آرایه­های ادبی است چراکه خود واژه­ی trope در معنای آرایه­ی ادبی از حیث ریشه­شناختی به معنای چرخیدن است, هم به معنای ورق خوردن کتاب, و هم به معنای دیگرگون شدن رنگ­ها در پائیز و به وقت مرگ و زوال است (امری که هم­چون سیلانی دائمی در شعر رخ می­دهد) در عین حال به معنای پایان­بندی نا­به­هنگام هر سطر نیز هست, سطرهایی که معنای­شان موقوف به سطر بعدی می­شود که در انگلیسی به آن enjambment می­گویند.

[3]  . در ادبیات انگلیسی­زبان واژه­ی stride هم در معنای قدم­های خرامان و هم صلابت و ابهتی که در گام زدن پدیده­ای خوفناک نظیر مرگ دیده می­شود در شعر بسیاری از شاعران کلاسیک متداول بوده است.

[4]  . شوکران و طاووس علاوه بر این­که در زبان انگلیسی هم­قافیه هستند (hemlock/peacock) – امری که در متن ترجمه با «-ان» جمع برای طاووس تا اندازه­ای جبران شده است – از حیث ظاهر هم شبیه به هم هستند. شاخه­های شوکران و پاهای طاووس از حیث ظاهر شبیه به یک­دیگرند. علاوه بر این در اسطوره­شناسی روم باستان جونو همسر ژوپیتر در واکشن به غرور طاووس پاهایی زشت  به او می­دهد و فریاد ضجه­گونه­ی طاووس از همین روست.

کارت­پستالی از آتشفشان[1]
والاس استیونس- مترجم علي ثباتي

کودکانی که استخوان ­های ما را برمی­ گیرند
هرگز نخواهند دانست که این­ها روزگاری
به چالاکی روباه­ ها بر تپه­ساران بوده­ اند؛

و این­که در پائیز, وقتی انگورها
تندی هوا را تندتر می­کردند به عطر خویش
این­ها را حیاتی بوده است, با نفسی سرد؛

و اندک ­کسانی حدس خواهند زد که با این استخوان­ها
بسی چیزهای دیگر بر جای گذاشتیم, بر جای گذاشتیم آن­چه را که هنوز
تجلی چیزهاست, بر جای گذاشتیم آن­چه را که احساس کردیم

در آن­چه بدان نگاه کردیم. ابران بهاری می­گذرند
بر فراز خانه­ ی ویلایی متروک
بالای دروازه­ مان و آسمانِ پرباد
یأس بلیغی را فریاد می­کند.

از دیرباز می­شناختیم هیئتِ خانه را,
و آن­چه درباره ­اش گفتیم

جزئی شد از آن­چه که هست…کودکان,
که هنوز هاله ­ای می­بافند غنچه­ آذین,
گفتارِ ما را تکلم خواهند کرد بی­ که هرگز بدانند,

و خواهند گفت خانه چنان می­نماید
که انگار آنکه درش می­زیسته بر جای گذاشته است
روحی را که می­توفد در دیوارهای سفید.

خانه­ای کثیف در جهانی از درون ویران,
پاره­ پاره­ی اشباحی برشده تا سفیدی,
آغشته به طلایِ خورشیدِ سرشار.

[1]  . آتشفشان تمثیلی از صدای ماندگار یا قدرت­مند نیز هست.

حکایت جام – والاس استوینس
مترجم علي ثباتي

توضیح مترجم در رابطه با اين شعر:

بر طبق نظر اِلِنور کوک, شارح والاس استیونس و نویسنده ی کتاب «راهنمایی برای خواننده­ی والاس استیونس», «جام» در این شعر نه یک پارچ شیشه ای ساده بلکه یک ظرف چینی خاوردور است, و از همین رو هم معادل جام برای آن مناسب ­تر است چون هم توازنی آهنگین با واژه­ی «جار» در انگلیسی دارد و هم ظرافت ­های کار دستی انسان بر یک شیء را به ذهن متبادر می کند. این شعر به شکلی تقابل دوگانه ی تمدن/توحش را نشان می ­دهد و از بحث برانگیزترین شعرهای استیونس بوده است. جام به شکلی وهمی بر ایالت تنسی نهاده می­شود, نه در نقطه ­­ای خاص, بلکه بر خود ایالت تنسی, گویی جام هبوطِ خدایی باشد دربرگیرنده­ ی تمامی ایالت تنسی. واکنش طبیعت بکر یا وحشی به این جام عصیانی اولیه و بعد رام شدن آن دربرابر جام است. جام به مثابه ­ی امری جزئی کلیت طبیعت را دیگرگون می­ کند, امری جزئی که نظم یک کلیتِ محض را بر هم می ­زند؛ در این شعر پژواک رابطه­ ی امر جزئی و امر جهانشمول و وارونگی این رابطه در یک لحظه­ ی خاص چشمگیر است. استیونس معتقد بود که در قیاس با فلوریدا, تنسی به مکانی بی­ واقعه می­ ماند که در آن هیچ ­چیزی رخ نمی­ دهد, همان انگاره­ی بیرون زمان ایستادن. و در این شعر هم جام که در بند اول شعر جایگاهی نامشخص دارد رفته­ رفته در بند سوم با شگرد تعویض زاویه­ ی دید, که شگردی سینمائی است, بر فراز زمینی از زاویه­­­ ی نزدیک ­تر نشان داده می ­شود. جام بر سرتاسر ایالت تنسی سلطه می ­یابد و امکان رویدادن هر اتفاقی را منتفی می ­کند. نه پرنده­ ای در قلمروی این جام می ­تواند به پرواز درآید و نه بوته­ ای سر زند. در ادامه, به خاطر دشواری­ ها و ابهام­ های این متنِ به ظاهر ساده برخی باید معنای برخی واژه­ ها در زبان اصلی و نیز علت انتخاب برخی معادل ­های ظاهراً نامربوط را توضیح ­دهم:

slovenly wilderness

این عبارت را در اصل باید به گستره یا پهنه ­ی آشفته یا همان دشت مشوش ترجمه کرد؛ اما می­ خواستم بکر و وحشی بودن طبیعت و تقابل آن با مصنوع بودن و متمدنانه بودنِ ظاهری جام را پُررنگ کنم و برای همین معادل طبیعت وحشی را برای آن برگزیدم

rose up to

این اصطلاح هم به معنای صعود کردن و افزایش یافتن تا سطحی مشخص است و هم به معنای سر به شورش و طغیان گذاشتن, و در این سطر به نظر من هر دوی این معناها اهمیت دارند, طبیعت هم می­ خواهد دربرابر جام مقاومت کند و رام آن نشود و هم از شیب تپه خود را به سوی آن بالا می ­کشد. معادلِ «گردن کشیدن» به هر دو معنا در فارسی به کار می­ رود و به نظرم تا اندازه­ ای این ایهام را در متن ترجمه بازسازی می ­کند.

of a port

این عبارت را نباید معادلِ «بندرگاه», «مدخل» یا «دروازه­» (که همگی معانی متداول آن هستند) در نظر گرفت, چراکه اصطلاحی مشخص است و در زمان سروده شدن شعر صفتی در زبان عامیانه بوده که برای فردی متشخص و برخوردار از حسن رفتار به کار می ­رفته. در همین معنا هم با جایگاه ممتاز و موقعیت منحصر به فرد جام هم همخوان است.

give of
این فعل به معنای نثار کردن و دست کشیدن از چیزی در راهی مشخص است, مثلاً در جمله­ ی زیر:
She gave of all her time to solve the problem.
می­توان اینطور گفت که «او از تمامی وقتش برای حل مشکل گذشت.»
اینجا جام بر تمامی طبیعت بکر تنسی سلطه یافته و حاضر هم نیست از هیچ ­چیز آن دست بکشد.

یک نکته­ ی آوایی:

Round, around, surround, ground

این کلمه­ ها در دو بند اول مشخصاً برای ایجاد حالت دوران آورده شده­ اند و نیز برای نشان دادن درگیری و ستیزه­ ای که بین جام و طبیعت بکر درمی ­گیرد و منجر به یک دیگرگونیِ شوم و ژرف در کل ایالت تنسی می ­شود. من برای بازسازی تأثیر آوایی این کلمات از حرف «گ» و ترکیبات مربوط به واژه ­ی «گرد», مثل «گرده» و «گرداگرد», استفاده کرده­ ام.

***

حکایت جام
والاس استیونس- مترجم علي ثباتي

بر تنسی جامی نهادم,
و گرد بود, بالای تپه­ ای.
جام طبیعتِ وحشی را
به گردِ تپه برآورد

طبیعت برایش گردن کشید
و پراکنده گشت گرداگرد, دیگر نه وحشی
جام گِرد بود بر گُرده ی زمین
و بلند بود و در هوا منزلتی داشت.

به هر جایی گسترد قلمرویِ خویش را
خاکستری بود جام و بی نقش ­و نگار
نه از پرنده­ ای چشم می­ پوشید, نه از بوته­ ای,
نه همچون هیچ­ چیزِ دیگری در تنسی.

Anecdote of the Jar

I placed a jar in Tennessee,
And round it was, upon a hill.
It made the slovenly wilderness
Surround that hill.

The wilderness rose up to it,
And sprawled around, no longer wild.
The jar was round upon the ground
And tall and of a port in air.

It took dominion everywhere.
The jar was gray and bare.
It did not give of bird or bush,
Like nothing else in Tennessee

خانه خاموش بود و جهان آرام
والاس استیونس- مترجم علي ثباتي

خانه خاموش بود و جهان آرام
خواننده کتاب شد وُ شب تابستان

چون هستیِ آگاهِ کتاب بود.
خانه خاموش بود و جهان آرام

کلمات اِدا می شدند گویی که نباشد هیچ کتابی,
جز آنی که خواننده خم شده بود بر صفحه اش,

می خواست که خم شود, می خواست بسی که باشد
کاوشگری که برایش کتابش حقیقت است, که برایش

شبِ تابستان چون کمالِ فکر است.
خانه خاموش بود و باید می بود

خاموش بخشی از معنا بود, بخشی از ذهن:
ورودِ کمال به صفحه.

و جهان آرام بود. حقیقت در جهانی آرام,
که دَرَش نه هیچ معنای دیگری است, خودش

آرام است, خودش
تابستان است و شب, خودش
هست خواننده ای که دیرهنگامی خم شده آنجا و می خواند.

شمع دره
والاس استیونس- مترجم علي ثباتي

شمع من سوخت, تنها, در دره ای ژرف
پرتوهای شبِ انبوه گِرد آن برآمدند
تا این که باد وزید.
پروتوهای شبِ انبوه
گِرد تصویر آن برآمدند
تا این که باد وزید.

امپراتور ِ بستنی – والاس استيونس
مترجم : علي ثباتي

سیگارپیچ ِ سیگارهای کلفت رو خبرکن
یک هیکل درشتش رو، و خوب بگو به هم بزنه
توی آشپرخونه فنجونای ِ سرشیر مَحشر حَشری کننده رو
بذار کارگرای سلیطه با اون شلیطه های
همیشه از سر عادت به پاشون
فسّ و فسّ و شیطنت کنن وُ بذار پسرها
گل ها رو لای ِ روزنامه های ماه ِ پیش بیارن
بگذار بودن ِ بودن باشد آخرپرده ی حضور
که امپراتور ِ بستنی است تنها امپراتور

از جامه دان ِ چوب از چوب ِ کاجی
که سه تا دستگیره ی شیشه ای کم داره، اون ملافه رو دربیار
که یه روزگاری این زنه روش
کبوترای دُم چتری می دوخته
و یه جوری که بیرون نباشه صورتش بندازش روش
پاهای پُرپینه ی راست کرده اش، اگرم بیرون می زنه
می زنه بیرون تا نشون داده باشه، که چقدره سرد شده،
که چقدره مرده-لال
این چراغ هم بذار بذاره روی نور، نور
که امپراتور ِ بستنی است تنها امپراتور.

 بر شعر مدرن – والاس استيونس
مترجم : علي ثباتي

«شعر ِ ذهن در تکاپوی یافتن آن چه تکافو کند.
همیشه ناچار نبوده بیابد: صحنه فراهم بود و تکرار می کرد
آن چه را که در متن نمایش آمده بود.
سپس نمایش دگرگونه شد.
گذشته اش یک تحفه بود.
باید زنده باشد تا کلام مناسب را به دست آورد،
باید رویارو شود با مردان عصر و دیدار کند
با زنان عصر. باید به جنگ بیندیشد
و باید بیابد آن چه را که تکافو می کند.
باید صحنه ای نو به پا کند. باید بر آن صحنه باشد
و همچون بازیگری سیری ناپذیر
با تأمل و تأنی سخنانی بگوید که در گوش
در ظریف ترین گوش ِ ذهن، تکرار کند
درست آن چه را که خود می خواهد بشنود
که به صدای آن، شنوندگانی ناپیدا گوش می سپارند.
نه به نمایش، بل به خود [شعر] که بیان می شود…»

 

 

سیزده طریق نگریستن اندر پرنده ای سیاه – والاس استیونس
مترجم: علي ثباتي

(I)

میان بیست کوه پاره ی برف پوش
تنها همی جنیبد
چشم پرنده ی سیاه

(II)

شاخ برشاخ ، مرا خیالی سه گونه بود
هم گونه ی درختی شاخین
که برگونه ی شاخسارش نشسته بینی
سه پرنده ی سیاه

(III)

میان لال بازی
یک پرده ی کوتاه
به هرباد پاییزی
پیچان پرنده ی سیاه

(IV)

مردی و زنی یکی استند
مرد و زنی که یکی استند
با پرنده ی سیاه

(V)

آن اوج و فرود زیبا و زیبایی این کنایت
تا دل به کدام سپارم پا سست می کنم ناگاه
چندان که می خواند
یا چو از چهچهه باز ماند
پرنده ی سیاه

(VI)

قندیل ها با بلور بربریت،
آکندند بلند ِ پنجره را
و گرم ِ آمد شدن
با رازی ناگشوده که
تنها دماغ درش درنگ می کند
پنجره را پیمود
سایه ی پرنده ی سیاه

(VII)

هان ای آدم های خُرد ِ هَدَم!
چه تان اوفتاده که هوای
مرغکان طلا رنگ کرده اید؟
خود مگر نمی بینید
که میان زنان ِ پیرامونتان
چه سان می خرامد
پرنده ی سیاه؟

(VIII)

نغمه های نور انگیز و هر ترنّم ِ نابی را می شناسم من
ولی می دانم این را هم
که در دانسته ام نقشی نهان دارد
پرنده ی سیاه

(IX)

آن دم که برون پرید از چشم انداز
از بسیاران دایره یکی را
برحاشیه هاشورزد
پرنده ی سیاه

(X)

دلاله های رامشگری حتی
فریادی برآرند جان گزای
بدان منظر که غرقه در نوری سبز
پرواز کنند
چندی پرنده ی سیاه

(XI)

روزی در راه کانکتیکات
دردلیجانی کرایه ای
زهره اش هراسی شکافت
چرا که سایه ی اسباب سفر را
گرفته بود به جای
مشتی پرنده ی سیاه

(XII)

رود در تکاپوست
به پرواز باید آمده باشد
پرنده ی سیاه

(XIII)

بعد از ظهر، یک سره شامگاه بود
باریدن گرفته بود برفی و بارش برفی در پیش
فرو در سروی شد و بنشست بر شاخه اش
پرنده ی سیاه

 

ترک اوهام در ساعت ده- والاس استیونس
مترجم : لیلا هانی

لباس خواب هایی سپید
خانه ها را تصرف کرده اند
هیچ کدام سبز نیستند
یا ارغوانی با حلقه های سبز
یا سبز با حلقه های زرد
یا زرد با حلقه های ابی
هیچ کدام شان شگفت نیستند
با جوراب های توری
و زیرجامه های پولک دوزی
بنا نیست مردم
خواب بوزینه گان  را ببینند
یا صدف ها را
گهگداری تنها
دریا نوردی پیر
مست و پوتین به پا
در خواب
ببرها را شکار می کند
در هوایی سرخ

حکایت یک جام شیشه ای- والاس استیونس
مترجم : لیلا هانی

در تنسی جامی را نهادم
که گرد بود،

بر فراز توده ی ماهوری
و گرد آورد، جام

گستره ای سرکش و درهم را
گرداگردِ توده ی ماهور
گستره تا جام خیز برداشت
و پیرامون ِ جام خود را پراکند، بی هیچ سرکشی
جام مدور بود بر فراز زمین
و بلندا و دهانه اش روی در آسمان
جام قلمروش را بر هر کجا گسترانید
جامی بود بی رنگ و تهی
که از هیچ پرنده ای و بوته ای نگذشت
مانند هر چیز دیگری در تنسی

مرد خوب هیچ شکلی ندارد – والاس استیونس
مترجم: اميد مهرگان

از خلالِ قرن ها او در فقر زیست.
تنها خدا تنها وقارش بود.

بعدْ نسل به نسلْ او شد
قوی تر و آزادتر، کمی بهترْ جدا (off).

ا هر زندگی را زیست زیرا، اگر آن بد بود،
او می گفت یک زندگی خوبْ ممکن می بود.
در آخرْ زندگی خوب آمد، خوابِ خوب میوه درخشان،
و لازاروس او را لو داد به دیگران،

که او را کشتند، پرها فرو کردند در گوشت اش
برای مسخره کردنِ او. آنها گذاشتند با او در گورش

شرابِ ترشیده برای گرم کردن او، یک کتابِ خالی برای خواندن؛
و روی آن آن ها یک علامتِ دندانه دار گذاشتند،

گورنبشته بر مرگ اش، که خوانده می شد،
مرد خوب هیچ شکلی ندارد، چنان که گویی آن ها می دانستند.

(1946)

آدم برفی – والاس استیونس
ترجمه: مریم صفرزاده

برای دیدن یخبندان
و شاخه های برف – اندود کاج
باید زمستانی باشی

برای نظاره ی سرو های کوهی یخ کوفته
و صنوبران سخت و زمخت
در تابش دور دست ِ آفتاب دی ماه
باید تا دیر زمانی سرما را تاب آورده باشی

باید نه در زوزه ی باد از رنج اندیشه کنی
و نه در خش خش ِ چند برگ
که این صدای سرزمینی ست
آکنده ی باد
بادی که در همان جای تهی وزیدن دارد

زیرا کسی که در برف گوش می کند
و خود ِ «هیچ» است
«هیچ» را که آنجا نیست می نگرد
و «هیچ» را که آنجا هست.

ترجمه ي ديگري از شعر آدم برفي

مترجم: ؟

ذهنی زمستانی لازم است
تایخبندان و شاخه ی درختان کاج را ببینی
که زبر و زمخت شده اند از برف ها

زمان درازی باید سرما خورد
تاسروهای کوهی را دید که از یخ آویز بسته
و صنوبرهای کهنه را در دور دست نگاه کرد

حالا خورشیدنیمه سرد
و شما که نباید فکر کنید به غصه ی صدای زوزه ی باد در خش خش برگها
به صدای زمین
زمینی پر از این بادها که در برهوتش جاری اند

کسی در برف دارد می شنود
او خود هیچ است و هیچی خود را نگاه می کند
هیچی را که نیست جایی
هیچی را که وجود دارد.

سيزده نگاه به توكا – والاس استيونس
ترجمه: مسلم ناظمي

1

در ميان بيست كوه برف اندود
تنها تنابده‌اي كه مي‌جنبد
توكايي است سياه

2

سه انديشه در ذهنم بود
مثل درختي
كه سه توكا
در آن آشيان دارند.

3

در باد پاييز
چرخ مي‌زد توكا
و اين پرده‌اي بود
از پانتوميمي

4

مرد و زن
يكي هستند
مرد،
زن،
و توكا
يكي هستند.

5

نميدانم كدام رادوست تر دارم
زيبايي زير و بم صدا را
يا زيبايي كنايه‌هاي كلام را
توكايي سوت مي‌كشد
كمي بعد!

6

قنديل‌ها از فراز قرنيز مي‌افتند
در پنجره‌اي با شيشه‌اي بي رحم
سايه اي‌ از توكا
بر آن مي‌افتد و دور مي‌شود
فضا
به دنبال سايه مي‌افتد
يك علت غير قابل كشف.

7

هاي! مردان تكيده‌ي «هادام»!
چرا به فكر پرنده‌هاي پر طلايي هستيد؟
نمي‌بينيد توكا
چگونه ميان ساقه ايي زناني كه دورتان مي‌لولند
راه مي‌رود؟

8

من لهجه‌هاي اشرافي را مي‌دانم
و قافيه‌هاي بليغ ناگزير را.
نيز مي‌دانم
كه توكا
درهرآنچه مي‌دانم
آميخته است.

9

وقتي توكا
از منظر به بيرون بال زد
با يك ياز چرخ‌هاي بسيارش
داغي بر لبه‌هاي منظر نهاد

10

در نگاه توكاها
پرواز در شعاعي سبز رنگ
حتي هق‌هقي آهنگين
جيغي است بنفش

11

سرتاسر «كانكتيكات» را پيمود
با كالسكه‌اي از بلور
نخست ترسي در او رخنه كرد
او سايه‌ي ساز و برگش را
با توكايي اشتباه گرفته بود.

12

رودخانه در راه است
بايد پر بگيرد توكا

13

عصر بود
برفي بود
و بنا بود تا آخر غروب
برفي باشد.
توكا
بر شانه‌ سروي
نشسته بود.

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

اکتاویو پاز – احمد میرعلائی

ژوئن 27, 2011 at 8:44 ق.ظ. (Uncategorized)

تیلانتان

اکتاویو پاز
مترجم: احمد میرعلائی

سالها پیش باسنگریزه ها،باخاک وباعلف هرزه ها تیلانتان راساختم.
باروی آنرا به یاد دارم،درهای زردرنگ را وبر روی آن ها انگشتان
جهت نما را،
کوچه های تنگ وبدبورا وساکنان پرسر وصدای آنها را ،
ارگ سبز دولت را وقربانگاه سرخ را،پابرجاوچون دستی گشوده،
باپنج معبد عظیم وراهرویبیشمارش .

تیلانتان، شهری خاکستری درپای صخره ای سپید،شهری به زمین
چسبیده
باچنگ ودندان،شهرغبار ونیایش .ساکنان کند ذهن بودند ،
آداب دوست وستیزه جو ،دستهایی رامی پرستیدند
که آنان راساخته بود، اما از پاها که قادر بودند آنان رانابود کنند
وحشت داشتند.
مذهبشان وقربانیهای ومداومشان که با آن می خواستند عشق اولی را
بخرند وخویشتن رااز لطف دومی مطمئن کند
بی فایده بود . یک بامداد درخشان
پای راست من باخاک یکسانشان کرد،همراه باتاریخشان،
اشرافیت ستمگران ،
عصیانهایشان،ربان مقدس شان،آواز های محبوبشان
ونمای های آئینی شان.وکانان شهر هیچ گاه ظن نبردندکه پاها و
دستها
چیزی به جز دوانتهای پیکر خدایی واحد نبود.

 

شبانه

اکتاویو پاز
مترجم: احمد میرعلائی

 

شب، چشمان اسبان که در شب می لرزند،
شب،چشمان آب درکشتزاری خفته،
شب درچشمان تو ،چشمان اسبان،که درشب می لرزند،
درچشمان آبی پنهانی تو.

چشمان آب برکه،
چشمان آب چاه،
چشمان آب رویا،
سکوت وانروا
چون دو حیوان کوچک به هدایت ماه
از این آبها می نوشند ،
از این چشمان.

اگر تو چشمانت رابگشایی
شب دروازه های خزه اش را می گشاید،
قلورو پنهانی آب دروازه هایش رامی گشاید،
آبی که از دل شب چکه می کند.
واگر آنها راببندی ،
رودی،جریان بی صدا وآرام ،
به درونت سیلاب می ریزد ،پیش می رود،مکدرت می کند:
شب کرانه های روحت را می شوید.

 
 

سنگ آفتاب
اکتاویو پاز
مترجم: احمد میرعلائی

سیزدهمین بازمی گردد… این همان اولین است ؛
و همیشه یکی است – یا شاید این تنها لحظه باشد،
آیا تو ملکه یی ، ای تو ، اولین و آخرین ؟
آیا تو شاهی ، تو یگانه و آخرین معبود ؟
از شعر آرتمیس اثر ژراردو نروال

بیدی از بلور ، سپیداری از آب ،
فواره ای بلند که بادکمانی اش می کند ،
درختی رقصان اما ریشه در اعماق ،
بستر رودی که می پیچد ، پیش می رود ،
روی خویش خم می شود، دور می زند
و همیشه در راه است :
کوره راه خاموش ستارگان
یا بهارانی که بی شتاب گذشتند ،
آبی در پشت جفتی پلک بسته
که تمام شب رسالت را می جوشد،
حضوری یگانه در توالی موج ها،
موجی از پس موج دیگر همه چیز را می پوشاند ،
قلمروی از سبز که پایانیش نیست
چون برق رخشان بال ها
آنگاه که در دل آسمان باز می شوند،

کوره راهی گشاده در دل ِ بیابان
از روزهای آینده ،
و نگاه خیره و غمناک شوربختی ،
چون پرنده ای که نغمه اش جنگل را سنگ می کند،
و شادی های بادآورده ای که همچنان از شاخه های پنهان
بر سر ما فرومی بارد،
ساعات نور که پرندگانش به منقار می برند ،
بشارت هایی که از دست هامان لب پر می زند ،

حضوری همچون هجوم ناگهانی ترانه ،
چون بادی که در آتش جنگل بسراید ،
نگاهی خیره و مداوم که اقیانوس ها
و کوه های جهان را در هوا می آویزد ،
حجمی از نور که از عقیقی بگذرد
دست و پایی از نور، شکمی از نور، ساحل ها،
صخره ای سوخته از آفتاب ، بدنی به رنگ ابر ،
به رنگ روز که شتابان به پیش می جهد ،
زمان جرقه می زند و حجم دارد ،
جهان اکنون از ورای جسم تو نمایان است ،
و از شفافیت توست که شفاف است ،

من از درون تالارهای صوت می گذرم ،
از میان موجودات پژواکی می لغزم ،
از خلال شفافیت چونان مرد کوری می گذرم ،
در انعکاسی محو و در بازتابی دیگر متولد می شوم ،
آه جنگل ستون های گلابتونی شده با جادو ،
من از زیر آسمانه های نور
به درون دالان های درخشان پاییز نفوذ می کنم ،

من از میان تن تو همچنان می گذرم که از میان جهان ،
شکم تو میدانی ست سوخته از آفتاب ،
پستان های تو دو معبد توأمانند که در آن
خون تو پاسدار اسرار متوازی خویش است
نگاه های من چون پیچکی بر تو می پیچد ،
تو آن شهری که دریایت محاصره کرده است ،
باروهایی که نور دو نیمه شان کرده است ،
به رنگ هلو، نمکزار
به رنگ صخره ها پرنده هایی
که مقهور نیمروزی هستند که اینهمه را به خود کشیده اند ،
به رنگ هوس های من لباس پوشیده
چون اندیشه من عریان می روی ،
من از میان چشمانت می گذرم بدانسان که از میان آب ،
چشمانی که ببرها برای نوشیدن رؤیا به کنارش می آیند،
شعله هایثی که مرغ زرین پر در آن آتش می گیرد ،
من از میان پیشانی ات می گذرم بدانسان که از میان ماه ،
و از میان اندیشه ات همچنان که از میان ابری ،
و از میان شکمت بدانسان که از میان رؤیایت ،

ذرت زار دامنت می خرامد و می خواند ،
دامن بلورت ، دامن آبت ،
لبهایت ، طره ی گیسویت ، نگاه هایت،
تمام شب مب باری ، تمام روز
سینه ی مرا با انگشتان آبت می گشایی ،
چشمان مرا با دهان آبت می بندی ،
در استخوانم می باری ، و در سینه ام
درختی مایع ریشه های آبزی اش را تا اعماق می دواند ،

من چون رودی تمامی طول ترا می پیمایم ،
از مین بدنت می گذرم بدانسان که از میان جنگلی ،
مانند کوره راهی که در کوهساران سرگردان است
و ناگهان به لبه ی هیچ ختم می شود؛
من بر لبه ی تیغ اندیشه ات راه می روم
و در شگفتی پیشانی سپیدت سایه ام فرومی افتد و تکه تکه می شود،
تکه پاره هایم را یک به یک گرد می آورم
وبی تن به راه خویش می روم ، جویان و کورمال ،
دالان های بی پایان خاطره ،
درهایی باز به اطاقی خالی
که در آن تمام تابستان ها یکجا می پوسند ،
چهره ای که چون به یادش می آورم محو می شود ،
دستی که چون لمس می کنم تکه تکه می شود ،
مویی که عنکبوت ها در آشوب
بر لبخندهای سالیان و سالیان گذشته تنیده اند ،

در شگفتی پیشانی ام جستجو می کنم ،
می جویم بی آنکه بیابم ، من یک لحظه را می جویم ،
چهره ای از آذرخش و اضطراب
که میان شاخه های اسیر در شب می دود ،
چهره ی باران در باغ سایه ها ،
آبی که با ماجت در کنارم جاری است ،

می جویم بی آنکه بیابم ، به تنهایی می نویسم ،
کسی اینجا نیست ، روز فرو می افتد ، سال فرو می افتد ،
من با لحظه سقوط می کنم ، به اعماق می افتم ،
کوره راه ناپیدایی روی آینه ها
که تصویر شکسته ی مرا تکرار می کنند ،
پا بر روزها می گذارم ، بر لحظه های فرسوده ،
پا بر افکار سایه ام می گذارم ،
به جستجوی یک لحظه پا بر سایه ام می گذارم ،
من آن لحظه ای را می جویم که به دلکشی پرنده ای ست،
من آفتاب را در ساعت پنج عصر می جویم
که آرام بر دیوارهای شنگرفی فرومی افتد ،

زمان انبوهِ میوه هایش را می رسانید
و چون تَرَک بر می داشتند دختران دوان دوان
از اندرون گلی رنگ آنها بیرون می آمدند
و در حیاط های سنگی مدرسه شان پراکنده می شدند ،
یکی از آنان با قامتی به بلندی پاییز
و جامه ای از نور در زیر آسمانه ها می خرامید
فضا به گرد او می پیچید
و با پوستی دیگرش می پوشاند که طلایی تر و شفاف تر بود ،

ببری به رنگ نور ، غزالی قهوه ای رنگ
که شبگردان تعقیبش کرده اند ،
دختری که نگاهم را دزدید
بر نرده ی مهتابی از باران سبز خم شده بود ،
چهره ی بی شمار دوشیزه
نامت را فراموش کرده ام ،ملوسینا
لورا ، ایزابل ، پرسه فونه ، ماری ،
تو همه ی چهره هایی و هیچیک از آنان
تو همه ساعاتی و هیچیک از آن ها
درخت و ابر ترا همانندند ،
تو همه ی پرندگانی و یک ستاره ی تنها ،
تو لبه ی شمشیری ،
تو آن جام خونی که جلاد بر سر دست می برد،
آن پیچکی که پیش می رود، روح را در آ؛وش می کشد ،
ریشه کن می کند ، و آن را از خود جدایش می سازد ،

دست نبشته ی آتش بریشم،
شکاف در سنگ ، ملکه ی ماان،
ستونی از مه،چشمه ای درسنگ،
حلقه ی ماهتاب ، آشیانه ی عقابان
تخم بادیون ، خارِ کوچک مرگ آور
که جزای جاودانی خویش را می بخشد ،
چوپان ِ دخترک دره های دریا
و نگهبان دره ی مرگ،
پیچک آویخته از پرتگاه خوابناک
نیلوفر معلق ، گیاه زهرآلود،
گل رستاخیز، خوشه ی حیات ،
بانوی نی نواز و آذرخش ،
رشته ای از یاسمن، نمک د زخم،
شاخه ی گل سرخ برای مرد تیرخورده ،
برف مو، ماه آویخته به دار ،
دست نبشته ی دریا بر سیاه سنگ ،
دست نبشته ی آفتاب ، دانه ی نار ، سنبله ی گندم ،

چهره ی شعله ها ، ربوده و بلعیده شده ،
چهره ی جوان
بازیچه ی سال هایی که رقصان چون اشباح گذشتند
که بازیچه ی روز هایی است که همان حیاط را دور می زنند وهمان
[دیوار را
لحظه آتش می گیرد و چهره های بسیارِ آتش
یک چهره می شوند ،
همه ی نا م ها یک نامند
همه ی چهر ه ها یک چهره اند،
همه ی قرن ها یک لحظه ها اند ،
و برای همه ی قرن های قرن
جفتی چشم راه اینده را سد می کنند

چیزی در برابر من نیست جز لحظه ای
که امشب
در گرو رویای تصویر های به هم زنجیر شده است ،
که به تلخی از رویاجدا افتاده ،
که تهی این شب به یغما یش برده است،
واژه ای که حرف حرف محو شده
انگاه که در بیرون زمان روده ها یش را بیرون می ریزد
و جهان با نقشه ی جنایتی از پیش حساب شده
بردرهای روح می کو بد ،

تنها در یک لحظه که شهرها ،
که اسم ها و گل ها ، که هر نشا نه ی زندگی ،
به پشت پیشانی کور من فرو می ریزند ،
انگاه که فرسودگی عظیم شب
اندیشه ی مرا در هم می شکند ، استخوان بندی مرا در هم می شکند ،
وخون من کند تر وکند تر حرکت می کند ،
ودندان ها یم می پوسند و پلک ها یم
از ابر پوشیده می شوند وروزها وسال ها
وزن سنگین وحشت خالی را توده می کنند ،

آنگاه که زمان بادبزنش را محکم به دست می گیرد
و در پشت تصویرهای چیزی تکان نمی خورد
لحظه در خویش فرومی جهد و شناور می شود
آنجا که مرگ از همه سویی محاصره اش می کند،
فک های غمناک و خمیازه کش شب
و سخنان خشمناک و نامفهوم مرگ رقصان تهدیدش می کند،
مرگ زنده و نقاب پوشیده ،
لحظه به درون قلب خویش فرومی جهد،
چون مشتی گره شده،
تلّی از میوه که از درون می رسد،
خویش را از درون می نوشد ، می ترکد و باز می شود ،
لحظه ی شفاف دربه روی خویش می بندد،
از درون می رسد و ریشه در اعماق می دواند ،
در درون من رشد م کند و همه ی وجود مرا فرا می گیرد ،
شاخ و برگ هذیانی اش مرا به بیرون پرتاب می کند،
اندیشه های من فوج پرندگان آن است ،
پیکش در رگ هایم می گردد ،
در درخت ادراک ، در میوه ی بویناک از زمان ،

ای زندگی که باید تو را زیست ، که ترا زیسته اند،
زمانی که دوباذه و دوباره چون دریا می شکنی
و به دوردست می افتی بی آنکه سربگردانی ،
لحظه ای که گذشت هیچ لحظه ای نبود؛
اکنون آن لحظه فرا می رسد، به آرامی می آماسد،
به درون لحظه ی دیگر می ترکد و آن لحظه بی درنگ ناپدید می شود.

در شامگاه شوره وسنگ
که با تیغه های ناپیدای چاقو ها تاول می زند
با دست نبشته ای قرمز و مخدوش
بر پوست من می نویسی و این زخم ها
چون پیراهنی از شعله مرا در برمی گیرد،
آتش می گیرم بی آنکه بسوزم، آب می جویم
و در چشمان تو آبی نیست ، چشمان تو از سنگند،
و پستان های تو ، شکم تو، و مژگان تو از سنگند،
دهان تو بوی خاک دارد ،
دهان تو بویناک زهر زمان است ،
تنت بوی چاهی محصور را دارد ،
دالانی از آینه ها که چشمان تشنه ی مرا مکرر می کند ،
دالانی که همیشه
به نقطه ی عزیمت باز می گردد،
من کورم و تو دستم گرفته
از میان راهروهای سمج متعدد
به سوی مرکز دایره راهم می بری و تو موج می زنی
چون پرتو شعله ای که در تیشه ای یخ بسته باشد
منند پرتوی که زنده زنده پوست می کند،
و افسونی که چوبه ی دار برای زندانی محکوم به اعدام دارد،
انحناپذیر همچون تازیانه و بلند
چون سلاحی که به سوی ماه نشانه رفته باشند،
تو خاطرات مرا یکایک از من می گیری ،
من نام خویش را فراموش کرده ام ،
دوستانم در میان خوکان خرخر می کنند ،
یا از پا در آمده زیر آفتاب تنگه عمیق می پوسند ،

چیزی جز زخمی از من نمانده است ،
نگه ای که کسی از آن نمی گذرد ،
حضوری بی روزن، اندیشه ای که بازمی گردد
و خویش را تکرار می کند، آینه می شود ،
و خود را در شفافیت خود می بازد ،
خودآگاهی که به چشم باز بسته است
که در خودنگری خویش می نگرد، که آنقد نگاه می کند
تا در روشنی غرق شود:
من شبکه ی فلس های ترا دیدم
که در نور صبحگاهی سبز می زد، ملوسینا
تو چنبره زده میانه ی ملافه ها خفه بودی
و چون بیدار شدی بسان مرغی صفیر زدی
و برای ابد فروافتادی، سوختی و خاکستر شدی ،
از تو جز فریادی نماند،
و در انتهای قرون خود را می نگرم
که نزدیک بین وسرفه کنان در میان توده ای
از عکس های قدیمی می گردم :
هیچ چیز نیست ، تو هیچ کس نبودی
تلی از خاکستر و دسته جارویی ،
چاقویی زنگاری و پَرِ گردگیری
پوستی که بر تیغه هایی از استخوان آویخته است ،
خوشه ی خشکیده ی تاکی ، گوری سیاه ،
و در ته گور ،
چشمان دختری که هزار سال پیش مرد ،
چشمانی که در قعر چاهی مدفون اند ،
چشمانی که از آنجا به سوی ما برمی گردند ،
چشمان کودکانه ی مادری پیر
که پسر آبرومندش را پدری جوان می بیند ،
چشمان مادرانه ی دختری تنها
که در پدرش پسر نوزادی می یابد ،
چشمانی که از گودال چاه زندگی
ما را دنبال می کنند و خود گودال های مرگی دیگراند
– اما نه ؟ آیا فروافتادن در آن چشمان
تنها راه بازگشت به سرچشمه ی راستین زندگی نیست ؟

فروافتادن ، بازگشتن ، خواب خویش را دیدن ،
حیات دیگری داشتن که خواب مرا می بیند،
چشمان آینده دیگری ، مرگ دیگری را مردن –
این شب تمام آن چیزی است که من احتیاج دارم ،
و این لحظه که لاینقطع باز می شود و برمن آشکار می سازد
که کجا بودم ، که بودم ، که اسم تو چیست ،
که اسم من چیست :
آیا برای تابستان
نقشه ای طرح می کردم – و برای هر تابستان –
ده سال پیش در خیابان کریستوفر
با فیلیس که یک جفت چال روی صورتش داشت
که گنجشکان می آمدند از آن نور بنوشند ؟
آیا کارمن در رفورما به من گفت
« هوا ملایم است ؛ این جا همیشه مهرماه است »
یا با دیگری سخن می گفت
یا من چیزی از خو در می آورم که کسی نگفته است ؟
آیا این من بودم که در شبِ خیمه برافراشته ی آکساکا راه می افتم ،
چونان درختی سیاه وسبز،
مانند بادِ دیوانه با خودم حرف می زدم
و چون به اطاقم بازگشتم – همیشه یک اطاق –
آیا این من بودم که در آینه خود را می دیدم ؟
آیا برآمدن آفتاب را از هتل ورنت دیدیم؟
که با درختان شاه بلوط می رقصید،
وقتی گیسوانت را شانه می کردی گفتی –
« حالا خیلی دیر است »
و من لکه هایی بر دیوار دیدم و چیزی نگفتم ؟
آیا با هم به برج رفتیم و خورشید را
که به پشت صخره ها فرومی رفت دیدیم؟
آیا در بیداریت انگور خوردیم ؟ آیا در پروته
جوز خریدیم ؟
اسم ها، مکان ها،
خیابان ها و خیابان ها ، چهره ها ، میدان ها ، خیاان ها
ایستگاه های راه آهن ، پارک ، اطاق های تک نفری،
لکه های روی دیوار ، کسی گیسوانش را شانه می زند ،
کسی در کنار من آواز می خواند کسی لباس می پوشد،
اطاق ها ، مکان ها ، خیابان ها ، اسم ها ، اطاق ها ،
مادرید ، 1937،
در میدان دل آنجل
زنان با کودکانشان می خرامیدند و آواز می خواندند ،
هنگامی که فریادها به گوش رسید و آژیرها ناله سرداد،
خانه ها در میان گرد و غبار به زانو درآمدند ،
برج دونیمه شد ، سردرها فرو ریخت ،
و تنبادِ سمج ِ موتورهای هواپیما :
دو نفر لباس هایشان را پاره کردند و عشق ورزیدند
تا از سهم ابدیت ما دفاع کرده باشند ،
و از جیره ی ما از زمان و بهشت ،
تا به عمق ریشه های ما بروند و ما را نجات دهند ،
تا میراثی را زنده کنند که راهزنان زندگی
هزاران سال پیش از ما دزدیده بودند ،
آنان لباس هایشان را پاره کردند و همآغوش شدند
زیرا هنگمی که بدن های عریان به هم می رسند
انسان ها از زمان می گریزند و زخم ناپذیر می شوند ،
– هیچ چیز نمی تواند به آنان دست یابد ، آنان به سرچشمه باز می گردند ،
آنجا من و تویی نیست ، فردا ، دیروز، اسمی نیست ،
حقیقت دو انسان یک روح و یک بدن است ،
ای هستی محض …
در شهرهایی که خاک می شوند
اطاق ها از هم جدا می افتند،
اطاق ها و خیابان ها ، اسم هایی که طنینی چون زخم ها دارند،
اطاقی که پنجره هایش به اطاق های دیگر باز می شود
با همان کاغذ دیواری رنگ پریده
آنجا که مردی با آستین های بالازده خیرهای روز را می خواند
یا زنی اطو می کشد ، اطاق آفتابرو
که شاخه های درخت هلو برآن سایه انداخته است ،
اطاقی دیگر: بیون همیشه باران می بارد،
یک حیاط و مجسمه های برنجین سه کودک ،
اطاق هایی که چون کشتی های لغزان
در خلیجی از نورند؛ یا چون زیردریایی ها:
سکوت گسترش می یابد و در امواج سبز پراکنده می شود ،
به هر آنچه دست می زنیم تابندگی ِ فسفری دارد ،
دخمه های مدفون ثروت ، عکس های خانوادگی
که اینک رنگ اخته اند، الی های نخ نما ،
دریچه ها ، سلول ها ، غارهای جدویی ،
قفس ها و اطاق های شماره دار ،
همه چهره دگرگون کرده ند همه بال درآورده می پرند،
هر نقش گچ بری ابریست ،
هر دری به روی دریا باز می شود ، به چمنزاران و آسمان ،
هر میزی پنداری برای ضیافتی است ،
همه چون صدف هایی دربسته اند و زمان به عبث آنان امحاصره کرده است ،
دیگر کنون نه زمان به جا مانده ، نه دوارهایی ؛ فضا ، فضا ،
دست هایت را باز کن و این ثروت ها را بینبار ،
میوه را بچین ، از زندگی بخور ،
در زیر درخت داز بکش ، آب را بنوش ! ،
همه چیز چهره دگرگون کرده و مقدس است ،
هر اتاقی مرکز جهان است ،
این ولین شب ِ همه چیز است ، روز نخستین است ،
هنگامی که دو نفر عشقبازی می کنند جهان متولد می شود ،
قطره ی نور از اندرون های شفاف
اطاق چون میوه ای باز می شود
یا منند ستاره ای در عین سکوت منفجر می شود ،
و قوانینی که موش ها پوزه اش زده اند،
میله های آهنی بانک ها و زندان ها
میله های تشریفات اداری ، حصارهای سیم خاردار ،
مهرهای کائوچویی ، نیشترها و سیخونک ها ،
وعظ سلاح ها با آهنگی یکنواخت ،
کژدمی با دجه ی دکترا و صدایی شیرین ،
پلنگی با کلاه ابریشمین ،
رئیس انجمن گیاه خواران و صلیب سرخ ،
قاطر تعلیم و تربیتی ،
تمساح ملبس به کسوت نجات دهنده ،
پدر خلق ها ، رئیس ، کوسه ماهی ،
آرشیتکت آینده ، خوکی با لباس نظامی ،
عزیز دردانه ی کلیسا
که دندان های مصنوعی سیاه شده اش را
در آب مقدس می شوید
و به کلاس های زبان انگلیسی و دموکراسی می رود ،
دیوارهای نامرئی ، صورتک های پوسیده ای
که انسانی را از انسان دیگر جدا می کند
و از خویش ،
این همه فرو می ریزد
در لحظه ای عظیم و ما به یگانگی از دست رفته مان می نگریم ،
به انزوای محض انسان بودن ،
به شکوه انسان بودن ،
شکوه نان را قسمت کردن ، آفتاب را و مرگ را قسمت کردن ،
معجزه ی از یاد رفته ی زنده بودن ؛

دوست داشتن جنگ است ،اگر دو تن یکدیگر را در آغوش کشند
جهان دگرگون می شود ، هوس ها گوشت می گیرند ،
اندیشه ها گوشت می گیرند ، بر شانه های اسیران
بال ها جوانه می زنند ، جهان ، واقعی و محسوس می شود ،
شراب باز شراب می شود ،
نان بویش را بازمی یابد، آب آب است ،
دوست داشتن جنگ است ، همه ی درها را می گشاید ،
تو دیگر سایه ای شماره دار نیستی
که ارباببی بی چهره به زنجیرهای جاویدان
محکومت کند ،
جهان دگرگون می شود
اگر دو انسان با شناسایی یکدیگر را بنگرند ،
دوست داشتن عریان کردن فرد است از تمام اسم ها :
الوئیز گفت : « بگذار نشمه ی تو باشم »
ولی مرد تسلیم قانون شد ،
او را زنی گرفت و آنان پاداشش را
با اخته کردنش دادند ،
چه بهتر جرم
و خودکشی عشاق ، برادر و خواهر
که همچون دو آینه ی مفتون شباهت خود بودند
با هم زنا می کنند ،
چه بهت نان سوایی را خوردن ،
چه بهتر زنا کردن در بسترهایی از خاکستر
چه بهتر عشق و تازیانه ای از چرم خام ،
و هذیان پیچک به زهرآلود ،
و لواط گری که به روی یقه اش به جای میخک تف می زند ،
چه بهتر سنگ شدن در مکان های عمومی
که تسلیم شدن به این ماشین
که شیره ی حیات را تلمبه می زند و خمیرآسا بیرون می کشد ،
و ابدیت را با ساعات ب حوصلگی تاخت می زند ،
از لحظه ها زندان می سازد ،
زمان را به پشیزهای مسین و گه مجرد مبدل می کند ،

چه بهتر عفاف ، و گلی نامرئی
که تنها در میان ساقه های سکوت ایستاده است ،
و اماس سخت قدیسان
که هوس ها را می پالاید و زمان را خالی می کند ،
ازدواج آرامش و جنبش ،
نزوا در میان گلبرگ هایش آواز می خواند ،
هر اعت گلبرگی از بلور است ،
جهان یک به یک صورتک هایش را از چهره برمی گیرد ،
و در مرکز ، شافیت جلوه گر ،
آنکه دایش می نامیم ، هستی بی نام
خویش را در خلأ اندیشه رها می کند ، هستی بی چهره
از خویشتن خویش برمی خیزد ، خورشیدی میان خورشیدها،
انباشتگی حضورها و اسم ها :

هذیانم را دنبال می کنم ، اطاق ها ، خیابان ها ،
کورمال کورمال به درون راهرو های زمان می روم ،
از پله ها بالا می روم و پائین می آیم ،
بی آنکه تکان بخورم با دست دیوارها را می جویم ،
به نقطه ی آغاز بازمی گردم ، چهره یتو را می جویم ،
به میان کوچه های هستیم می رویم
در زیر آفتابی بی زمان
و در کنار من تو چون درختی راه می روی ، تو چون رودی راه می روی ،
تو چون سنبله ی گندم د دست های من رشد می کنی ،
تو چون سنجابی در دست های من می لرزی ،
تو چون هزاران پرنده می پری ،
خنده ی تو بر من می پاشد ،
سر تو چون ستاره ی کوچکی ست در دست های من ،
آنگاه که تو لبخندزنان نارنج می خوری
جهان دوباره سبز می شود ،
جهان دگگون می شود
اگر دو تن یکدگر را با گیجی در آغوش بکشند
و روی سبزه بیفتند ؛ آسمان پایین می آید ،
درختان سرمیکشند ، هیچ چیز جز فضا نیست ،
روشنی و سکوت ، هیچ چیز به جز فضا
که گشاده است تا عقاب چشم از میان آن گذرد ،
قبیله ی سپید ابرها کوچ می کنند ،
جسم لنگر می کشد ، روح شراع برمی فرازد ،
ما از دسترس نام هامان به ذور می افتیم
و میان سبز و آبی سرچشمه شناور می شویم ،
زمان مطلق ، هیچ چیز بدین سوی نمی آید
به جز خود زمان ، رودی از خوشبختی ،

هیچ چیز نمی گذاد ، تو ساکتی ، تو پلک می زن
(ساکت:در این لحظه فرشته ای در پرواز است
به بزرگی یک صد حیات خورشید ) ،
آیا این هیچ بود که گذر می کرد ، آیا این تنها یک پلک زدن ود ؟
– و ضیافت ، تبعید ، اولین جنایت ،
استخوان فک خر ، صدای خفه و خالی
و محکوم حیران و خیره
که گویی در صحرایی پوشیده از خاکستر اتاده است ،
فریاد بلند آگاممنون
و کاساندرا که بلندتر از غرش دریا
به تکرار ندبه می کند ،
سقراط در زنجیر ( خورشید طلوع می کند ،
مردن بیدار شدن است : « کریتو گور پدراسکولاپیوس ،
من از درد ندگی شا افته ام » ) ،
شغال خطابه ی خود را در خرابه های ننوا
ادامه می دهد ، شبحی که بروتوس
شب پیش از نبرد دید ، موکتزوما
به روی بستر پرخار بی خوابی به خود می پیچد ،
روبسپیر به روی ارابه به سوی مرگ می رود ،
سفری بی انتها ، که لحظه به لحظه ی آن شمرده و باز شمرده شده است ،
استخوان فک لرزان خود را در دست گرفته ،
چوروکا در میان بشکه اش قرار دارد
تو گویی بر سریری ارغوانی نشسته است ،
لینکلن که قدم هایش پیشاپیش شمرده شده است
به طرف تآتر می رود ،
جغجغه ی مرگ تروتسکی چون گرازی وحشی ناله می کند ،
مادو و سؤالی که هیچ کس پاسخ نگفت:
چرا اینان مرا می کشند ؟
نفرین ها ، آه ها ، سکوت های مجرمین ،
قدیس و شیطان بیچاره
گورستان های تکیه کلام ها و لطیفه ها
که سگ های معانی بیان با پنجه نبش می کنند
هذیان ، فریاد پیروزی ،
صدای عجیبی که هنگام مرگ از خویش درمی آوریم
و طپش قلب زندگی نوزاد
و تق تق استخوان هایی که در نزاع به روی هم خرد می شود
و دهان کف آلود پیامبر
و فریاد او و فریاد جلاد
و فریاد محکوم …
آن ها شعله هاست،
چشم ها ، و آن ها شعله هایی ست که او بر آن ها می نگرد ،
گوش شعله ای ست و صدای درون آن شعله ای ست ،
لب ها زغال های گداخته است ، زبان داغی آتشین است ،
لامسه و مردی که لمس می کند ،
اندیشه و چیزی که بدان می اندیشند ، اندیشه گر شعله است ،
همه چیز در آتش است ، جهان شعله یی ست ،
هیچ چیز به خودی خود در آتش نیست ، و هیچ چیز
به جز اندیشه نیست که شعله ور است و سرانجام دود:
نه جلاد و نه محکومی وجود دارد …
و فریاد
در یک بعد از ظهر جمعه ؟ و سکوت
که خویش را با نشانه ها می پوشاند ،
سکوت که بی آنکه سخن بگوید سخن می گوید ، آیا چیزی نمی گوید ؟
و فریادهای انسان ها ، چیزی نیست ؟
آیا آن گاه که زمان می گذرد چیزی نمی گذرد؟
– هیچ چیز نمی گذرد ، تنها خورشید است
که پلک می زند ، به کندی حرکت می کند ، هیچ چیز ،
هیچ فدیه یی نیست ، زمان هیچ گاه به عقب باز نمی گردد ،
مردگان همان جا که به مرگ بازبسته شده اند باقی می مانند ،
و هیچ گاه با مرگ دیگری نمی میرند ،
هر یک زندانی حرکات خویش است ، دست نیافتنی ،
آن ها از میان تنهایی شان ، از میان مرگشان ،
بی آن که نگاه کنند لاینقطع به ما می نگرند ،
مرگ اکنون مجسمه ی زندگی شان شده است ،
آن ها همیشه آن جا هستند ، که در برابر ابدیت چیزی نیست،
هر لحظه در برابر ابدیت چیزی نیست ،
پادشاه سایه ها ضربان قلبت را می سنجد
و آخرین حرکاتت را ، شکل سخت صورتکت را
خطوط متغیر چهره ات را کاملا می پوشاند ،
ما آثار تاریخی یک زندگی هستیم
زندگی نزیسته و بیگانه ، که کم تر از ماست
– زندگی به راستی چه وقت از آن ما بود ؟
چه وقت ما آنچه که به راستی هستیم هستیم ؟
زمین استواری نداریم ،
ما هرگ چیزی جز گیجی و تهی نیستیم ،
دهان هایی در آینه ، وحشت وتهوع ،
زندگ هیچگاه از آن ما نیست ، از آن دیگران است ،
زندگی از آن هیچ کس نیست ، ما همه ی زندگی هستیم ،
– نانی پخته از آفتاب از آن دیگر مردم
برای همه ی آن مردمی که خود ما هستند –
من وقتی هستم که دیگری باشم ،
تا از خود بیرون بی آیم ، خویش را در دیگران می یابم
دیگرانی که اگر من نباشند نیستند ،
دیگرانی که سرشاری هستی را به من می دهند ،
من نیستم ، منی وجود ندارد ، این همیشه ماست ،
زندگی همیشه دیگر است ، همیشه گامی فراتر است ،
آن سوی تو ومن ، همیشه یک افق است ،
زندگی که ما را از زندگی درمی آورد و بیگانه مان می سازد ،
که برایمان چهره یی اختراع می کند و آن را درهم می شکند ،
گرسنگی برای حیات ، ای مرگ ، نان همه ی انسان ها ،
الوئیز ، پرسه فونه ، ماری ،
چهره ات را به من بنما
اکنون که می توانی چهره ی راستین مرا ببینی ، چهره ی دیگری را ،
چهرهی من که همیشه چهره ی همه ی ماست ،
چهره ی درخت ونانوا ،
راننده و ابر و ملاح ،
چهره ی خورشید ، دره ، پدرو ، پابلو ،
چهره ی تنهایی اشتراکی ما ،
بیدارم کن ، من تازه متولد شده ام :
زندگی و مرگ
در تو آشتی می کنند ، بانوی شب ،
برج زلالی ، ملکه ی بامداد ،
دوشیزه ی ماه ، مادر مادر آب ها ،
جسم جهان ، خانه ی مرگ ،
من از هنگام تودم تاکنون سقوطی بی پایان کرده ام ،
من به درون خویشتن سقط می کنم بی آن که به ته برسم ،
مرا در چشمانت فراهم آر ، خاک برباد رفته ام را بیاور
و خاکستر مرا جفت کن ،
استخوان دونیمه شده ام را بند بزن ،
بر هستی ام بدم ، مرا در خاکت مدفون کن ،
بگذا خاموشی ات اندیشه ای را که با خویش عناد می ورزد
آرامش بخشد :
دستت را بگشای
ای بانویی که بذ روزها را می افشانی ،
روز نامیراست ، طلوع می کند ، برگ می شود
زاییده شده است و هیچ گاه از زاییده شدن خسته نمی شود ،
هر روز تولدی ست ، هر طلوع تولدی ست
و من طلوع می کنم ،
ما همه طلوع می کنیم ،
خورشید با چهره ی خورشید طلوع می کند ،
خوآن با چهره ی خوآن طلوع می کند ،
چهره ی تمام مردان ،

دروازه ی هستی ، بیدارم کن و طلوع کن ،
گذار من چهره ی این روز را ببینم ،
بگذار من چهره ی این شب را ببینم ،
همه چیز دگرگون می شود و مرتبط می شود
معبر خون پل ، ضربان قلب ،
مرا به آن سوی شب ببر
آن جا که من تو هستم آن جا که ما یکدیگریم ،
ه خطه ای که تمام ضمایر به هم زنجیر شده اند :
دیواره ی هستی ، هستی ات را بگشا ، بیدار شو ،
روی چهره ات کار کن ، تا شاید تو هم بای ،
روی اجزاء چهره ات کار کن ، چهره ات را بالا بگیر
تا به چهره ی من که به چهره ات خیره شده است خیره شوی ،
تا این که به زندگی تا سرحد مرگ خیره شوی ،
چهره یدریا ، نان ، خارا و چشمه ،
سرچشمه ای که چهره ها ما در چهره ای بی نام
فانی می شود ، هستی بی چهره ،
حضور وصف نپذیر در میان حضورها …
می خواهم ادامه دهم و پیشتر بروم ، ام نمی توانم :
لحظه د لحظه ای دیگر و دیگر می جهد ،
من خواب های سنگی را که خواب نمی بینند دیدم
و چون سنگ ها در انتهای سال ها خونم را شنیدم
که در رشته هایش نغمه خوان می رفت ، درا با وعده ی نور آواز م خواند ،
دیوارها یک به یک ره باز می کردند،
همه ی درها شکسته می شد
و خورشید در میان پیشانی ام منفجر می شد ،
و پک های فروبسته ام را می گشود ،
قنداقه ی هستی ام را می درید ،
مرا از خویشتن می رهاند
و مرا از خواب حیوانی قرن های سنگ بیرون می کشید
و جادوی آنه هایش رستاخیز می کردند
بیدی از بلور ، سپیداری از آب ،
فواره ای بلند که باد کمانی اش می کند ،
درختی رصان اما ریشه در اعماق ،
بستر رودی که می پیچد ، پیش می رود ،
روی خویش خم می شود ، دور می زند
و همیشه در راه است.

 

نقب

اکتاویو پاز
مترجم: احمد میرعلائی

 

با رنج بسیار،بایک بند انگشت پیشرفت درسال،
ددل صخره نقبی می زنم .هزاران هار سال
دندانهایم رافرسوده ام وناخنهایم راشکسته ام
تا به سوی دیگر رسم،به نور،به هوای آزاد وآزادی .
واکنون که دتهایم خونریز است ودندان هایم
درلثه هایم می لرزند،درگودالی،چاک چاک ازتشنگی وغبار،
ازکار دست می کشم ودرکار خویش می نگرم:
من نیمه ی دوم زندگی ام را
درشکستن سنگ ها ،نفوذ دردیوار ها ،فرو شکستن درها
وکنار زدن موانعی گذرانده ام که درنیمه ی اول زندگی
به دست خود میان خویشتن ونور نهاده ام.

 

بازگشت

اکتاویو پاز
مترجم: احمد میرعلائی

درمیانه ی راه ایستادم
به زمان پشت کردم
وبه جای ادامه ی آینده
– که کسی در آن چشم به راهم نبود-
برگشتم وبرجاده ی هموار گذشته گام زدم

آن راه باریک راترک کردم که همه
ازآغاز ِ آغاز انتظار ِ نشانه ای ،
کلیدی یافتوایی از آن دارند ،
ودر این میانه امید ،نومیدانه امیدوار است
تا دروازه ی قرون باز شود
وکسی بگوید:اکنون نه دروازه ای ،نه قرنی…

خیابانها ومیدانها رازیر پاگذاشتم،
تندیس های خاکستری درسرد صبحگاه،
وتنها باد درمیان اشیاء مرده ،زنده بود.
آن سوی شهر، دشت وآن سوی دشت
شب دردل صحرا :
دل من شب بود،صحا بود.
آنگاه سنگی درآفتاب بودم ،سنگی وآینه ای
وآنوقت دریایی دردل صحرا وویرانه ها
وبر فراز دریا آسمان سیاه ،
سنگ عظیم حروف ساییده
ستاره هارا هیچ چیز به من نمی نمود .
با انتها رسیدم.دروازه ها فروریخته
وفرشته،بی سلاح خفته.
درون باغ:برگها به هم پیچیده،
نَفَس ِ سنگها چنان که گویی زنده اند ،
خواب آلودگی گل های ماگنولیا
نور برهنه براندام های خال کوبیده ی درختان.
آب ،علفزار سرخ وسبزرا
با چهار بازو درآغوش می کشید .
ودر مرکز،زن،درخت،
پرمرغان آتش

عریانی من عادی می نمود:
مثل آب بودم،مثل هوا
زیرنو سبز درخت
آرمیده درچمن،
پردرازی بود
به جای مانده ز باد،سپید
خواستم ببوسمش اما صدای آب
باتشنگی ام تماس گرفت وشفافیت اش
به خویشتنم باز خواند
تصویری لرزان دراعماق دیدم:
عطشی درهمشکسته،دهانی ویران،
ای آتش خود پسند وخزنده،ای پیر خسیس ،
عریان ام رابپوشان. با آرامی رفتم.
فرشته تبسم کرد.بادبیدار شد
وخاشاکش کورم کرد.
سخنان من بادبود،خاشاک بود:
این مانیستیم که زندگی می کنیم،این زمان است که مارا می زید.

 

آذرخش، درآرامش

اکتاویو پاز
مترجم: احمد میرعلائی

 

دراز کشیده،
سنگی به هیئت ظهر،
چشمانم نیمه بسته آنجا که سپید آبی می شود،
لبخندی درمیان آن.
نیم خیز می شوی ،یال شیرت رام تکانی .
وآنگاه دراز می کشی ،
قطره ی کوچکی ازگدازه برصخره،
پرتو آفتابی خفته.تاخفته ای برتو دست می کشم،صیقلت می دهم،
ای تیشه ی باریک
پیکانی که باتو شب را به آتش می کشم.باشمشیر ها وپرها،آنجا دردوردست،دریا درکشاکش است.

معرفي اكتاويو پاز

اکتاویو پاز شاعر ، مقاله نویس ، سیاستمدار ، مباحثه گر سیاسی ، سردبیر ، مترجم و متفکر بزرگ مکزیکی طی پنجاه سال فعالیت ادبی و فرهنگی و اجتماعی خویش درهای مدرنیته را به روی زبان اسپانیایی گشود ، نقشی مهم در رساندن فرهنگ آمریکای لاتین به سطحی جهانی داشت ، و به شایستگی ، در سال1990 برنده ی جایزه ی نوبل شد .
«گسستگی و پیوستگی» ، «انزوا و همگرایی» ، » تجلی دگردیسی گذشته ، امروز و فردا در شعر » ، دلمشغولی و تکاپوهای مدام پاز است . همچنین ریشه های تاریخی و فرهنگی ، زاد بوم، آداب و سنن… نفی خلاق ِ میراث کهن و گرته برداری لازم از عهد باستان ، نقد حال و استقبال از آینده ، جسارت به روز بودن و دامن زدن به رویاهای کرانه ناپذیر انسان[شاعر] … و مکاشفه ی جریان خودبخودی و سیال شعر ، دغدغه های بی پایان شاعر بزرگ مکزیک ، اکتاویو پاز را تشکیل می دهد.

 
 

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

يورگو سفريس – آرگونات شعر مدرن

ژوئن 27, 2011 at 8:40 ق.ظ. (Uncategorized)

يورگو سفريس، آرگونات شعر مدرن

ترجمه: حميد فرازنده
انتشارات نقش خورشيد، چاپ اول: ۱۳۸۰

 

هر کجا روم رنجم ناشي از يونان است. (یورگو سفریس)

 

يورگو سفريس  Giorgos or George Seferis (Γιώργος Σεφέρης) در سال 1900 ميلادى در «ازمير» به دنيا آمد. البته مترجمين ايراني اسم كوچك او را «جورج» نيز برگردانده اند. چهارده ساله بود كه با شروع جنگ اول جهانى به آتن و چهار سال بعد به پاريس رفت و ماندگار شد. او تا سال 1924 در بيرون از يونان بسر برد. سفريس از 1926 تا 1962 عهده‏دار مشاغل ديپلماتيك در سطوح گوناگون بود، از اين رو بيشتر سال‏هاى زندگى‏اش را در بيرون مرزهاى ميهن گذراند. از ويژگيهاي چشمگير شعر او، زبان محاوره اي (زبان كوچه/ زبان دموتيك) آن است. از اين رو شعر او را بزرگترين نشانه پيروزي زبان گفتار در اروپا خوانده اند.
سفريس همانند ديگر شاعران معاصر يونانى، شاعرانى همچون: سولوموس، پالاماس، كاوافيس، ريتسوس و… به سنت شعرى هلن – كرت – يونان وابسته است. اما شعر سفريس همچون هر شعر مدرن ديگرى در بند سنت نمى‏ماند. او در مصاحبه‏اى گفته است: «زمان زيادى از عمر شاعرى‏ام را به خواندن و فراگرفتن شاعران يونان قديم گذراندم. اما وقت سرودن شعر كه فرا رسيد، متوجه شدم كه مهم‏ترين كار به فراموشى سپردن همه آنهاست»
اساطير در شعر سفريس حضورى زنده و پويا دارد. او هيچ گاه خواننده شعرش را وانمى‏دارد تا براى درك شعر به سراغ يادگيرى اساطير برود. او واقعيت معاصر را به اسطوره شعر خود تبديل مى‏كند و چنين است كه به ناگاه اسطوره وارد زندگى ما مى‏شود.
از ويژگى‏هاى چشمگير شعر سفريس، زبان محاوره‏اى آن است. از اين روست كه شعر او را بزرگترين نشانه پيروزمندانه زبان گفتار در اروپا خوانده‏اند.
او در سال 1936 «سرزمين هرز» را به يونانى برگرداند و چندين مقاله بلند در مورد شعر اليوت نوشت. همچنين شعرهاى ييتس و پاوند را به يونانى ترجمه كرد. اما تخصص خود را در شعر فرانسه مى‏دانست. شاعرانى چون: والرى، ژيد، الار، پير ژان ژو، پل كلود و…
سفريس در سال 1963 جايزه ادبى نوبل را برد. در سخنرانى‏اش هنگام دريافت نوبل گفت: «همان گونه كه هومر در مورد اديسه گفته است، از اينكه چنين فرصتى به من داديد تا خود را ناچيز بشمارم، كسى كه ديگر نظر ديگران را به خود جلب نمى‏كند، از شما سپاسگزارم». او در سال 1971 در خانه‏اش آتن، چشم از جهان فرو بست.

در زير شعر بلندي از او را شاهد مي آورم كه در 5 اپيزود سروده شده است:

آقاى «استراتيس تالاسينوس» داستانِ زندگى مردى را تعريف مى‏كند.
يورگو سفريس

۱…

مگر براى آن مرد چه پيش آمده بود؟
تمام بعد از ظهر
(ديروز، پريروز و امروز)
نشست آنجا و چشم به شعله‏اى دوخت.
دمِ غروب، از پله‏ها كه پايين مى‏آمد به من برخورد كرد و
گفت:
»بدن مى‏ميرد، آب بخار مى‏شود
روح درنگ مى‏كند
و باد فراموش مى‏كند، هميشه فراموش مى‏كند.«
بعد گفت:
»چه بسا من زنى را دوست دارم كه به جايى دور رفته است؛
شايد به آن جهان؛
واماندگى‏ام از اين نيست.
دلبستگى‏ام به شعله از آن است كه تغيير نمى‏كند.«
بعد، داستان زندگى‏اش را برايم گفت:

۲. كودك

كم‏كم بزرگ مى‏شدم و درخت‏ها دست از سرم بر نمى‏داشتند –
چرا لبخند مى‏زنى؟
آيا به ياد بهار افتادى كه
به كودكان رحم نمى‏كند؟
من عاشقِ برگ‏هاى سبز بودم؛
چه بسا اگر يكى دو كلمه در مدرسه ياد گرفتم
به خاطرِ رنگ سبزِ كاغذِ جوهرخشك‏كنم بود.
ريشه‏هاى درخت‏ها بود كه دست از سرم برنمى‏داشت:
در خنكاى زمستان مى‏آمدند و
دورِ بدنم مى‏پيچيدند.
آن وقت‏ها رؤياى ديگرى نداشتم؛
اين گونه بود كه بدنم را شناختم.

3. نوجوان

در تابستانِ شانزده سالگى‏ام
صدايى غريب در گوش‏هايم طنين انداخت؛
انگار جايى كناره دريا بودم
در ميان تورهاى سرخ و
اسكلتِ كشتى نشسته به شن.
گوشم را بر شن‏ها گذاشتم تا آن صدا را بهتر بشنوم
صدا ناپديد شد؛
اما تير شهابى ديدم
شايد اولين بار بود كه تيرِ شهابى را مى‏ديدم
و طعمِ نمكِ موج‏ها را بر لب‏هايم چشيدم.
از آن شب به بعد ريشه‏هاى درخت رهايم كردند..
روز بعد نقشه سفرى در ذهنم باز و بسته شد
همچون كتابى مصور؛
هر غروب به سرم مى‏زد كه به ساحل بروم
نخست ساحل را برانداز كنم، و بعد به دريا بروم؛ روزِ سوم عاشقِ دخترى بر تپه شدم؛
او كلبه سفيدِ كوچكى داشت
مانند كليسايى روستايى
و مادرِ پيرى در پنجره
كه چشم‏ها عينكى‏اش را به سوى بافتنى‏اش پايين انداخته بود؛
هميشه خاموش بود
يك كوزه ريحان، يك كوزه گل ميخك –
شايد نامش »وازو« بود، يا »فروسو« يا »بيليو«؛
چنين بود كه دريا از يادم رفت
يك روزِ دوشنبه پاييز
جلوِ آن كلبه سبز، سبويى شكسته پيدا كردم
»وازو« )بگيريم اسمش همين بود( در لباسى سياه جلو آمد
با موهاى آشفته و چشمانى سرخ.
گفتم: چه شده؟
»او مرد، دكتر گفت:مرد
زيرا پىِ خانه را كه مى‏ريخته‏ايم، خروسِ سياه سر نبريده‏ايم…
اينجاها كجا مى‏توانستيم خروسِ سياه پيدا كنيم؟..
اينجا خروس‏ها همه سفيدند…
و جوجه‏هايى كه در بازار به فروش مى‏رسند
همه پوست كنده‏اند.«
هيچ به فكرم نمى‏رسيد اندوه و مرگ مى‏تواند چنين باشد؛
آنجا را واگذاشتم و به دريا برگشتم.
آن شب در عرشه »سن نيكولاس«
خوابِ درختِ زيتونِ پيرى را ديدم كه گريه مى‏كرد.

۴. جوان

يك سال با ناخدا »اديسه« در درياها گشت زدم.
خوش بودم.
وقتى هوا خوب بود، خوش‏خوشك به عرشه مى‏رفتم و
كنار پرىِ دريايى دراز مى‏كشيدم.
ترانه لب‏هاى قرمزش را مى‏خواندم و
به ماهى‏هاى پرنده خيره مى‏شدم.
هوا كه توفانى مى‏شد، به گوشه انبارى پناه مى‏بردم،
سگِ كشتى سرگرمم مى‏كرد
صبح يكى از روزهاى آخر سال چشم‏ام به چند مناره افتاد
ملوان گفت:
»اين هم اياصوفيا! امشب تو را پيش زن‏ها مى‏برم.«
اين گونه بود كه آن زن‏ها را شناختم
كه جز جوراب چيزى نمى‏پوشيدند –
همان زن‏ها كه يكى از ميان شان انتخاب مى‏كنيم.
جاى غريبى بود:
باغچه‏اى با دو درختِ گردو، يك داربست، يك چاه
ديوارى گرداگردِ آن با شيشه‏هاى شكسته در پنجره‏هاى بالا
و جويبارى كه مى‏خوانْد: »عمرم جارى است…«
بعد براى اولين بار در زندگيم
قلبى ديدم كه با زغال بر ديوار كشيده بودند
– همان قلب‏ها كه تيرى سوراخ‏شان مى‏كند –
برگ‏هاى زردِ مو را ديدم
كه بر زمين مى‏افتادند
به سنگفرش مى‏خوردند و بر گل و لاى مى‏چسبيدند.
خواستم به كشتى برگردم،
اما ملوان يقه‏ام را چسبيد و مرا در چاه انداخت:
آبِ خنك و طراوت فراوان بر پوستم نشست…
بعد دخترى كه كاهلانه با سينه راستش بازى مى‏كرد
به من گفت:
»من اهلِ رودِسم
سيزده ساله بودم كه به سه پول سياه به خانه بختم فرستادند..«
و جويبار مى‏خوانْد: »عمرم جارى است…«
آن سبوى شكسته در آن بعد از ظهرِ سرد به يادم آمد و با خودم گفتم: »او نيز مى‏ميرد؛ چگونه مى‏ميرد؟«
تنها به او گفتم:
»مواظب باش آسيب نبينند!
هر چه باشد زندگى‏ات را آنها مى‏چرخانند.«
آن شب در كشتى نتوانستم نزديكِ پرى دريايى بشوم
خجالت مى‏كشيدم چشمم به چشمش بيفتد.

۵. مرد

از آن روز به بعد هزاران چشم‏اندازِ تازه ديدم: دشت‏هاى سرسبزى كه در آن خاك و آسمان، آدمى و بذر، در رطوبتى تحمل‏ناپذير در هم مى‏آميخت؛ درياچه‏هايى با نماى چين‏خورده و قوهاى جاودانه كه صداى خود را باخته بودند – چشم‏اندازهايى كه رفيقِ راهم نشان مى‏داد، همان هنرپيشه دوره‏گرد كه در شيپور بلندش، كه لب‏هايش را زخم كرده بود مى‏دميد؛ شيپورى كه هر آنچه را مى‏خواستم بسازم با صداى تيزش خرد مى‏كرد؛ همچون صورِ اريحا. در اتاقى با سقف كوتاه، تابلويى قديمى ديدم؛ عده زيادى تحسين‏كنان نگاهش مى‏كردند. تابلو، دوباره زنده شدن العارز را نشان مى‏داد. نه عيسى را در آن تابلو به ياد مى‏آورم نه العارز را. تنها، در گوشه‏اى، چندشى نقش‏بسته بر چهره كسى به يادم مانده است كه چنان نگاه مى‏كرد كه گويى بوى معجزه را شنيده است. با پارچه بزرگى كه دورِ سرش پيچيده بود، مى‏كوشيد نفسش را از گزندِ آن بو حفظ كند. اين آقاىِ »رنسانس« به من آموخت كه چيز زيادى از روز رستاخيز انتظار نداشته باشم… به ما گفتند كامروا مى‏شويد اگر سر فرود آوريد.
ما سر فرود آورديم و با خاكستر روبرو شديم.
به ما گفتند كامروا مى‏شويد اگر دوست بداريد. ما دوست داشتيم و با خاكستر روبرو شديم.
به ما گفتند كامروا مى‏شويد اگر دست از زندگى بشوييد.
ما دست از زندگى شستيم و با خاكستر روبرو شديم.
با خاكستر روبرو شديم. حال بايد زندگى‏مان را بازيابيم؛ اكنون كه ديگر چيزى در دستمان نمانده است. با وجود اين همه كاغذ، اين همه احساس، اين همه جدل، و اين همه آموزه، به گمانم آن كسى زندگى را باز مى‏يابد كه مثل ما است، تنها، حافظه‏اش كمى از ما قوى‏تر است. ما هنوز از توانمان خارج است تا آنچه را باخته‏ايم به ياد آوريم.
او تنها آنچه را به ياد مى‏آورد كه از باخته‏هايش به دست آورده است. يك شعله چه مى‏تواند به ياد آورد؟ – اگر آنچه به ياد آورد كمتر از نيازش باشد، خاموش مى‏شود؛ اگر آنچه به ياد مى‏آورد كمى بيش از نيازش باشد، خاموش مى‏شود. اى كاش مى‏توانست به ما بياموزد چگونه در حالِ سوختن، مى‏تواند به اندازه نيازش به ياد آورد. من به آخر راهم رسيده‏ام: اى كاش كسى پيدا مى‏شد و از اين جايى كه من ماندم، شروع مى‏كرد. روزى مى‏رسد كه من حس كنم به مرز پايان رسيده‏ام؛ كه همه چيزها سرجاى خود قرار گرفته‏اند، و آماده مى‏شوند تا يك دهان آواز سردهند. چيزى به شروعِ چرخيدنِ چرخ نمانده است. حتى گاهى فكر مى‏كنم حركت كرده است، زنده، مانند چيزى تازه و ترديدناپذير. با اين همه، هنوز چيزى هست: مانعى كه از بين نمى‏رود؛ دانه‏اى شن كه كوچك و كوچكتر مى‏شود، اما به تمامى ناپديد نمى‏شود. نمى‏دانم چه بايد بگويم، چه كار بايد بكنم. گاهى آن مانع همچون قطره اشكى به‏نظر مى‏رسد كه در بندهاى اركستر گير افتاده است و به ناچار خاموش مى‏ماند تا لحظه‏اى كه ناپديد شود و من نمى‏توانم تاب اين احساس را بياورم كه بقيه عمرم، كفايت نمى‏كند تا اين قطره را در روحم حل كنم. و اين فكر از سرم بيرون نمى‏رود كه حتى اگر مرا زنده زنده بسوزانند، اين لحظه سرسخت آخرين چيزى است كه تسليم مى‏شود. چه كسى به ما كمك مى‏كند؟ يك بار، وقتى هنوز دريامردى بودم، بعد از ظهر روزى تابستانى، خود را تنها در جزيره‏اى مى‏يافتم، وارفته در آفتاب. نسيمى خوشبو، انديشه‏هاى ناب برايم به ارمغان آورد؛ بعد از آن بود كه زنى جوان، پيراهنِ نازكش خطوطِ بدنش را نمايان مى‏كرد – بدنى همچون بدنِ ظريف و چابك آهوان – همراه مردى خاموش كه از فاصله‏اى كوتاه به چشمان او خيره شده بود، آمدند و كمى دورتر از من بر زمين نشستند. آنها به زبانى حرف مى‏زدند كه من نمى‏دانستم. زن به او »جيم« مى‏گفت. اما واژه‏هاى آنها وزنى نداشت، و نگاه‏هايشان در هم آميخت و از حركت افتاد، گويى كور شده باشند. من هميشه به آنها انديشيده‏ام، زيرا آنها تنها كسانى بودند كه مانند ديگران نگاهِ دريده يا وحشت‏زده نداشتند – نگاهى كه آنها را در صفِ گرگ‏ها يا رمه گوسفندان جاى مى‏دهد. همان روز، دوباره آنها را در يكى از آن كليساهاى كوچك جزيره ديدم – همان كليساها كه تصادفى كشف مى‏شوند و تا از آن بيرون روى از ياد مى‏روند. هنوز با همان فاصله كنار يكديگر قدم مى‏زدند؛ اما بعد به هم نزديك شدند و يكديگر را بوسيدند. زن تبديل به منظرى ابراندود شد و ناپديد شد؛ همان گونه كه بود.
با خود گفتم آيا آنها مى‏دانستند چگونه از تورهاى جهان رهيده‏اند…
ديگر وقت رفتنم رسيده است. درخت كاجى را مى‏شناسم كه بر دريا خم شده است: ظهرها بر بدنِ خسته‏مان سايه‏اى مى‏اندازد به اندازه عمرمان؛ و شب‏ها باد از ميان سوزن‏هايش مى‏گذرد و آوازى غريب سر مى‏دهد؛ همچون جايى كه مرگ را برمى‏اندازد در لحظه‏اى كه دوباره تبديل به پوست و لب مى‏شوند. يك بار، شبى را زير درخت صبح كردم. سپيده‏دم چنان تر و تازه بودم كه گويى تازه از معدنِ سنگم بيرون كشيده‏اند.
اگر لااقل مى‏شد اين گونه زيست! اما چه فايده؟

بلندترین روز سال – يورگو سفريس

يورگو سفريس
ترجمه : حميد فرازنده

1
دریک سو خورشید در بلندای خویش
در سو دیگر ماه نو
دور در خاطره همچون آ ن سینه ها
ومیانشان دره ی شبی پر اختر
موج تو فانی حیات.
در خرمنگاه،اسبان
عرق ریزان
بر رو بدن های پراکنده چهار نعل میتازند
همه چیز از آنجا سر در میآورد.
واین زنی که درنگاه تو چنین زیبا بود
ناگاه می پژمرد
وزانوانش به خاک می نشیند.
سنگ های آسیاب هر چیزی را خورد می کند
وهمه جیز به ستاره مبدل میشود
در شب ِبلند ترین روز سال

2
همه رویا می بینند
اما کسی اعتراف نمی کند،
می گذرند و خود را تنها می انگارند.
آن گل سرخ بزرگ
همیشه آنجا بود
درکنارت،در ژرفای خوابت
از آن ِ تو وناشناخته.
حال که اب هایت
درونی ترین گلبرگ های آن رالمس می کند
سنگینی ِ متراکم ِ آن دختررا
که رقص کنان در رودخانه ی زمان فرو افتاد،
صدای برخوردوهشتناکش را با آب
حس می کنی .
نفسی راکه این دم برتو ارزانی داشته است
بر باد مده.

3
با این همه درخوابی چنین
رویا هایی که به سادگی رنگ می بازند
به کابوسی مبدل می شود.
همچون آن ماهی که لحظه ایزیر امواج می درخشدو
به عمق گل آلودفرو می رود،
یا خور پایی که رنگ بهرنگ می شود.
درشهری که مبدل به فاحشه خانه شده است
دلاله گان ومشاطه گان
عشق های پلاسیده می فروشند.
دختری که از دریا بر آمد
پوست گاوی برتن می کند
تا ورزای جوان خود رابه ریش بیندازد.
شاعر
زیر نجاستی که بچه های کوچه گرد به سویش پرتاب مکنند
تندیس هایی را می بیند خون از آنها فرو می چکد.
باید ار این خواب به در آیی
از این پوست ِ شلاق خورده.

4
خرده ریز ها
دراین با دیوانه
به چپ وراست،بالا وپایین
پراکنده می شود.
دودی باریک ومرگ آور
دست وپای آدم راسست می کند.
بدن ها به حال نزع فرو می رود.
آنان تشنه اند،اما هیچ کجا آبی نمی یابند،
همچون پرنده گان روی شاخه ها
به این جا وآنجا چسبیده اند
بیهوده پر وبال می زنند
زیرا هرگز پو بال هایشان را
نمی توانند بگشایند.

این سرزمین
همچون کوزه ای سفالی
رفته رفته خشک می شود.

5
جهان درملافه ای خواب آور پوشیده است
جز این پایان
چیزی برای عرضه ندارد.
در شب ِ گرم
وقتی راهبه ای فرسوده«هکاته»
بر پشت بام
سینه چاک،درمقابل ماه بدری ساختگ زاری می کند
دو کنیز خردسال،خمیازه کشان
اکسیری خوشبورادردیگی مسی می جوشانند
فردا دوستداران ِ این بوی خوش از آننصیب می برند.

عشق او
از هم اینک
همچون آرایش چهره ی یک هنرپیشه ی تراژدی
فرو می ریزد.

6
آن پایین ،زیر پاهایمان
دریایی همچون آیینه
درون گنجینه هاست-
درمان زقوم های سپید
درصخره های صخت.
به یاد آر آن پیراهنی راکه گوشده می شدو
از رو یاندامت فرو می لغزید
پیراهنی که بی جان روی پاهایت فرو می ریخت
ای کاش این خواب هم این گونه
روی گنجینه های مردگانمان می ریخت.

7
در باغچه ی کوچک
سپیدار هست
که نفس هایش
شب وروز
ساعات ِ عمر ِ توا می شمارد
ساعتی آبی انباشته از آسمان
به نیروی ماه
برگ ها،روی دیوار های سپید
ب جا پاها تاریک می رویند
در پرچین چنددخت کاج مانده
آن سو تر،مرمر ها وچراغ های شهر
وآدمیان ،همان گونه که آفریده شده اند.
اما مغ سیاه
برای خوردن ِ آب که می آید
شروع به خواندن می کند
وگاهی صدای گمری شنیده می شد.

دراین باغچه
، این لته ی کوچک،
می توانی آفتاب را ببینی
وقتی روی دو میخک قرمز می نشینند
روی دانه ای زیتون وخوشه ای یاس .
خود را همان گونه که هستی بپذیر
شعر را درژرفای چنار ها دفن مکن
با خاک خودت،صخره ات،
آن را تغذیه مکن
اگر می خواهی بیشتر بیابی
همان جایی راکه ایستاده ای حفر کن.

8
آیینه ای سخت است صفحه ی کاغذ سفید
تنها آنچه را که به تو باز می نماید
باتو سخن می گوید کاغذ سفید
با صدای تو
نه با صدایی که می پسندی ،
موسیقی ِ توست،زندگی ِ تو
همین زندگی که به بی حاصلی گذراندی
اما دو باره می توانی آن را بهدست آوری
اگر بخواهی
اگر ب این صفحه ی سپید دل ببندی
تو را به جایی که ار آن آغاز کردی باز می گرداند.

سفر های بسیار کردی
ماه و خورشید بی شمار دیدی
مرده ها وزنده ها را لمس کردی
رنج مردان جون را عمیقا دریافتی
ملال زنان را
تلخی ِ پسرکی ناپخته را.
تمام احساساتت بر باد می رود
اگر به این خلاء ایمان نیاوری
مگر در آن پیدا کنی
چیزی را که به گمانت گم کرده ای
جوانه زدن جوانی ات را
به گل نشستن ناگذیر ِ عمت را.
زندگیت چیزی ست که باخته ای
این خلاء چیری ست که باخته ای
این صفحه ی سپید.

9
از چیز هایی که ندیده بودند سخن می گفتی
وآن ها می خندیدند
اما تو پارو کشیدی د رود خانه ای تاریک
در مسیر مخالف،
در مسیری ناشناخته
مصرانه پیش رفتی
کورمال کورمال
به دنبال سخن های ریشه دار،
سخن هایی همچون«درخت پر شاخ زیتون»
بگذار آنها بخندند .
و می خواستی آن جهان ِ دیگر
جایگزینِ تنهایی ِ خفقان آور ِ امروز شود
جایگزین این زمان ویران
بگذار بخندند،به دل مگیر

نسیم دریا،خنکی سپیده
بی اینکه بخواهیم شان هم وجود دارند.

10
آن گاه که رویا ها
به هنگام طلوع خورشید
جامه ی عمل می پوشید
لب هایی دیدم
که برگ برگ می شکفند
ترسیدم بر آنها فرود آید
داس براق وباریکی که ار آسمان میگذشت.

11
این دریایی که آن را آرامش نمیده اند
قایق ها وباد بان هایی سپید
ونفس به نفس بادخنکی که از سر ِ کاج ها وکوه ها «اگنیا» می وزد،
تنت روی تن او می لغزید
آسوده وگرم
همچون اندیشه ای که هنوز شکل نیافته از یاد مید رود.

اما در آب های کم عمق
از اختاپوس ِ نیزه خورده
مرکب تراوش می کند
– ود آب های ژرف-.
ای کاش لحظه ای به یاد می آوردی
جزیره های زیبا کجا پایان می پذیرد.

با تمام رو شنایی وتاریکی ام به تو می نگرم.

12
همراه این گرمای خفقان آور
در رگ های ملتهب آ سمان
اینک خون می دود
برای نیل به خوشبختی
می خواهد از مرگ بگذرد .
آفتاب
تپش نبضی ست
که رفته رفته آهسته تر می شود.
گویی همین دم است که باز می ایستد.

13
لحطه ای بعد،خورشید باز م ایستد
پریان سپیده
در پوست خشک ِ دریا دمیده اند
خروسی یه بار خواند،فقط سه بار،
بر روی سنگ سفید
مارمولک بی حرکت ایستاده است
وبه علف های سوخته نگاه می کند
به جایی که مار پنهان شده است.
در بلندی ها،در گنبد فیروزه
بالی سیاه،شکافی عمیق می اندازد
نگاه کن آسمان در شرف ِ شکافتن است.
درد سخت دوباره زاده شدن

14
اکنون با سربی که برای تفألش گداخته اند
با درخشش دریای تابستان ،
همه چیز در حسرت سوختن است
همه عریانی ِ حیات
گذشتن ، ماندن ، فرونشستن ، صعوکردن ،
لب ها ، تن نوازش شونده .
همانگونه که در صلوة ظهر
درخت کاج- فرورفته در صمغ خود-
برای شعله ور شدن بی تابی می کند
و درد را دیگر تاب نمی آورد.
فراخوان کودکان را
تا خاکسترها را گرد آورند و
در خاک بکارند .
آنچه گذشته ، همه به خوبی گذشته است
و آنچه هنوز نگذشته ، باید سوزانده شود
درست در صلوة این ظهری که خورشید
به قلبِ گل صدبرگ میخکوب شده است .

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

ابر شلوار پوش – ولادیمیر مایاکوفسکی

ژوئن 27, 2011 at 8:37 ق.ظ. (Uncategorized)

ابر شلوار پوش
ولادیمیر مایاکوفسکی
ترجمه : م.کاشیگر

فکرتان خواب می بیند
بر بستر مغزهای وارفته
خوابش نوکران پروار را ماند
بر بستر آلوده
باید برانگیزم جُل خونین دلم را
باید بخندم به ریشها
باید عُنُق و وقیح
ریشخند کنم
باید بخندم آنقدر
تا دلم گیرد آرام

بر جان من نه هیچ تار موی سفید است
نه هیچ مه پیرانه
من زیبایم
بیست و دو ساله
تندر صدایم
می درد
گوش دنیا
پس می خرامم
ای شما
ظریف الظرفا
که عشق را با کمانچه می خواهید
ای شما
خشن الخُشنا
که عشق را
با طبل و تپانچه می خواهید
سوگند حتی یک نفرتان
نمی تواند پوستش را
چون من شیار اندازد
تا نماند بر آن
جز
رد در ردِ لب و لب

گوش کنید
در آنجا
در تالار
زنی هست
از انجمن فرشته های آسمان
می گیرد دستمزد
کتان تنش نازک است و برازنده
می بینیدش
ورق می زند لب هایش را
گفتی کدبانویی
کتاب آشپزی

اگر بخواهید
تن هار می کنم
همانند آسمان
رنگ در رنگ
اگر می خواهید
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد
نه
ابری شلوارپوش می شوم

من به گلبازار باور ندارم
چه بسیار فخر فروخته اند به من
مردان و زنان
مردانی
کهنه تر از هر مریضخانه
زنانی
فرسوده تر از هر ضرب المثل .

1
تب نوبه
شعر می بافد:
در فکری …

در اودسا بود
اودسا

ماریا می گوید:
تا ساعت چهار

هشت
نُه
ده

م رسد دهشت شب
می گذارد تنها پنجره را
شب
شب سیاه
شب سردِ زمستان

شمعدانها شیهه می کشند
در پشتم می خندند
به پشت پیر شده ام

من
دیگر
نه آن منم
کوهی مویانم من
کوهی
از رگ به خود پیچانم
مگر کوه هم دل دارد؟
کوه
خیلی هم دل دارد

به درک
جسم مفرغینم!
به درک
قلب سرد آهنینم!
اما نخواهد خفت زنگ شبانهء دلم
جز در نرم
جر
در
زن
این منم
گندهء غول

خم می شوم
می سایم پنجره را با پیشانی
شیشه آب می وشد
علامت عشق است ؟
چه عشقی ؟
عشقی بزرگ؟
عشقی کوچک؟
هوس؟
بدنی اینچنین غول آسا و عشق ؟
عشق بزرگ؟
نه؟
عشق کوچک؟
هوس ؟
آری
هوسی کوچک و سر به زیر
می جهاندش از جا
بوق ماشین
می کندش آرام
زنگولهء درشکه
بر چهره ی پرلک و پیس باران
می سایم چهره
می کشم انتظار
هنوز
هنوز و هنوز وهنوز
خیسم می کند
موجاموج دریای شهر

نیمه شب چاقو می کشد
می رسد
سر می برد
گم شو !

می افتد
ضربه ی دوازدهم ساعت
انگار
بیفتد از تن
سر بریده ی محکوم

پیشنِماها
شکلک در می آورند
هیاهو می کنند
دانه های خاکستری باران
انگار
ناودان های قدیس سیمای کلیسای نوتردام پاریس اند
با فریاد وا مُصیبتا

بس نیست زن ملعون ؟
اگر باز بگذرد اندکی
فریاد
ر خواهد داد
دهان
می شنوی
پرش آرام پی هایم
می پرند در جا
همانند بیماری بر تخت
می بینی ؟
اول
تاتی تاتی
بعد
تاتی تاتی
یکهو
بیقرار
فرزو ناآرام
می دوند
پیی تنها
می جهاند از جا
دو پی خفته
می پراندشان در جا
در رقصی جنون آسا

گچ از سقف فروریخت

پی های گنده
پی های کوچولو
پی های بی شمار
می رقصند با هم لجامشان رها
ناگهان
می افتند از پا
می لغزد به درون اتاق
شب
شب پ در گِل
اسیرش می شود نگاه
این چیست ؟
جراجر در
مهمانسرا
می ساید به هم
دندان

می آیی
عُنُق تر از عُنُق
می گزی پوست پوست گوزن ِ دستکشت را
می گویی :
راستی
خبر داری ؟
دارم شوهر می کنم
بکن!
به درک!
خیال می کنی از پا در می آیم ؟
چه باک!
ببین
آرامم
آرام تر از نبض یک مرده
یادت رفته چه می گفتی
جک لندن
پول
عشق
ماجراجویی
من اما می دیدم
تو ژوکوند بودی
ترا باید می ربودند
ترا ربودند

از نو عاشق
با ز روشن خواهم کرد
خم ابرو
به آتش
باز خواهم چرخاند
خم ابروی به آتش روشنم را
در قمارخانه ها
آواره های بی خانه را
خانه
خنه های سوخته است

بازی ام می دهی ؟
جنونت
یاقوت است
عقل یاقوتت
اما
نمی ارزد به پشیز گدایان
یادت رفته ؟
آتشفشان وزووا بازی خورد
پومپئی فرو مرد

های!
آقایان!
های!
کشته مرده های کفر و جنایت و قتل
از شما می پرسم
آیا دیده اید
چهره یی آرام تر از چهره ی دژم من؟
وقتی آرامم
انگار
خودم نیستم
انگار
در درونم
کسی دیگر
می زند دست
می زند پا
الو!
مامان؟
مامان!
پسرت مریض شده !
پسرت
بهترین مریضی دنیا را گرفته
مامان!
قلب پسرت گُر گرفته
مامان!
بگو به خواهرها
به لودا
به اولگا
بگو پسرت
برادرشان
د به در شده
هر کلامی
می جهد بیرون
از دهان سوخته اش
رانده است و مطرود
حتی هر شو خی اش
مطرود است و رانده
ذهان سوخته پسرت
روسپی خانه ی آتش گرفته یی است
قی می کند
روسپیان برهنه اش

مردم بو می کشند
بو
بوی سوختگی است

آتش نشانی کمک!
اما
آتش نشان ها
درنگ!
ترا به چکمه هایتان
ترا به برق کلاهتان
قلب مشتعلم را
با ملایمت
خاموش کنید
خودم برایتان
آب خواهم آورد
چلیک چلیک
از همه ی چشم های اشک
بگذلرید دنده هایم را بگیرم
می خواهد بیرون بپرد
از قلبم
فرو می شکنند دنده ها
اما بیرون نخواهی پرید از قلبم

بوسه ی کوچک جزغاله یی
قد می کشد
در شکاف لب ها
می نشیند
بر چهره ی سوخته
بوسه

مامان!
من شاعری بلد نیستم
د نمازخانه ی قلبم
شعر می خوانند
دیگران
می جهند بیرون از سرم
تندیس های جزغاله ی اعداد
مجسمه ی کلمات
انگار
بگریزند از خانه ی گُر گرفته
طفلان
انگار
سرکشد به آسمان
از دست های سوخته ی لوستیانیا
وحشتِ نبودِ آسمان

می کریزند
از بندر
نوری صد چشم
می شتابد بر ترسیده مردم

واپسین فریادم
می پیچد
در سکوتی که داده او را امان :
تو دستِ کم
تو
بازگو
ناله کنان
بازگو
با قرن ها
که من
می سوزم

2

بر عرشم برید
من بزرگ نیستم
من بر آنچه هست
نوشته ام
نیست

دیگر نمی خواهم بخوانم هیچ چیز
کتاب؟
این بی مصرف؟
می پنداشتم
خرامان خرامان راه می رود شاعر
می جنباند لب
می نشیند
بر مغز خرفتش
الهام
می جوشد
شعر
اییده می شود
کتاب
زکی!
می روی و می روی
ساعت ها و ساعت ها
شاید بجوشد شعر
تاب می آوری خوره ی زخم تخمیر
در گِل و لای قلب
ماهی ِ ابله خیال
می زند دست
می زند پا
تا بی انتها
در جراجر وزن و قافیه
می پزد
آرام آرام
خورشت عشق و بلبل
و
می پیچد به خود
کوچه ی بریده زبان
ندارد زبان تا کند فریاد
ندارد زبان تا گوید سخن
مغرور
برمی افرازیم از نو
برج های بابل را در شهر
تا از نو تختشان کند خدا
در علفزاری
ه علفش
زبانی ناآشنا

کوچه
بی صد
دمید بر آتش
فریاد
راست
بیرون پرید از ته حلق
تاکسی های پر مسافر
کالسکه های نحیفِ مردمی
سیخ
ایستادند به نبرد
جهید به حلقشان
گِل
سینه ها لگدمال شد
سینه ها
زیر لگدها
از سل هم تخت تر شد

سیاهی را شهر سد شد
درهم شکست صحن چنبر زده بر گلویش را
قی کرد
در میدان
ازدحام را
همه ناله کردند:
خدایا
کَندند ترا از سرودخوانی ملایکت
بده
مکافاتشان!
اما کوچه چمبلتمه زد
فریاد کشید:
رسیده است وقت غذا!

گره پرتردید ابروها
می آراید
کروپ ها و کروپ بچه های شهر
می گندد
در دهان
لاشه ی خردجثه ی کلمات ِ مرده
دو واژه
تنها دو واژه
می شوند پروار:
خائن
و انگار
شوربا
این دو شعر
اشک بر گونه
یال می برند
در کوچه
فراری می شوند
اما مگر می شود
فقط
با دو شعر
زن را سرود
دوشیزگی را
عشق را
گل کوکب ِپنهان در زیر شبنم را
هم صدا
با شاعر سرقافله
جمعیت شهرنشین را:
دانشجویان
روسپیان
پادوان

آقایان!
بس است
مگر گدایید؟
صدقه ممنوع !
بسپاریدشان به ما
قلدران لات
لات های بزن بهادر
حرف را خفه خواهیم کرد
در دهانشان
خواهیم درید از هم
کثافت های پلشت را
این مؤخره های اضافی کتاب را
که می چسبند
به هر تخت دو نفری
آیا نباید
فروتنانه
خیسشان کنیم ؟

مردم
فریاد
کمک!
من یک سرود می خواهم:
ک سرود اوراتوریو!
مگر
ما
خود
مخلوق داغ ترین سرود نیستیم؟
سرودی که پیچیده است
اکنون
در هر کارخانه
در هر آزمایشگاه
مرا چه کار با فاوست
با خرامیدنش بر پارکتِ آسمان
دست در دستِ مِفیتسو
سوار بر موشک آتشبازی
من
میخ کفشم
از هر تراژدی گوته
دردناک تر است
حرفم را بشنوید
من ثروتم از همه بیشتر است
من
هر کلمه ام
می آفریند جان
می ستاید شادی های جسم
من می گویم:
حتی
خردترین غبار زندگی
هزاربار می ارزد به من
به آنچه اینکم
به آنچه پیش از این بوده ام

بشنوید
سخن می گوید زرتشت
زرتشت نوین
زرتشت لب فریاد
زرتشت بی قرار
نالان:
ما
ابدیان شهر جذام
ساکنان بیمار شهر گِل و رز
بیماریمان واگیر
ما
خواب آلودهای کفن سیما
ما
با لب هایمان
آویزان
چتچراغ وار
ما
حتی
از آسمان ِ دریاشسته
حتی
از آسمان پرآفتابِ شهر ونیز
پاکتریم

گم شود
هومر
بمیرد
اووید
خبر نداشتند از ما
از آبله ی پیه و روغن
خورشید
از تماشای طلای جانمان رنگ می بازد

ما
رگ داریم
ما را ماهیچه هاست
ندارد
لابه
هیچ
زورِ رگ و ماهیچه
چرا به لابه
جوییم
مودت زمانه؟
هر یک از ما
به مشتش مهار عالم است!

چنین گفتم
زرتشت وار
از وعظم
مسیح گونه
جلجتاها بر پا شد
در پتروگراد
در مسکو
در اودسا
در کیف
شنوندگانم
یک صدا
بانگ برداشتند:
بر صلیبش کنید!
بر صلیب!
ای آدم ها
دردم می دهید
اما عزیزتان می دارم
نزدیکتان می دانم
آیا ندیده اید
لیسه ی سگ را
بر
دست سنگ انداز؟

من
امروز
مسخره ی عالمم
مضحکه ی خاص
به قصه یی مانندم
ملال آور
بی معنا
اما
من
می بینم
عبور آن کس را
که هیچ کس نمی بیند
از کوهسار زمان
می بینم
فرود1916 را
بر تاج ِ خار انقلاب
بر پیشاپیش خیل گرسنگان
بر مسندی که نمی بیند
که ناتوان است از دیدنش
چشم کوتوله ی مردم
زیرا
من
هر آنجایم که درد آن جاست
زیرا
من
بر هر دانه ی اشک
مصلوب شده ام

من
گناهانم
یکسر
نابخشودنی است
زیرا
من
در جان خود
سوزانده ام
محبت نه
کشتزارهای محبت را
و
جانسوزان
از فتح هزاران هزار باستیل
دشوارتر است

وقتی منجی بیاید
وقتی شما
در طنین انقلاب
بپیوندید به او
من
از تن
جان خواهم کند
من
جان ِ کنده از تن
زیر پا
صاف خواهم کرد
من
جان ِ صاف شده
خون چکان
پرچم شما خواهم کرد

3

چه سود
یورش مشت پلشت را
در شادی ِ نور؟

آمد
اندیشه ی جنون
بر سر کرد
لچک یأس
بورلیوک
وحشت زده
گشاد کرد
تنها چشمش را
در یک فریاد
بورلیوک
لغزاند
تن خود را
از میان تنها چشمش
آن سان که
رگبار هق هق اشک
از وحشت مرگ
می لغزاند
به مغاک آب
مسافران کشتی ِ غریق

بورلیوک
پاشید
اندکی خون
بر مژه ی خیس
فرود آمد
اوج گرفت
رفت
با محبتی
بعید از تن فربهش
برداشت و گفت:
خُب!

چه خوب است
پنهان در پیراهنی زرد
جان از گزند نگاه ایمن داشتن
چه خوب است
زیر دندان تیغه ی اعدام
این فریاد:
شیرککائو فان هوتن بنوشید!
من
این لحظه ی اوج
این بلندای فشفشه را
به هیچ چیز نخواهم داد
نخواهم…

چهره ی خمار سِوریانین
همانند استکانی عرق
قد کشید
از پشت دود سیگار برگ
با توام مردمک!
اسمت را
به چه جرئت
گذاشته ای شاعر؟
تو مرغی
قدقد می کنی
امروز
باید
با چماق
کوبید
بر فرق جهان
کری در ذهنم می پیچد لجوج:
آیا خوب می رقصم؟
می بینید
خوشم
من پا انداز حقیر
من ورقباز دغل
خوشم
ول می کنم شما را
که اشکتان د رود قرن جاری است
شما را
که خیس می شوید
با یک لاس
من می روم
از خورشید عینکی می سازم
یکچشم
می نشانم
خورشید را
بر چمخانه ام
با لباسی
مضحک
خرامان خرامان
دور زمین می گردم
دل می برم
دل می سوزانم
در پیشاپیشم
قلاده به گردن
می گدانم ناپلئون را

زمین جسمی زنانه می یابد
زمین
جمش را
شهوتزده
می لرزاند
اشیاء جان می گیرند
لب می جنبانند
می گویند:
پچ پچ پچ پچ پچ پچ

ناگهان
حتی ابرها
آری
ابرها و غیره و الخ
نشاندند
بر آسمان
موجاموجی شگرف
انگار
کارگرانی سفیدپوش اند
در گرمگرم تدارک اعتصاب
تندر
وحشیانه
سرک کشید از پس یک ابر
فین کرد
خودپسندانه
دماغ گنده اش را لرزاند
پره پره
آنی
چهره ی آسمانی اش
نقاب پرخشونتِ بیسمارکِ آهنین رخسار شد

یک نفر
اسیر در دام ابرها
دست دریوزگی
به سوی عرق فروشی دراز کرد
حرکتش ظرافت بود
ظرافت زن
ظرافت لوله ی توپ

می پندارید
خورشید است
می کشد بر گونه ی میخانه دست نوازش ؟
ژنرال گالیفه است
شورشیان را تیرباران می کند

عابر!
دست از جیب در آر!
سنگی بردار!
خنجری
بمبی!
دست نداری ؟
با کله بپر وسط دعوا!
به پیش گرسنگان حقیر
بردگان کوچک
تن نشورهای خو کرده به شپش
به پیش!
از این پس
هر دوشنبه
هر سه شنبه
جشن ها را
به خونمان
رنگین
خواهیم کرد
تا زمین
در زیر دشنه
یاد آورد
آنان را که حقیر و مسخره می خواست

زمین پرگوشت و تپل است
مثل سوگلی ِ مِترِس های روتسچیلد
بگذار به اهتزاز درآیند
پرچم ها
هم در عیدهای آبرومند
هم در تب بمباران

تیرها
بلندتر ببرید
بلندتر
بدن ِ خونین ِ آسیابانان حلق آویز!
می غرید
التماس می کرد
شکم می درید
تا قفل کند
محکم تر
دندان
در دنده

در آسمان ِ سرخ ِ از سرود مارسیز
می ترکید
غروب
سلطه می یافت
جنون
خبر می داد
از نیستی کامل

شب خواهد آمد
خواهد کشت
خواهد درید

می بینید
شب
باز
مزاحم است
شب
مشتی ستاره دارد
دستی خائن
اما
پراکنده کرده است
ستاره هایش

شب می آید
شنگول مثل مامای
می اندازد
سنگینی ِ ماتحتش را بر شهر
نه!
این شب سیاه تر از سیاه را
نگاه
درهم نخواهد شکست

پنهان
در کنج میخانه کپیده ام
می ریزم شراب بر جانم و بر سفره
می بینم
از کنج میخانه
مریم عذرا
با چشمتنی گرد
می نشیند
بر قلب

چرا
از سر رسم
اختیار تاج را
سپریم از
به مشتی ولگرد؟
می بینی
باز
از سر عادت
باراباس را ترجیح دادند
بر جلیلی ِ مغبون

شاید
دستی
از سر عمد
مرا
چرخ کرده است میان آدم ها

شاید
من
با این چهره ی گمم
زیباترین پیران تو باشم

بچه هایت را
لذت
کرده است تباه
در راه است
زمان مرگ
بگذلر بچه هایت بزرگ شوند
پسرانت
پدر
دخترانت مادر می شوند
مادرانی پرورزند
اما بگذار
نوزادان
همه
کاکُل به سر به دنیا آیند
کاکل
خوش یمن است و پرافسون
بگذار
بر فرزندانشان
نام بگذارند
نام شعرهای مرا
بگذارند

من
اعر ماشینم
شاعر خاک رس
اما
شاید
نباشم من
جز حواری سیزدهم
در خاکیترین انجیل ها

شاید وقتی در ددرازنای روز
صدایم می غرد
هر ساعت
وزغ وار
شاید در آن هنگام
فرومی بلعد مسیح
عطر علف عشق جانم را

4

ماریا! ماریا! ماریا!

راهم بده ماریا!
تاب کوچه را ندارم
راهم نمی دهی ؟
می خواهی
گونه هایم گود
مزه از دست داده
چشیده ی خاص و عام
بیایم پیشت؟
با صدایی بی دندان بگویم به تو:
اینک شده ام مردی قابل اعتماد؟
ماریا
نگاهم کن
پشتم خمیده شد
در کوچه
مردم
چشم تنگ می کنند
چشم هایی از چهل سال ولگردی فرسوده
مردم
چربی چربی گواتر چهار طبقه شان را سوراخ می کنند
بر نان کپک زده ی نوازش هنوز بر جای مانده دندان هایم
می خندد
هق هق باران بر پیاده روها
پیاده روهای وگرد
ولگردانی در محاصره آب
ولگردانی خیس
که می لیسند
جنازه های فرو رفته در سنگفرش کوچه ها

بر مژه های خاکستری
آری
بر مژه ی تکه های یخ ِ سرما
جاری است
اشک

آری
پوزه ی باران
می مکد
عابران
با چشمان بسته ی لوله های آب

در درشکه ها
برق م زنند
پهلوانان
از پُرخوری
می ترکند
مردم
می چکد
از لای شکاف ها
پیه تنشان
جاری می شوند
در آب کدر
درشکه ها
نان های مکیده
شامی های دندان گزیده

ماریا
آیا می شود
در گوش فربه
حرف محبت زده؟

پرنده گرسنه است
پرنده پرصداست
پرنده به آواز زنده است
من
ماریا
من
مردم
مردی سایه
مرد که قی کرده است او را
شب مسلول
در دست کثیفِ خیابان ِ پرسنایا
من همینم که هستم
قبولم داری ؟

ماریا
راهم بده!
می بینی
انگشتانم
متشنج
می فشرند
خرخره ی آهنی ِ زنگِ درت
ماریا!
کوچه
جنگل جانوران وحشی است
ببین
بر گویم
نه جای انگشت
جای زخم است
در را باز کن
درد دارم
می بینی
فرورفته است
در چشمم
سنجاق سر

در را باز کرد

خوشگل من
قشنگم
از من نترس
نخواهی یافت
برگردن گوآسایم
مانند کوهی مرطوب
اجتماع شکم ِ عرق کرده ی زنان را
می دانی ؟
زندگی من
غرق است
د هزاران عشق بزگ پاک
هزاران
عشق کوچک ناپاک

نترس
در این روزگار سیاهِ خیانت
از کف داده ام هزار چهره ام را
لشکر معشوقه های مایاکوفسکی را
اما باور کن
در قلب من دیوانه
معشوقه هایم
خاندانی پرسلاله اند
خاندانی همه شهبانو

ماریا!
با برهنگی ِ آزرم کریزت
با لرزه ی پر دلهره ات
بیا
نزدیکم شو
بده
به من
معصومیت ِ لبانت را
من و دلم هرگز نبوده ام با هم تا یک بهار
و در زندگی ِ من
نبوده است
جز یک صد نوبهار

ماریا
تیان
مراد شاعران است
ما
من
جسمم
من
سر تا پا
مَردَم
نمی خواهم
جز جسمت
د طلب جسمت
مسیحی وار می گویم
خدایا
برسان روزی ام را
قوتِ لایموتم را

ماریا
مال من شو !

ماریا
می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران
که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت
جسمت را
اما
همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
ما
همیشه پاس خوهم داشت
جسمت را
بدان سان که سزبازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را

ماریا
مرا نمی خواهی ؟
مرا نمی خواهی
افسوس باید
باز بکشم بار قلبم را
با درد و با اندوه
آن سان که سگی
بازمی کشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جا کنده است قطار

من
با همه ی خون قلبم
با رخت یکدست سفید قلبم
با گل های خاکی که چسبیده است به آن
باز می گردم
به جاده

سر یحیی
آن استاد تعمید
– خورشیدِ چرخان در گردِ زمین-
هزارها هزاربار
خواهد رقصید
هیرودیاوار
وقتی تمام شود رقص عمر من
پخش خواهد شد
ردپایم
در هزاران هزار قطره ی خون
می روم به آن بالا
پیش پدرم
سیاه از شبخوانی در فاضلاب
می ایستم
در کنارش
سر به گوشش می برم
می گویم :
قربان
خسته نشده اید
از هر روز چرخاندن ِ نگاهِ مهربانتان
در مربای ابرها؟
بیا
بر درخت خیروشر
بزمی کنیم برپا
تو
طبق معمول
حتی در هر گنجه هم خواهی بود
ما
با شراب هایمان
حتی پتروس
آن حواری عنق را
خواهیم آورد به رقص
بهشتی خواهیم داشت
پر از حواهای خوشگل
پدر!
امر کن!
گوش به فرمنم!
آیا می خواهی
همین حالا
خوشگل ترین خانم خیابان را پیشکشت کنیم ؟
نه!
پد
ابروی خاکستری ات را گره نینداز
سر پر مویت را تکان نده
می دانم
در دل می گویی
کیست این یارو
این بالدار که پشت سرم ایستاده؟
آیا اصلا معنای عشق را می داند؟

آری
من هم فرشته ام
من هم فرشته بوده ام
من هم نکاهی داشته ام
همانند نگاه خروس قندی
اما چه کنم
خسته ام
نمی خواهم
به مادیان های شکری بلوری
هدیه کنم جام های پرنقش و نگار
پدر
من
از تو
دو دست دارم
من
از تو
لب دارم
پس چرا نمی توانم
ببوسم
ببوسم ببوسم ببوسم
وهربار
درد نکشم؟
ترا قدرتمند م پنداشتم
اما تو ضعیفی
تو
کوچکی

دیدی؟
کفر گفتم
حالاست چاقو هم بکشم
لاشخورها!
بال هایتان تنگ تر!
در بهشت جا کم است
گفتم تنگ تر!
چرا بال هایتان خیس است؟
چرا بال هایتان از ترس مرده؟

اما تو
عودزده ی عودخور
من
شکمت را سفره خواهم کرد
من
شکمت را جر خواهم کرد
از این جا
تا
آلاسکا

ولم کنید
کسی جلودارم نخواهد شد!
دروغ گفتم
آیا حقش را داشتم؟
آرام باشم؟
از این هم آرام تر؟
ممکن نیست !

می بینید
باز
آسمان سرخ است از خون ِ کشتار
باز
ستاره ها را سر بریده اند

هی!
با توام آسمان!
بردار کلاهت را!
دارم سان می بینم

صدایی برنمی خیزد

جهان
گوش گنده اش را
گوش پرستاره ی پرکنه اش را
بر روی دست گذاشته است
خفته است
[1915]

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

شعر بلندی از بیژن الهی

ژوئن 19, 2011 at 10:54 ق.ظ. (Uncategorized)

شعر بلندی از بیژن الهی

آزادي و تو

1

به تصوير درختي
كه در حوض
زير يخ زنداني ست،
چه بگويم؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشيد است
كه چتر سرگيج هام را
– همچنان كه فرو نشستن فواره ها
از ارتفاع گيج پيشاني ام مي كاهد –
در حريق باز مي كند؛
اما بر خورشيد هم
برف نشست.
چه بگويم به آواي دور شدن كشتي ها
كه كالاشان جز آب نيست
– آبي كه مي خواست باران باشد –
و بادبانهاشان را
خداي تمام خداحافظي ها
با كبوتران از شانه ي خود رم داده –

2

خیش ها

_ببین!_

شیار آزادی می کنند

در آن غروب كه سربازان دل
همه سوراخ گشته اند.
آزادي : من اين عيد سروهاي ناز را
همه روزه تازه تر مي يابم
در چشماني كه انباشته از جمله هاي بي نقطه
و از آسمان خدا آبي تر است.
آزادي : ماهيان نيمه شب آتش گرفته اند
تا همچنان كه هفته
در قلب تو
به پايان مي رسد،
دريا را چون شمعداني هزارشاخه برداري
آزادي
كه از حروف جداجدا آفريده شده است.
دو فرهاد، پس از مه،
يكي انتحار كرد و يكي گريست
در بامداد فلج
كه حركت صندل يي چرخدار
صداي خروس بود،
و ماهيان حوض
از فرط اندوه
به روي آب آمدند.
دو فرهاد
هر يك با دلي
چون عطر آب، حجيم
ليك تنها با يك تيشه.

3
زير چراغ
– ببين ! –
آخرين خالِ دل اي نچنين سنگ شد
كه چشمان بي بي و سرباز
فرار شن را از روي نان توجيه مي كند.
روز چندان طولاني بود
كه همسايه ام چراغ را دوباره افروخت
تا شاپركان را بدان فريب دهد.
همچنان كه اين پاييز فضايي
– اين سقوطي را كه از يك يكِ ستارگان گرفته اند –
زير پرچمِ پوستش
كه تمامي ي رنگهايش را بهار سپيد كرده بود،

حس مي كرد.

4
همه ي آسمان روز
با فقري زيبا همچون كف يك دست
مرا تاجگزاري كرده ست؛
چراكه بر دردي شاهي كردم
كه از آن
جز پاره اي خرد
نمي شناختم.
دردي آميخته با پروازي بي بال
كه مي خواست به القابِ ناملفوظ چهارصد ملكه ي روستايي
كه مرصع به خون بودند
مهتاب را به ماه بياموزد.
ترديد يك ستاره
در شبي كه با برف مست م يكند.
دردي كه شما
از من ذهنيتي خواستيد كه از فضاي گرسنگي تان ملموس تر بود.
تا خوري كه مرگ، سك ههاي نقره را به صدا در مي آورد،
يك درد فلس دار كه دو رود را بر شرق،
دو مو را بر بدن راست كرده بود؛
دو رود شور بر شانه هاي لخت تو
كه سرت ميان ستارگان گيج مي رود.
ستارگان به سوي قلبت جار يست

تا قلبت را از بسياري فلس بكشد.

5

يگنسرگ كبوتران در آخرين بندر ت
– اي مرد ! –
آبستن شدند؛
چراكه بي شك وصيت نامه ي تو پر از دانه بود.
چاه هاي شرقي در چشمان تو
– اي مرد ! –
به آب رسيد؛
چراكه برف، قو را كه از افق گردن مي كشيد
تا مرگش را با آواز در بندرها پياده كند؛
با دو دست بارور
كه بي گناهي را مدام به هم تعارف مي كردند،
فتح كردي.
و زيباترين خميازه را كبريت كشيد به گاه افروختن
تا سيماي تو حادثه اي باشد در ميان تاريكي.
آن گاه كه برگريزان، اين كف زدن شديد بر مي خاست
براي نوحي، به شكل پير يي من
كه حتي مرگ خود را نيز باخته بود .
در جهت هفت برادران كه به يك زخم مي ميرند،
تو مي تازي
هم تاخت اسباني
كه فرمان رهايي شان
چون فرمان اسارتشان
نوشته نيامده.

6
آه، چرا بايد
من تو را شگفت بدانم
در اين جريان
كه از شگفت بودن همه چيزي
عادي مي نمايد؟
و گرنه تو عادي ترين موسمي
كه مي بايد به چار موسم افزود .
و چشمان تو،

راحت ترين روزي كه مي توان براي زيستن تصميم گرفت.

7
اينك خزانهاي درپي
از هم برگهاي جوان مي خواهند!
مي توانستيم توانستن را به برگها بياموزيم

تا افتادن نيز توانستن باشد .

8

من كنار كره يي
كه سراسر آن درياست
به خواب رفته ام
در خطوط سرگردان دست تو
اين گله هايي كه از چرا باز م يگردد.
ماهيان خاكستري،
ماهيان زاغ ديوانه،
ناشتا در سپيده ي سردسير عزيمت كرده اند.
اگر باز هم بگويند فردا از تمام خاكسترها نان خواهند پخت،
من مي پذيرم كه مزرعه ها سوخته ست.
در سر من
– آن جا كه جواهر، تب را
بر انديشه ي شن سنجاق مي كند –
ماه با فشار رگبار
به آخرين برج مي غلتد.

پایاپیوند ۱ دیدگاه